دو نوع گزارش تاريخي و قرآني كه در بخش قبلي اين نوشته مورد مطالعه قرار گرفت، در رابطه با ارزشگرايي جوانان و تعامل ايثارگرانه آنان با دعوت انبيا به خصوص نهضت پيامبر اسلام(ص) ذهنهاي كاوشگر را بر اين واميدارد كه روانشناسي جوان را با جديّت بيشتر به دقت بگيرد و در پرتوي خود قرآن و يافتههاي پژوهشهاي روانشناختي، با ويژگيهاي روحي آنان كه انگيزهي خيرخواهي و روحيهي ستيز با كجرويها را به همراه دارد، آشنايي عميقتري پيدا كند، تا بتواند به اين وصيت پيامبر جامهي عمل بپوشاند كه فرمود: «با جوانان برخورد نيك داشته باشيد.»
قرآن در كنار گزارشها از احساس و رفتار جوان، قضاوت صريحتري نيز دارد كه در آن از دوره جواني به دوره «شدّت» و «قوت» تعبير ميكند. دورهاي كه از دو طرف در محاصرهي ضعف و ناتواني، كودكي و پيري ميباشد و در آن، تمايل به آرمانها و آرزوهاي ارزشمند تجلي مييابد:
«اللَّهُ الَّذِي خَلَقَكُم مِن ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَشَيْبَةً يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَهُوَ الْعَلِيمُ الْقَدِيرُ.» (روم/54)
خدا همان كسي است كه شما را آفريد، در حالي كه ضعيف بوديد، سپس بعد از ناتواني قوت بخشيد. پس از آن ضعف و پيري قرار داد، او هرچه بخواهد، ميآفريند و دانا و تواناست.
«ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ وَمِنكُم مَّن يُتَوَفَّى وَمِنكُم مَّن يُرَدُّ إِلَى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلاَ يَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئاً.» (حج/5)
بعد شما را به صورت كودك بيرون آورديم؛ سپس هدف اين است كه شدّت و نيرومندي خود را به دست آوريد، در اين ميان بعضي از شما ميميرند و بعضي به پايينترين مرحله عمر كشانده ميشوند تا بعد از داشتن آگاهي چيزي را ندانند!
«ثُمَّ يُخْرِجُكُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ ثُمَّ لِتَكُونُوا شُيُوخاً وَمِنكُم مَن يُتَوَفَّي مِن قَبْلُ وَلِتَبْلُغُوا أَجَلاً مُسَمّي.» (غافر/67)
سپس شما را به صورت طفل بيرون ميآورد، بعد به شدّت و نيرومندي ميرسيد و بعد از آن پير ميشويد ـ گروهي از شما پيش از اين مرحله ميميرند ـ و در نهايت به سرآمد عمر خود ميرسيد.
«وَمَن نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ أَفَلَا يَعْقِلُونَ.» (يس/68)
و كسي را كه عمر طولاني دهيم آفرينشش را واژگون ميكنيم.
«وَوَصَّيْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَيْهِ إِحْسَاناً حَمَلَتْهُ أُمُّهُ كُرْهاً وَوَضَعَتْهُ كُرْهاً وَحَمْلُهُ وَفِصَالُهُ ثَلاَثُونَ شَهْراً حَتَّى إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَبَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً قَالَ رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَى وَالِدَيَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحاً تَرْضَاهُ وَأَصْلِحْ لِي فِي ذُرِّيَّتِي إِنِّي تُبْتُ إِلَيْكَ وَإِنِّي مِنَ الْمُسْلِمِينَ.» (احقاف/15)
ما به انسان سفارش نموديم كه به پدر و مادرش نيكي كند، مادرش او را با ناراحتي حمل ميكند و با ناراحتي بر زمين ميگذارد و دوران حمل و از شير گرفتنش سي ماه است، تا زماني كه به كمال قدرت و رشد برسد و به چهل سالگي قدم گذارد، ميگويد: پروردگارا! مرا توفيق ده تا نعمتي را كه به من و پدر و مادرم دادهاي، قدردان باشم و كار شايسته انجام دهم كه آن را ميپسندي و مايه خوشنودي تو است و فرزندانم را صالح گردان من به سوي تو بازگشتم و من از مسلمانانم.
