در ميان مردان بزرگ تاريخ، كسي به اندازه حضرت «محمد(ص)» پيامبرِ بزرگ اسلام، زندگي پُرموج و سراسر حادثه نداشته است. هيچ يك با آن سرعت در محيط خود، و سپس در جهان، چنين نفوذي نداشته است، كسي از ميان چنان جامعهي عقب افتاده، تمدن و فرهنگ آن چنان شكوهمند را به ارمغان نياورده «اين حقيقت است كه تاريخ نويسان شرق و غرب به آن معترفند.»(1)
يكي از موضوعات مهم كه در قرآن مجيد به صورتهاي گوناگون مطرح شده است امدادها و كمكهاي غيبي است كه از سوي خداوند نسبت به پيامبر اعظم(ص) صورت گرفته است. قرآن مجيد مكرراً امدادهاي غيبي را با شيوههاي مختلف و واژههاي متنوع براي پيامبر خاتم يادآوري نموده است. در اين نوشتار تنها به گوشههايي از مددهاي الهي كه به آن حضرت عنايت گرديده است، اشاره ميشود.
مطالعه تاريخ زندگي آن اسوهي بزرگ صحنههاي آموزنده را به خاطر ميآورد. زندگي اسرارآميزي مانند نخستين سالهاي تولد، نزول وحي، جريان هجرت، نبردها و مقاومتهاي سنگين پيامبر و ياران وي، و نيز امدادهاي غيبي در لحظههاي سرگذشت او و... هركدام درس بزرگي است؛ بدين لحاظ تاكنون صدها كتاب دربارهي زندگي پيامبر اسلام به نگارش رسيده و هركدام گوشهاي از زواياي تاريخ وي را روشن ساختهاند.
از نكات مهم كه در مراحل گوناگون زندگي پيامبر به چشم ميخورد، «امدادهاي غبيي» است كه همواره از سوي خداوند شامل حالش بوده است. قرآن مكرراً اين كمكها را يادآوري ميكند، در ذيل تنها به ذكر نمونههايي از لطفهاي غيبي دربارهي آن حضرت اشاره ميشود:
زندگاني رسول خدا(ص) از آغاز كودكي تا روزيكه به پيامبري برگزيده شد، نيز داراي حوادث شگفتانگيز است. تمام اين حوادث جنبه كرامت و امداد غيبي دارند و هركدام شاهد گويااند كه حيات آن حضرت زندگي عادي نبوده است. چنانكه تاريخ نويسان از قول «حليمهي سعديه» ميگويند: آنگاه كه من پرورش «محمد» را عهدهدار گرديدم، هنگاميكه وي را در آغوش گرفتم چشمانش بسته بود، خواستم پيشانيش را ببوسم، چشمهايش را گشود و به چهرهي من نگاه كرد، نوري در چشمانش درخشيد، از همان لحظه دلم گرم و مهر وي بر قلبم نشست(2) خواستم در همان لحظه، وي را شير دهم، پستان چپ را كه داراي شير بود در دهان او نهادم، ولي كودك به پستان راست من متمايل بود، در حاليكه من از روزي كه بچهدار شده بودم، شيري در پستان راست خود نديده بودم، ولي اصرار نوزاد وادارم كرد كه پستان بيشير را در دهان او بگذارم، با شروع كودك به مكيدن، رگهاي خشك آن پر از شير شد و اين پيش آمد غير عادي سبب تعجب حاضرين گرديد.(3) و من احساس كردم كه پستان چپم هم پر از شير شد، شادماني مرا فراگرفت، و از شوق بياختيار گريستم و او را در آغوش فشردم.(4)
حليمه ميگويد: قسم به خداي كه جانم در دست اوست وقتي كاروان ما، آمادهي حركت به سوي قبيلهي بني سعد شد و من محمد را در بغل داشتم، مركبم كه قبلاً چندان توان راه رفتن را نداشت، مانند اسب رهواري شتابان پيشاپيش كاروان ميدويد، زنهاي كاروان فرياد زدند: حليمه! كمي آهسته مگر اين همان الاغي نيست كه ترا به زحمت ميكشيد، چه شده كه حالا اين طور تند ميرود؟! گفتم پسر با بركتي در آغوش دارم.(5)
در قرآن نظير اين امداد غيبي، دربارهي مريم(ع) آمده است، هنگامي كه وضع حمل وي فرارسيد، به درختي پناه برد و از (شدت درد و تنهايي و وحشت اتهام) از خدا تمنّاي مرگ ميكرد ولي در اين زمان صداي شنيد:
«فَنَادَاهَا مِن تَحْتِهَا أَلاَّ تَحْزَنِي قَدْ جَعَلَ رَبُّكِ تَحْتَكِ سَرِيّاً ـ وَهُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَيْكِ رُطَباً جَنِيّا.ً»(6)
از طرف پايين پايش او را صدا زد كه: غمگين مباش! پروردگارت زير پاي تو چشمه آبي قرار داده است. و اين تنهي خرما را به طرف خود تكان ده، خرماي تازهاي بر تو ميريزد.
قرآن در مورد ديگر، آمدن نعمتهاي بهشتي را به صورت امدادهاي غيبي، براي مريم(ع) مطرح نموده است:
«كُلَّمَا دَخَلَ عَلَيْهَا زَكَرِيَّا الْمَحْرَابَ وَجَدَ عِنْدَهَا رِزْقاً قَالَ يَا مَرْيَمُ أَنَّى لَكِ هذَا قَالَتْ هُوَ مِنْ عِندِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ يَرْزُقُ مَن يَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ.»(7)
هر زمان ذكريا وارد محراب او ميشد، غذاي مخصوصي در آنجا ميديد. از او پرسيد: اي مريم! اين را كجا آوردهاي؟! گفت: اين از سوي خداست. خداوند به هركس بخواهد، بيحساب روزي ميدهد.
هرچند ميان حليمه و مريم، از نظر جايگاه فاصله زياد است؛ ولي اگر لياقت خود مريم، سبب اينگونه امداد شد، بدون شك درباره «حليمه» مقاميكه نوزاد در درگاه خداوند داشت موجب گرديد، كه دايه و خدمتكار آن حضرت، مورد عنايت الهي قرار گيرد، چنانكه حليمه ميگويد: چون حضرت را به خيمه رسانديم شير از پستان شتر ما جاري شد، آن قدر كه ما و اطفالهايم را كافي بود، شوهرم گفت: فرزند مباركي گرفتيم، كه از بركت او نعمت به ما رو آورد(8) و از روزي كه محمد(ص) را به خانه بردم، خير و بركت در خانهام رخ نمود و دارايي و گلهيمان روي به فزوني گذارد.(9)
رسول خدا(ص) در حدود چهار سال نزد حليمه، در ميان قبيله «بنيسعد» اقامت داشت، و در سال پنجم ولادت، حليمه او را به مادرش بازگرداند، اين قبيله از بركت رسول خدا(ص)، در وسعت و نعمت شدند و كرامتها مشاهده كردند(10)، از اين رو قرآن زندگي پيامبر را در نظر او مجسم ميسازد كه خداوند چگونه وي را همواره مورد امدادهاي خود قرار داده، و در سختترين لحظات زندگي حمايتش نموده است آنجا كه ميفرمايد:
«أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوَي.»(11)
آيا او تو را يتيم نيافت و پناه داد؟!
اين آيه با خطاب لطفآميز و اميدانگيز، امداد خداوند را به پيامبر مينماياند و پيشينهي الطاف غيبي را به وي، يادآوري ميكند، استفهام «أَلَمْ يَجِدْكَ» براي طلب اقرار و تنبيه است به اينكه تو در ميان مردم يتيمي ناشناس بودي، اما عنايت خداوند پيوسته شامل حالت شد. پيامبر در شكم مادر بود كه پدر را از دست داد، خداوند وي را در شكم آمنه پرورش داد، هنگام تولد او محيط شرك آلود مكه و اوضاع اخلاقي حاكم در منطقه با پرورش وي مناسب نبود، عنايت ربوبي او را در آغوش زن پاك سرشتي به نام «حليمه سعديه» جاي داد(12)، كه او را با خود، به صحرا برد و در ميان محبت خانواده و قبيله نگهداشت.(13)
مورخان داستانهاي عجيبي دربارهي عنايات غيبي، نسبت به دوران كودكي رسول اكرم(ص) از زبان حليمه نقل كردهاند، از جمله اينكه: «محمد هيچگاه جز از پستان راست شير ننوشيد. پستان ديگر را براي برادر همشيرش گذارده بود. هرگاه شبها در ميان خيمه گريه ميكرد، او را از چادر بيرون ميبردم و با دقت و تفكر، چشمانش به ستارهها دوخته ميشد، وي در مدت پنج سال محافظت دايهي مهربان، زبان عربي فصيح را آموخت كه بعدها رسول خدا(ص) به آن افتخار ميكرد؛ سپس حليمه وي را به مكه آورد و مدتي نيز آغوش گرم مادر را ديد.(14)
اين كودك مبارك، پس از برگشت به مكه مدتي را در دامن پر مهر مادر، سپري نمود؛ ولي بعد از وفات مادر، جايگاه بعدياش خانهي عبدالمطلب گرديد، آن پير روشن ضمير در سيما و گفتار فرزند زادهاي خود هزاران اسرار را مشاهده ميكرد، لذا روز و شب از او جدا نميشد، در بستر خويش وي را ميخواباند و در مسند سروريش پهلوي خود جاي ميداد و رفتارش با او سرشار از محبت بود.(15)
عبدالمطلب نيز در وقت رحلت، دست پيامبر را در ميان گزيدهترين فرزندان خود ابوطالب گذارد.(16) و چشم بر هم نهاد. خانه ابوطالب نيز پناهگاه محكم و دايمي آن حضرت گرديد. ابوطالب، با افتخار سرپرستي پيامبر را برعهده گرفت؛ زيرا او با عبدالله پدر «محمد» از يك مادر بود.(17) ابوطالب شخصيتي بود معروف به سخاوت و نيكوكاري از اين خاطر «عبدالمطلب» او را براي نگهداري نوهي ارجمند خود برگزيد، هرچند كه ابوطالب عيالمند بوده و ثروتمند نبود؛ ولي با تمام توان در راه نوازش محمد(ص) تلاش ميكرد.
پيامبر اسلام(ص) مدام، در اين جا به جا شدن، لطفهاي پروردگار را مشاهده ميكرد. اين مأواهاي پر از مهر و دامنهاي پاك، روح او را از محبت و خير سرشار نمود، و هم چنين در برابر نفوذ عقايد باطل محفوظش داشت. بدين لحاظ حتي در دوران كودكي و نوجواني گفتار و رفتار نا به جا او ديده نشد.(18) بدين خاطر قرآن دوره يتيمي پيامبر و امدادهاي غيبي در مورد او را يادآور ميشود:
«مگر تو را يتيم نيافت و پناه داد.»(19)
«وَوَجَدَكَ ضَالّاً فَهَدَي.»(20)
آيا نبود كه راه به جاي نميبردي قدم به قدم هدايتت كرد.
مفسران در توجيه اين آيه و معناي ضال، احتمالاتي دادهاند، تا آنجا كه فخررازي بيست توجيه و احتمال براي آن آورده است كه بيشتر آن با مقام آيه تناسبي ندارد. در مجمع البيان هفت احتمال، ذكر شده كه سه احتمال آن راجع به داستانهاي گمشدن حضرت در بيابان يا شهر مكه است.(21) در حالي كه اين آيات، در مقام بيان لطفها و نعمتهاي معروف است. پيامبر اگر احياناً چند ساعتي گم شده و پيدا شده معنا ندارد كه اين مطلب در رديف امدادهاي مهم ذكر شود. ولي حق معناي ديگري از مجمع البيان است، يعني اينكه اي پيامبر! تو در نبوت و شريعت يا شناسايي حق آشنا نبودي، سپس خداوند هدايتت نمود.(22)
بدون شك پيامبر قبل از رسيدن به مقام نبوت، فاقد اين فيض الهي بود، خداوند دست او را گرفت، هدايت فرموده و به اين مقام رساند و اگر امداد غيبي دست او را نميگرفت وي هرگز به سر منزل مقصود راه نمييافت. بنابراين مراد از «ضلالت» نفي ايمان، پاكي و تقوا نيست؛ بلكه نفي آگاهي، از اسرار نبوت و قوانين اسلام است كه بعد از بعثت و عنايت خداوند بر همه اين امور واقف شد.(23) بنابراين آيات فوق نياز به توجيهات نامناسب ندارد؛ زيرا كه ذكر اين الطاف «الم يجدك...» نسبت به امدادهاي گذشته پروردگار به آن حضرت است كه از ابتداي زندگي تا دوران بعثت شامل حال او گرديده است.