در اين كه رسيدن به شدت و قوّت بيانگر مرحلهاي از عمر انسان است كه بين دوره كودكي و پيري قرار دارد، ترديدي نيست، اما در رابطه با زمان آغاز، پايان و امتداد اين مقطع سني، اختلاف نظر جدي ميان پژوهشگران در حوزهي لغت، تفسير، فقه و روانشناسي، وجود دارد، به عنوان نمونه:
جواني از زمان بلوغ شروع ميشود و تا سي سالگي ادامه دارد.(1)
از سي سالگي آغاز و تا چهل سالگي ادامه دارد.(2)
از هفده سالگي آغاز و تا چهل سالگي تداوم مييابد. از هجده سالگي آغاز و تا سي سالگي استمرار دارد.(3)
انسان در بيست و پنج سالگي به نيرومندي ميرسد.(4)
حد و مرزي براي رسيدن به نيرومندي «بلغ اشده» وجود ندارد؛ معيار بلوغ، كمال عقل و داشتن رشد است و با كنار هم قرار گرفتن عقل، توانايي و كمال آفرينش، نيرومندي به وجود ميآيد.(5)
«استفاده از واژه «قوه» و «ضعف» به صورت نكره به قصد ابهام افكني و نامعين جلوه دادن كميت اين مقطع، صورت گرفته است؛ زيرا افراد در زمانهاي مختلف به قوت و نيرومندي ميرسند.»(6)
يك نگاه به اين ديدگاهها اين پرسش را در پي دارد كه آيا دوره جواني و نيرومندي، زمان معيني ندارد و چنانكه گفته شده است: به دليل اختلاف آب و هوا، شرايط فكري و فضاي فرهنگي، در جوامع مختلف، جواني يك مفهوم نسبي است و نه مطلق، مدت دوره كودكي، جواني و پيري، در عمر افراد گوناگون فرق ميكند،(7) يا اين كه زماني مشخص دارد، ديدگاه قرآن در اين باره چيست؟
به كارگيري واژه «ثم» در آيات (روم/54 و حج/5 و مؤمن/67) به عنوان حرف ربط كه افادهي ترتيب و تأخير دارد، بيترديد گوياي اين حقيقت است كه ضعف و ناتواني با يك فاصله زماني، آغاز و تدريجاً جايگزين قوت و شدّت ميشود.
قرآن وقتي به يتيم اجازه تصرف در مالش را ميدهد كه به شدّت و نيرومندي رسيده باشد و نيرومندي را به بلوغ و رسيدن به رشد تفسير ميكند:
«وَ لاَ تَقْرَبُوا مَالَ الْيَتِيمِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ حَتَّى يَبْلُغَ أَشِدَّهُ.» (انعام/152؛ اسراء34)
و به مال يتيم جز به بهترين صورت نزديك نشويد تا به حد رشد خود برسد.
«وَابْتَلُوا الْيَتَامَى حَتَّى إِذَا بَلَغُوا النِّكَاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَيْهِمْ أَمْوَالَهُمْ.» (نساء/6)
يتيمان را چون به حد بلوغ برسند، بيازماييد، اگر در آنها رشد يافتيد، اموالشان را به آنها بدهيد.
دستور به آزمايش، هنگام رسيدن به بلوغ، براي فهم رسيدن به مرحله رشد دو نكته را در خود نهفته دارد: يكي امكان پيدايش همزمان بلوغ و رشد و ديگر امكان پيدايش رشد، با فاصلهاي، بعد از زمان بلوغ.
در روايتي، امام صادق(ع) در پاسخ به پرسش از اينكه تصرفات يتيم كي مؤثر است؟ فرمود:
«حتي يبلغ اشده، قال و ما اشده؟ قال الاحتلام»(8)
زماني كه به شدّت و نيرومندي برسد، گفت: شدت او چيست؟ فرمود: جنب شدن.
اين كه بلوغ معيار تكليف شناخته شده، با اين كه خرد و خردورزي از شرايط تكليف ميباشد، ميتواند دليل بر اين باشد كه بلوغ، نوعاً با رشد و خردورزي همراه است يا ميتواند همراه باشد.
خرد جوان، از آزادگي ويژهاي برخوردار است و هنوز آلايش عادتها، دلبستگيهاي مادي و زميني، باورهاي سنتي نبايسته و...، دامنگير آن نشده است. اگر كمبودي دارد كمبود تجربه و آگاهي است كه ميتواند توسط بزرگترها جبران گردد. به همين دليل علي(ع) خطاب به يكي از كارگزارانش ميفرمايد:
«اذا احتجت الي المشورة في أمر طرأ عليك فاستبده ببداية الشبان فانّهم احدّ اذهاناً و اسرع حدساً ثم رده بعد ذلك الي رأي الكهول الشيوخ، ليستعقبوه و يحسنوا الاختبار له فان تجربتهم اكثر.»(9)
هرگاه كاري برايت پيش آمد و نياز به مشورت پيدا كردي، در آغاز آن را با جوانان، در ميان گذار؛ زيرا آنها تيز فهمتر و با فراستترند، سپس آن را در معرض نظر سالخوردگان و پيران قرار ده، تا در معرض ارزيابي قرار دهند، چه آنكه تجربه ايشان بيشتر است.