تاريخ زندگي پيامبر(ص) شاهد است كه او هرگز از طريق توحيد منحرف نگرديد و تحت تأثير محيط قرار نگرفت، اگر خداوند او را هدايت نميكرد، او خود نميتوانست تمام جوانب شريعت را درك نمايد چنانكه قرآن ميگويد:
«مَا كُنتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلاَ الْإِيمَانُ وَلكِن جَعَلْنَاهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَن نَّشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا...»(24)
تو پيش از اين نميدانستي كتاب و ايمان چيست (و از محتواي قرآن آگاه نبودي) ولي ما آن را نور قرار داديم كه به وسيله آن هركس از بندگان خويش را بخواهيم هدايت ميكنيم...
قرآن بعد از بيان دو امداد بزرگ «الم يجدك...»، «و وجدك...» درباره پيامبر، عنايت سومي خداوند نسبت به او را يادآور ميشود:
«وَوَجَدَكَ عَائِلاً فَأَغْنَي.»(25)
و تو را فقير يافت و بينياز نمود.
اين آيه منطبق با زماني است كه حضرت در كفالت ابوطالب(ع) بودند. هرچند كه ابوطالب ثروتمند نبود؛ ولي بهترين سرپرست پيامبر بود.(26) فاطمه دختر اسد همسر ابوطالب، رسول خدا را پرورش داد، همان بانوي كه هنگام وفاتش، رسول خدا او را در پيراهن خويش كفن كرد، در قبرش فرود آمد و در لحد او خوابيد و چون به او گفته شد اي رسول خدا! براي فاطمه بنت اسد بيتاب گشتهاي؟! فرمود:
«او به راستي مادرم بود، چرا كه كودكان خود را گرسنه ميداشت و مرا سير ميكرد، و آنان را گرد آلود ميگذاشت، و مرا شسته و آراسته ميداشت، راستي كه مادرم بود.»(27)
پيامبر در كفالت ابوطالب، براي ياري عموي عيالمندش به كار و تلاش برخاست، تا در آغاز جواني با ابوطالب، سفر شام را در پيش گرفت و داراي بصيرت در كار تجارت گرديد و هم به امانت شهرت يافت و نظر خديجه آن زن هوشمند و بزرگوار، به سويش جلب شد و از او تقاضاي سرپرستي كاروانش را كه به شام ميرفت نمود. از اين سفر سودي برآمد كه خديجه را خوشحال نمود و زمينه براي امداد الهي بيشتر، در آينده فراهم شد. آشنايي خديجه با صفات عالي محمد(ص) سبب پيشنهاد ازدواج گرديد، و پس از آن اين بانوي بزرگ از جان و دل ثروتش را در اختيار رسول خدا نهاد(28) تا از اين سرمايه در جهت رشد اسلام استفاده نمايد، چنانكه بعد از ظهور اسلام غنايم فراواني در جنگها نصيب پيامبر شد آن گونه كه براي رسيدن به هدف رسالتش بينياز گرديد.(29)
به هر حال آن يتيمي و آن گونه سرپرستي، آن بينوايي و سپس بينيازي، نمونهي بارز امداد الهي بود، تا او پيامبري شود كه دردها و نابسامانيها را، خود ديده باشد و كار رهبري مردم را به عهده گرفته، درماندگان را ياري و بينوايان را بينياز سازد.
خداوند در قرآن در سوره «انشراح» امدادهاي بزرگي ديگري را، نسبت به رسول اكرم(ص) بازگو مينمايد:
«أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ ـ وَوَضَعْنَا عَنكَ وَزْرَكَ.»(30)
آيا ما سينه تو را گشاده نساختيم و بارسنگينِ تو را از تو بر نداشتيم.
خداوند در اين سوره پيامبر(ص) را دستور ميدهد به اينكه كمر خدمت در راه خدا ببندد، و به سوي او رغبت كند، بدين منظور نخست منّتها ]و امدادها[يي خويش را بر او تذكّر ميدهد.(31)
لحن اين آياتِ آميخته با لطف و يادآور امدادهاي غيبي، در مورد پيامبر ميباشد، تا او را دلداري و تسلي بخشد، و مراد از شرح صدر گسترش آن، به وسيله نور الهي و آرامش خاطر از ناحيه خداوند ميباشد.(32) بدون شك مراد از شرح صدر پيامبر معناي كنايي آن است، يعني توسعه يافتن روح و فكر پيامبر، اين توسعه ميتواند هم وسعت علمي پيامبر را از طريق وحي و بعثت شامل گردد و هم گسترش تحمل و استقامت او را در برابر كارشكنيهاي دشمنان.(33) به عبارت ديگر، خداوند با اين عنايت خود، نفس پيامبر را طوري نيرومند ساخت كه نهايت استعداد را براي قبول افاضات الهي پيدا كند(34) و قلب نانيناش وسعتي داشته باشد كه حقايق و معارفي كه به وي القا ميشود بپذيرد.
البته گرفتگي سينه و فشار روحي پيامبران، از فشار سنگيني رسالت به وجود آمده، چرا كه آنان از سوي مقهور فرمانهاي پي در پي بودند كه بايد رسالت خود را ابلاغ كنند. از طرف ديگر قدرتمندان و مردم براي حفظ وضع كنوني و عقايد باطل در برابرشان ميايستادند، چنانكه موسي(ع) پس از فرمان رسالت، نگران تكذيب فرعونيان بود و خود را در تنگناي سختي ميديد، لذا فرمود:
«پروردگارا! از آن بيم دارم كه مرا تكذيب كنند! و سينهام تنگ ميشود، و زبانم به قدر كافي گويا نيست، (برادرم) هارون را نيز رسالت ده (تا مرا ياري كند).»(35)
اين موضوع به قدري اهميت دارد كه موسي(ع) در جريان مأموريت يافتنی دعوت فرعون، قبل از هرچيز از خداوند شرح صدر را به امداد ميطلبد:
«قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي ـ وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي ـ وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِن لِسَانِي ـ يَفْقَهُوا قَوْلِي.»(36)
گفت: پروردگارا! سينهام را گشاده كن، كارم را برايم آسان گردان، و گره از زبانم بگشاي، تا سخنان مرا بفهمند.
شرح صدر در مقابل ضيق صدر است. اصولاً هيچ رهبر بزرگي، نميتواند بدون شرح صدر به مبارزه مشكلات برخيزد، و اين عظيمترين هديه و امداد خداوندي به رسول اكرم بود. در حديثي آمده است كه پيامبر ميفرمايد: «من درخواستي از خدايم نمودم و كاش اين تقاضا را نميكردم، عرض كردم خداوندا! به پيامبرانِ قبل از من بعضي باد را در اختيارشان قرار دادي، و بعضي مردگان را زنده ميكردند، خداوند فرمود: آيا تو يتيم نبودي پناهت دادم؟ گفتم: آري، فرمود: آيا گمشده نبودي هدايتت كردم؟ عرض كردم، بله، فرمود: آيا سينه تو را گشاده و پشتت را سبك بار نكردم؟ عرض كردم آري اي خداي من!(37) بنابراين مراد از شرح صدرِ رسول خدا، وسعت نظر وي است به طوري كه ظرفيت تلقي وحي و همچنين نيروي تبليغ رسالت و تحمّل ناملايماتي را، كه در اين راه ميبيند داشته باشد تا در هدف خود مقاوم و بر مشكلات پيروز آيد.(38)
اين آيه نشان ميدهد، كه نعمت «شرح صدر» از امدادهاي بزرگ است، به راستي اگر كسي حالات پيامبر را مطالعه كند و ميزان شرح صدر او را در حوادث سخت دوران رسالتش بنگرد يقين ميكند كه اين از راه عادي ممكن نيست؛ بلكه تأييد غيبي و امداد رباني، در كار بوده است(39)، بدين خاطر بود كه پيامبر اسلام، به عاليترين روش مشكلات رسالت را پشت سر گذاشت و وظايف خود را به خوبي انجام داد، به گفته «ويليام موير» در كتاب «سيرت محمد»:
«پيامبر اسلام كارهايي را انجام داد كه خردها را متحير مينمايد، تاريخ مصلحي را مانند محمد نديده كه در اندك زماني نفوس را بيدار و اخلاق را زنده و شأن فضيلت را بالا ببرد.»(40)
آياتي فشار روحي رسول اكرم(ص) را در آغاز رسالت بيان ميكند كه آن چنان دچار فشار سينه شده بود كه احتمال ميرفت، ابلاغ بعضي از وحي را ترك گويد:
«فَلَعَلَّكَ تَارِكُ بَعْضَ مَا يُوحَى إِلَيْكَ وَضَائِقُ بِهِ صَدْرُكَ»(41)
شايد (ابلاغ) بعضي آياتي را كه به تو وحي ميشود ( به خاطر عدم پذيرش آنها) ترك كني (و به تأخير اندازي) و سينهات از اين جهت تنگ (و ناراحت) شود...
ولي خداوند پيامبر را ياري نمود. با نور علم سينهي او را گشوده و از تنگناي فرمانهاي رسالت و لجاجت دشمنان نجات داد و آفاق تيره را برايش روشن نمود.
«وَوَضَعْنَا عَنكَ وَزْرَكَ ـ الَّذِي أَنقَضَ ظَهْرَكَ.»(42)
وضع برداشتن و فرونهادن است. «وزر» به سنگينيهاي معنوي مانند آثار گناه، مسئوليت و تعهد... گفته ميشود؛ ولي به قرينه پيوستگي اين آيه، با آيه «الم نشرح...» ظاهر اين است كه مراد از اين بار توانفرسا و سنگين، سنگيني بار مسئوليتِ رسالت است، كه خداوند پيامبرش را مكلّف به آن نموده است، از كوشش فراوان و تحمل سختيهاي بسيار به خاطر انجام اين وظيفه خطير و موانع فراواني كه در راه آن وجود داشت، سپس اين سنگيني با فراوان شدن مسلمانان و داخل شدن فوج فوج مردم در دين اسلام سبك گرديد و مردم قسمتهايي از زحمت رسول خدا را به دوش كشيدند. دين خدا را منتشر كردند و مردم را به رسالت وي بشارت دادند، و اينگونه پشت رسول الله از سنگيني بار رسالت، با امداد الهي سبك شد.(43) اينكه ضيق صدر فرموده است، گويا كه فشار و سنگيني انجام رسالت راه تنفس را ميبندد و اعضا را از تحمل اين بار سنگين ناتوان ميكند، وزر در اينجا تناسبي با گناه ندارد؛ بلكه مراد سنگيني انجام مأموريت و فشار موانع خارجي ميباشد و «انقاض ظهر» به معناي شكستن پشت كسي است، شكستن كه صدايش به گوش برسد، غالباً معناي لغوي آن منظور نيست؛ بلكه مراد ظهور آثار سنگيني وزر بر آدمي است(44)، لذا وضع وزر به معناي از بين بردن آن سنگيني است كه رسول خدا(ص) احساسش ميكرد. در نتيجه معناي دو جمله «الم نشرح...» و «وضعنا عنك...» اين ميشود كه «محققاً ما سينهات را گشوديم و سنگينيهايي كه بر دوشت بود برداشتيم.»
به هر حال مراد از «وضع وزر» اين است كه خداوند با امداد خود، دعوت پيامبر را نافذ و جهادش در راه حق را امضا كرد و اسباب پيشرفت دعوت او را در سراسر گيتي فراهم نمود.(45)
از امدادهاي خداوند درباره رسول اكرم(ص) آن است كه نام و آوازه او را شهرت جهاني و آفاقي داده است:
«وَرَفَعْنَا لَكَ ذِكْرَكَ.» (46)
و آوازه تو را بلند ساختيم.
رفع در مقابل وضع، به معناي بالا بردن است، خداوند نام و گفتگوي او را از همهي نامها مشهورتر نموده(47) به گونهاي كه خداوند نام او را در اذان، اقامه، تشهد(48)، روز عيد فطر، عيد قربان، در روز عرفه و در سعي صفا و مروه... قرين نام خودش قرار داده است(49) و نيز بر هر مسلماني واجب است كه در نمازهاي پنجگانه نام پيامبر را با نام پروردگار بر زبان جاري سازد.(50)
از آنجايي كه همه اصول و معارف عالي و انساني در شخصيت و دعوت آن حضرت تمثل يافته، ياد و نمودار اينها، ياد او ميباشد، هركس در هر زمان، حق، عدالت ... را بخواهد نمونه كامل آن را در راه، روش و تعليم او ميجويد. بنابراين نام و ياد او مانند خورشيد در تمام افق ميدرخشد و بر همه كس و در همهي زمان ميتابد. تيرگي اوهام و انحرافها، نميتواند تابندگي تعليم او را باز دارد، آواي گواهي به رسالتش پيوسته در مساجد و منابر و همهي آفاق جهان بلند است.
نور نبوتش در كوتاه زماني، جزيرة العرب و آنگاه شرق و غرب عالم را روشن كرد و از شعاع آن، قلوب پراكنده به هم پيوست. از اندلس تا هند و ديگر نقاط جهان، نام محمد و تعاليم او، بر نام و تعاليم ساكنين اين سرزمينها برتري يافت. آيا اين شهرت نام و آوازه از يتيمي درس نخوانده در ميان مردم گمراه، با آن سرعت كم نظير، جز با ياري خداوند و امداد او ممكن بود؟ هرگز تاريخ نميتواند نمونهي اين رفعت و سرعت را براي فرد ديگر نشان دهد.
در سالهاي دوازدهم و سيزدهم بعثت، مردم مكه با خطر بزرگي رو به رو شدند؛ زيرا مسلمانان در يثرت پايگاه بزرگي به وجود آوردند و يثربيان حمايت پيامبر را به عهده گرفته بودند. از اين جهت قريشيان در ماه ربيع الاول سال سيزدهم بعثت، ناگهان تصميم خطرناكي را گرفتند؛ چرا كه رجال قريش دانستند، يثرب به صورت پايگاهي براي پيامبر و ياران او درامده و مردم آن براي جنگيدن با دشمنان پيامبر آمادهاند. از هجرت پيامبر بيمناك شدند و براي جلوگيري از آن در «دارالندوه» به مشورت پرداختند.(51) پس از گزارشي كه نسبت به اهميت موضوع و لزوم اقدام فوري به نظرشان رسيد، هركدام پيشنهادي كردند. سرانجام به طور دسته جمعي تصميم گرفتند كه شبانه به خانه محمد(ص) حمله نمايند و او را قطعه قطعه كنند، تا خون او در ميان قبايل پخش گردد. در اين صورت بنيهاشم قدرت نبرد با تمام قبايل را نخواهد داشت. اين نظر تصويب شد، افراد تروريست انتخاب شدند. قرار شد كه آنان در شب مأموريت را انجام دهند.(52)
قريشيان تصور ميكردند كه نبوت محمد(ص) با اين توطئه نابود ميشود. غافل از آنكه پيامبر اسلام(ص) از «مددهاي غيبي» بهرهمند است، و آن قدرتي كه توانسته است اين مشعل فروزان را در طي سيزده سال گذشته از تندباد گوناگون حفظ نمايد، ميتواند اين دسيسه را درهم بكوبد. مفسران ميگويند: فرشتهي وحي نازل شد و رسول خدا را از طرحهاي پليد مشركان به وسيله اين آيه آگاه ساخت:
«وَ إِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللّهُ وَاللّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ.»(53)
هنگامي كه كافران بر ضد تو فكر ميكنند، تا تو را زنداني كنند، يا بكشند، و يا تبعيد نمايند، آنان با خدا از در حيله وارد ميشوند و خداوند حيله آنها را به خودشان بر ميگرداند.
رسول خدا بناي مهاجرت گذاشت، ولي براي از بين بردن نقشهي كفار، علي(ع) در بستر او خوابيد، تا مشركان تصوّر كنند كه محمد(ص) در درون خانه است. امير مؤمنان از آغاز شب در خوابگاه پيامبر خوابيد، تروريستها از شكاف در به داخل خانه نگاه ميكردند، وضع آنجا را عادي ديده و گمان ميكردند كسي كه در جايگاه آرميده، محمد است.(54)
رسول خدا در شب اول ربيع ره سپار غار «ثور» شد ابوبكر نيز با وي همراه شد. امدادهاي غيبي رهبر عالي قدر را نجات داد. عدهاي از مورخان تصريح كردهاند كه مشركان تا لحظهاي كه به خانه پيامبر حمله بردند بيدار بودند و رسول خدا از روي اعجاز و يا امداد غيبي، چنان از خانه بيرون آمدند كه آنان متوجه نشدند.(55)
رسول خدا هنگامي بيرون رفتن، مشتي از خاك گرفت و بر آنان پاشيد و اين آيهها را تلاوت ميكرد: «يس و القرآن الحكيم...» تا «فهم لايبصبرون»(56)، آنان بدون اينكه پيامبر را بنگرند از ميانشان گذشت. قريشيان يقين داشتند كه محمد زير روپوش خفته است تا كسي آمد و گفت به انتظار كه هستيد؟ به خدا قسم كه محمد رفت، مگر نميبينيد كه خاك بر سر شدهايد؟ هنگامي كه صبح صادق سينهي افق را شكست مشركان وارد حجرهي پيامبر شدند و علي(ع) از بستر پيامبر برخاست. مشركان دانستند كه نقشه آنان نقش بر آب شده است(57). آنان گفتند محمد كجاست؟ امام فرمود: مگر او را به من سپرده بوديد، او در خانه نيست. چهرهي مأموران از خشم بر افروخته بود، فكر كردند در اين مدت كم، محمد نميتواند از محيط مكه بيرون رود. وي يا در مكه است و يا د رراه مدينه، به دين جهت به دنبال دستگيري او آماده شدند.
قريش پس از آن كه نقشهي ترور را نقش بر آب ديدند، به دنبال پيامبر به تكاپو افتادند. افراد ماهري را كه در شناسايي جاي پاي مهارت داشتند استخدام نمودند و اعلام نمودند: هركس از مخفي گاه محمد خبر آورد صد شتر جايزه دارد.(58) آنان تا درِ غار ثور هم رسيدند، در آنجا كسي از ايشان گفت: اين تار عنكبوت، پيش از ميلاد پيامبر بر در غار تنيده شده است. يعقوبي مينويسد: آنان ردّ پاي رسول خدا را گرفتند؛ ولي بر او دست نيافتند. خدا سرگردانشان ساخت، چنانكه بر در غار ايستادند و چون ديدند كبوتري بر آن آشيانه نهاده است گفتند: كسي در اين غار نيست و بازگشتند.(59)
مراحل ابتدايي نجات پيامبر(ص) با امداد خداوند جامه عمل پوشيد. او با پناه گرفتن در دل غار و كمك غيبي توطئهها را خنثي كرد. رسول خدا در غار ثور كوچكترين اضطرابي احساس نميكرد، حتي هم سفر خود را در لحظات حساس دلداري مينمود. چنانكه قرآن اين امداد غيبي را ياد ميكند:
«إِلَّا تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِينَ كَفَرُوا ثَانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَتَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا فَأَنْزَلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَأَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهَا...»(60)
اگر او را ياري نكنيد، خداوند او را ياري كرد (و در مشكلترين ساعات، او را تنها نگذاشت)، آن هنگام كه كافران او را از مكه بيرون كردند، در حالي كه دومين نفر بود (و يك نفر هم بيشتر نداشت) در آن هنگام كه آنها در غار بودند، و او به همراه خود ميگفت: غم مخور خدا با ماست. و در اين موقع خداوند سكينه و آرامش خود را بر او فرستاد و با لشكرهايي كه مشاهده نميكرديد، او را تقويت نمود....
مراد از «حزن» اندوهي است كه از ترس به وجود ميآيد. پيامبر به همسفر خود فرمود: از ترس تنهايي و تعقيب دشمنان، غمگين مباش؛ زيرا خداوند مرا امداد ميكند. «لاتحزن» نشان ميدهد كه ابوبكر مضطرب بوده و ميترسيده كه كفار آنها را بيابند.(61)
خداوند آرامش خود را بر پيامبر نازل كرد و با لشكريان كه دشمنان نميديدند، او را تأييد نمود. سپاهيان الهي دشمنان را از راههاي گوناگون از وي منصرف ميكردند، راههاي كه در انصراف مردم از وارد شدن به غار ثور سخت نقش داشتند.(62) روشن است كه مقتضاي مقام آيه، بيان عنايتي است كه خداوند در جريان هجرت، از شخص رسول اكرم نموده است، نه اينكه آيه در صدد بيان ياري و تأييدي كه پيامبر به وسيله مؤمنان و يا يك نفر از آن شده باشد. منظور آيه از تأييد آن جناب به سپاهيان كه ديده نميشدند، كمكهايي است كه خداوند در همين جريان انجام داد.
اينكه خداوند در ذيل آيه ميفرمايد: گفتار كافران را پايين قرار داد، مراد از آن همان تصميم است كه براي كشتن پيامبر و خاموش كردن نور دعوتش مطرح كردند و هدف از «وَكَلِمَةُ اللّهِ هِيَ الْعُلْيَا»(63)، آن وعدهاي است كه خداوند به رسولش داده، در جهت اينكه دين او را ياري نموده است و بر همهي اديان غلبه دهد.(64) در هر صورت تأييد پيامبر با جنود، كه همان آمدن ملائكه است، براي آن بوده كه فكر كفّار را از وارد شدن به غار و كاويدن آن منصرف كند. با اينكه كفار قريش پس از اطلاع از خروج آن حضرت در تعقيب وي به كوه ثور آمده و تا نزديكي غار رسيدند به طوريكه پيامبر صدا و همهمه آنها را ميشنيد، ولي خدا آنها را از ورود به غار منصرف كرد. پيامبر نخستين شب هجرت و دو شب پس از آن را با ابوبكر در غار «ثور» كه در جنوب مكه است به سر بردند و پس از سه روز، در شب چهارم راه مدينه را در پيش گرفتند(65) و مبدأ هجرت از آنجا شروع شد.(66)
قرآن مجيد ضمن بيان چگونگي امداد غيبي در جريان هجرت، از راه نزول آرامش و آمدن سپاهيان نامرئي ميخواهد بگويد كه تنها كمكهاي خداوند نجات دهندهي رسول خدا بود، و اگر شما مردم در ياري دين و پيامبر نكوشيد، پروردگار وي را ياري خواهد كرد.
اگر آدميان به قدرت الهي عقيدهمند و متكي باشند، ديگر از هيچ چيزي در راه هدف خود هراس نخواهند داشت؛ چرا كه اگر كسي در راه خدا قدم بردارد، پروردگار او را مدد مينمايد و نيروهاي خود را به ياري او اعزام مينمايد، هرچند كه تمام نيروي دشمن هم به كار افتد كاري را از پيش نميبرد، چنانكه خداوند اشرف مخلوقات را با «اوهن البيوت» (تار عنكبوت) حفظ كرد؛ زيرا كه قدرت و اراده او از هر نيرويي برتري دارد همانگونه كه خداوند در داستان قيام موسي و هارون، به آنان فرمود:
«إِنَّنِي مَعَكُمَا أَسْمَعُ وَأَرَي.»(67)
من با شمايم ميشنوم و ميبينم.
از امدادهاي بزرگ خداوند، در مورد رسول اكرم(ص) ايجاد الفت و وحدت ميان دلها در اثر وجود ايشان، بين امت اسلام بوده است. يگانگي بينظير كه در دوران پيامبر ميان اوس و خزرج و هم چنين قبايل مهاجر به وقوع پيوست. قرآن الفت در ميان دلهاي مؤمنان صدر اسلام را در پرتو وجود پيامبر به عنوان امداد الهي مطرح نموده است:
«هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِينَ ـ وَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنْفَقْتَ مَا فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً مَاأَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَلكِنَّ اللّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ...»(68)
او همان كسي است كه تو را با ياري خود و مؤمنان، تقويت كرد و دلهاي آنها را باهم، الفت داد. اگر تمام آنچه را روي زمين است صرف ميكردي كه ميان دلهاي آنان الفت دهي، نميتوانستي، ولي خداوند در ميان آنها الفت ايجاد كرد....
فراهم سازي پيوند قلبي از طريق عادي، ميان اوس و خزرج و همچنين ميان ياران مهاجر امكانپذير نبود. سينههايي كه از كينهي يكديگر پر بود و با خرج كردن تمام امكانات روي زمين الفت پذير نبود، كسي باور نميكرد، روزي آنان دست يگانگي و محبت به سوي يكديگر دراز و در صف واحدي حركت نمايند ولي پروردگار با لطف و امداد خود و در پرتو اسلام و نزول قرآن و وجود رسول خدا هم بستگي ميان آنان ايجاد كرد.(69)
همان گونه كه در قرآن، ايجاد الفت ميان دلهاي مؤمنان و ياران پيامبر از هدايتها و امدادهاي غيبي شمرده شده است، خود پيوندهاي قلبي و اتحاد نيز زمينهساز امداهاي الهياند، چنانكه اختلاف و دوئيت، زمينه عذاب و قهر پروردگار را فراهم مينمايد.
به هر حال دشمنان دين، بارها خطراتي را براي پيامبر فراهم نمودند و نقشههايي را طرح كردند كه از راه عادي غالب آمدن به آنها امكانپذير نبود، اما خداوند رسول خويش را با كمك خود در برابر همه توطئهها حفظ نمود و به وسيله مؤمنان پاك دل تقويت كرد. همان مؤمنان مخلصي كه دور پيامبر گرد آمدند و از هيچگونه فداكاري مضايقه نكردند.
همان گونه كه دو طايفهاي اوس و خزرج سالها از هم فاصله داشتند، مهاجرين و انصار نيز پرورش يافته دو محيط مختلف بودند. در طرز تفكر و معاشرت فاصله زيادي باهم داشتند. اوسيان و خزرجيان كه جمعيت انصار را تشكيل ميدادند، صدوبيست سال باهم نبرد كرده و دشمن خوني يكديگر بودند با اين اختلافات، ادامه حيات ديني و سياسي مشكل بود(70) ولي پيامبر اسلام با تأييدات غيبي تمام اين مشكلات را حل كرد به گونهاي كه از سيصدو سيزده نفر رزمندگان بدر حدود هشتاد نفر از مهاجران و بقيه انصار بودند. ارتش كوچك ولي يك پارچه، نيرومند و متحد به وجود آمد و دشمن قوي پنجهي خود را در هم شكست، لذا پروردگار ميفرمايد: «اين خدا بود كه در ميان آنها به وسيله ايمان الفت ايجاد كرد.»(71)
كساني كه به وضع روحيه افراد كينهتوز و لجوج، مانند مردم عصر جاهليت آشنايي دارند، ميدانند كه اينگونه عداوتها را نه به وسيله ثروت ميتوان شستشو داد و نه با منصب و مقام، تنها راه فرو نشاندن اين گونه دشمني، انتقام است، انتقامي كه به صورت زنجيرهاي تكرار گرديده و در هر دفعه چهره آن خطرناكتر خواهد شد. تنها چيزي كه ميتواند آن كينههاي ريشهدار را نابود كند، ايجاد انقلاب فكري و فرهنگي است. انقلابي كه شخصيتها و انديشه را واژگون سازد، طرز انديشه را عوض نمايد، به طوري كه تفكر گذشته در نظرشان ابلهانه جلوه نمايد، و به دنبال آن تطور بزرگي در تمام زمينههاي فردي و جمعي صورت پذيرد، تا قساوت و انتقامجويي و تعصبات قبيلهاي كنار گذاشته شود، و اين چيزي بود كه تنها توسط منت الهي و امداد غيبي در اثر وجود پيامبر ميان قبايل ياران او صورت گرفت.
قرآن مجيد اصرار دارد تا روشن كند اتحاد اهل ايمان از لطف و امداد الهي و سبب نجات از تباهي است، چنانكه ميگويد:
«... و نعمت (بزرگ) خدا را بر خود، به ياد آريد كه چگونه دشمن يكديگر بوديد و او ميان دلهاي شما، الفت ايجاد كرد و به بركت نعمت او، برادر شديد. و شما بر لب حفرهاي از آتش بوديد، خدا شما را از آن نجات داد....»(72)
در فرهنگ قرآن تفرقه و عداوت پرتگاه و گودال آتش است: «شَفَا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ» وحدت و هم دلي از نعمت و امداد بزرگ الهي است «فَأَصْبَحْتُم بِنِعْمَتِهِ إِخْوَاناً» و هم چنين اتحاد و يگانگي واقعي (نه پيوستگي كه براساس نژاد، زبان، مليت ... باشد) كه براساس دينداري و ايمان استوار باشد از عنايت بزرگ خداوند است «فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ» خداوند پيوند دلهاي مؤمنان را به خود نسبت ميدهد و با اين تعبير اشاره به يك معجزه و امداد بزرگ اجتماعي نموده است؛ زيرا اگر سابقه دشمني عرب را دقت كنيم كه چگونه كينههاي ريشهدار در دورشان انباشته بود و كوچكترين انعطافي را از خود نشان نميداد، در اين صورت اهميت اين «امداد بزرگ اجتماعي الهي» آشكار گرديده و ثابت ميشود كه از راههاي معمولي امكان پذير نبود كه از چنان ملت كينهتوز و نادان ملتي واحد و برادر بسازد. قرآن ميگويد:
«اگر همه سرمايههاي روي زمين را خرج نمايي نميتواني بدون خواست خدا، بين دلها الفت ايجاد كني.»(73)
اهميت موضوع فوق به گونهاي است كه حتي دانشمندان و مورخان غير مسلمان از آن با اعجاب فراوان ياد ميكنند، به عنوان نمونه «توماس كارل» ميگويد:
«خداوند عرب را به وسيله اسلام از تاريكيها به روشناييها هدايت نمود، از ملت خموش كه نه صداي آن ميآمد و نه حركتي محسوس بود، ملتي ساخت كه از گمنامي به شهرت، از تنبلي به بيداري و از ناتواني به نيرومندي و... سوق داده شد، نورشان از چهار سوي جهان ميتابيد كمتر از يك قرن مسلمانان يك پا در هندوستان و پاي ديگر در اندلس نهادند و در مدتي كوتاه اسلام بر نصف جهان پرتو افشاني ميكرد.»(74)
امدادها و تأييدات غيبي در مورد پيامبر اسلام، خصوصاً در ميدانهاي نبرد مانند جنگ بدر، احزاب، خندق و... بسيار فراواناند، و ما در اين نوشتار تنها به ذكر نمونههاي آن بسنده نموديم بدان اميد كه در فرصت ديگري نمونههاي امدادهاي غيبي ديگري كه خداوند براي پيامبر ما عنايت نمودهاند، بازگو نماييم. انشاء الله.
1. جعفر سبحاني، فرازهاي از تاريخ پيامبر اسلام، تهران، نشر فرهنگ، 1370، ص1.
2.سيد علي اكبر حسيني، زندگي خاتم پيامبران، تهران، اطلاعات، 1384، ص34-35.
3. علامه مجلسي، بحار الانوار، تهران، دارالكتب الاسلاميه، ج15، ص345.
4. سيد علي اكبر حسيني، زندگي پيامبر اسلام، ص 35.
5. همان، ص 36.
6. مريم، آيات 24 و 25.
7. آل عمران، آيه 37.
8. علي اكبر حسيني، زندگاني خاتم پيامبران، ص 35.
9. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابيطالب، بيروت، دارالاضواء، 1405ه.ق، ج1، ص33.
10. محمد ابراهيم آيتي، تاريخ پيامبر اسلام، تهران، انتشارات دانشگاه، 1359، ص53.
11. ضحي، آيه 6.
12. بحار الانوار، ج 15، ص 346.
13. سيد محمود طالقاني، پرتوي از قرآن، تهران، شركت سهامي، قسمت دوم، جزء سيام، ص143.
14. جعفر سبحاني، فرازهاي از تاريخ پيامبر اسلام، ص 67.
15. پرتوي از قرآن، ص 143.
16. دكتر محمد ابراهيم آيتي، تاريخ پيامبر اسلام، ص55.
17. همان.
18. سيد محمود طالقاني، پرتوي از قرآن، قسمت دوم، جزء سيام، ص143.
19. ضحي، آيه 6.
20. ضحي، آيه 7.
21. طبرسي، مجمع البيان، ناصر خسرو، ج 10، ص 766.
22. همان.
23. سيد محمد حسين، فضل الله، من وحي القرآن، بيروت، دارالملاك، 1419ه.ق، ج24، ص380؛ تفسير نمونه، ج27، ص101-105.
24. شوري، آيه 52.
25. ضحي، آيه 8.
26. دكتر محمد ابراهيم آيتي، تاريخ پيامبران اسلام، ص 56.
27. محمد ابراهيم آيتي، ص368-369.
28. وهبة الزحيلي، تفسير المنير، بيروت، دارالفكر، 1411ه.ق، جزء 30، ص285-286.
29. مكارم شيرازي و ديگران، تفسير نمونه، ج27، ص101-105.
30. الشرح، آيات 2-1.
31. طباطبايي، الميزان، ج 20، ص 358.
32. مفردات راغب، ماده شرح، دمشق، دارالقلم، ص 494.
33. مكارم و ديگران، نمونه، ج 27، ص 122.
34. طباطبايي، الميزان، ج 20، ص 359؛ تفسير المنير، ج30، ص 293.
35. شعراء، آيات 13-12.
36. طه، آيات 28-25.
37. طبرسي، مجمع البيان، جزء 10، ص 77.
38. همان، ص 77؛ الميزان، ج 20، ص 359.
39. مكارم و ديگران، تفسير نمونه، ج 27، ص 123.
40. سيد محمود طالقاني، پرتوي از قرآن، قسمت دوم، جزء سي ام، ص157.
41. هود، آيه 12.
42. الشرح، آيات 3-2.
43. محمد حسين، فضل الله، من وحي القرآن، ج24، ص316.
44. الميزان، ج 20، ص 359.
45. همان، ص 359.
46. الشرح، آيه 4.
47. طباطبايي، الميزان، ج 20، ص 360.
48. وهبة الزحيلي، تفسير المنير، جزء 30، ص 293.
49. قرطبي، جامع الاحكام، بيروت، احياء التراث العربي، 1967م، جزء 20، ص 106-107.
50. طباطبايي، الميزان، ج 20، ص 360؛ من الوحي القرآن، ج 24، ص 316.
51. ابراهيم آيتي، تاريخ پيامبر اسلام، ص 194 و 195؛ جعفر سبحاني، فروغ ابديت، قم، دفتر تبليغات اسلامي، هشتم، 1372، ج1، ص418.
52. فرازهاي از تاريخ پيامبر اسلام، ص192-193؛ فروغ ابديت، ج1، ص418.
53. انفال، آيه 30.
54. دكتر آيتي، تاريخ پيامبر اسلام، ص198؛ جعفر سبحاني، فرازهايي از تاريخ پيامبر اسلام، ص195.
55. تاريخ طبري، ج2، ص100؛ فروغ ابديت، ج1، ص422.
56. از آغاز سوره يس تا آيه نهم.
57. ابراهيم آيتي، تاريخ پيامبر اسلام، ص 198، نقل از: سيرة النبي، ج2، ص95-97.
58. جعفر سبحاني، فرازهايي از تاريخ پيامبر اسلام، ص 198.
59. ترجمه تاريخ يعقوبي، ج1، ص 228.
60. توبه، آيه 40.
61. سيد علي اكبر قرشي، تفسير احسن الحديث، تهران، نشر بعثت، دوم، 1357، ج4، ص 237.
62. محمد حسين طباطبايي، الميزان، ج9، ص288-292.
63. توبه، آيه 40.
64. الميزان، ج9، ص 292.
65. طبقات كبري، ج 1، ص 222؛ دكتر آيتي، تاريخ پيامبر، ص 199.
66. تفسير احسن الحديث، ج 4، ص 238-237.
67. طه، آيه 46.
68. انفال، آيات 63-62.
69. سيدعلي اكبر قرشي، تفسير احسن الحديث، ج4، ص160-161.
70. جعفر سبحاني، فرازهايي از تاريخ اسلام، ص214.
71. انفال، آيه 63.
72. آل عمران، آيه 103: «وَاذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْدَاءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُم بِنِعْمَتِهِ إِخْوَاناً...».
73. انفال، آيه 63.
74. محمد محمود صراف، نقشههاي استعمار، ص38.