از تقارن و انضمام چهل سالگي به زمان بلوغ قدرت در آيه 15 سوره احقاف به عنوان مقطع آرمان خواهي انسان، ميتوان الهام گرفت كه چهل سالگي نهايت مرز قدرتمندي او ميباشد، چونانكه در روايتي از امام صادق(ع) آمده است:
«اذا بلغ العبد ثلاثاً و ثلاثين سنةً فقد بلغ اشدّه و اذا بلغ اربعين سنة فقد بلغ منتهاه فاذا ظعن في احدي و اربعين فهو في نقصان.»(10)
هرگاه بندهي به سي و سه سالگي رسيد، به شدت و نيرومندي خود دست يافته است و هرگاه به چهل سالگي قدم گذاشت، نهايت دوره قدرتش را تجربه ميكند، زماني كه به منزل چهل و يك سالگي بار انداخت، او به نقصان ميگذارد.»
بنابراين، سخن ابن منظور، قابل پذيرش مينمايد، آنجا كه ميگويد:
«فبلوغ الاشد محصور الاول محصور النهاية غير محصور ما بين ذلك.»(11)
بلوغ نيرومندي، از آغاز و انجام محدود است، اما وسط آن حد ندارد.
بنابراين نيرومندي مورد نظر قرآن، پيش از بلوغ و پس از چهل سالگي، ميسّر نيست. ولي ممكن است ديرتر از بلوغ جنسي حاصل آيد و زودتر از چهل سالگي رو به افول گذارد، واقعيتي كه ميتواند اختلاف روايات(12) را در باب زمان پيدايش قدرت جواني، توجيه كند و راز تعبير «الحدث» در مورد امام حسن(ع) سي و سه ساله در كلام امام علي(ع) را نيز آشكار كند، آنجا كه فرمود:
«و انما قلب الحدث كالارض الخالية ما ألقي فيها من شيء قبلته فبادرتك بالادب قبل أن يقسو قلبك و يشتغل لبّك.»(13)
همانا دل جوان، مانند زمين آمادهاي است كه هر آنچه در آن كاشته شود، ميپذيرد. بر اين مبنا، پيش از آنكه دلت سخت گردد و خردت به بند كشيده شود، به تربيتت برخاستم.
همانگونه كه ديديم قرآن با گزارش اقدامات جسورانه و شجاعانه جوان، نوعي از تبيين و تعريف براي «قوت» در فصل جواني، ارائه داد. ما براي تفصيل و تشريع بيشتر ديدگاه قرآن ناگزيريم به سنت كه حقانيتش را از قرآن ميگيرد و نيز تحقيقات روانشناسان در سدههاي اخير، مراجعه كرده و ويژگيهاي مثبت زمينههاي آسيبپذيري جوان را در پرتو اين دو منبع به مطالعه بگيريم. آنگاه برخورد بايسته با اين سرمايه خدادادي را كه پيامبر(ص) سفارش كرده است، مورد شناسايي قرار دهيم.
قرآن نميگويد در فصل جواني انسان داراي قدرت و قوت است، بلكه ميگويد كه جوان چيزي جز قوت نيست و قوت در قرآن، اختصاص به توان جسمي ندارد و شامل نيرومندي روحي نيز ميشود. به همين دليل قرآن، در توضيح ضعف و نقصان پيري، زوال توان علم آموزي و حفظ علم را به عنوان مصداق آن دو مطرح ميكند: «لِكَيْلاَ يَعْلَمَ مِن بَعْدِ عِلْمٍ شَيْئاً» (حج/5). در روايتي نيز آمده است:
«عن اسحاق بن عمار قال سألت اباعبدالله(ع) عن قول الله: «خذوا ما آتيناكم بقوة»(بقره/63)، أقوة في البدن ام قوة في القلوب؟ قال فيهما جميعاً.»(14)
تعدادي از مفسران نيز ذيل آيه 54 سورهي روم در بيان معناي قوت ميگويند:
از امام صادق(ع) پرسيدم كه مراد از قوت در آيه كه ميگويد: «آنچه را به شما دادهايم با قوت بگيريد.» قدرت جسمي است يا توان روحي؟ امام(ع) فرمود: هر دو برابر است. مقصود توان اندامي، روحي، عقلي و علم آموزي است.(15)
واقعيت اين است كه توان جسمي، با بلوغ، به رشد نهايي نميرسد، تا تعبير قوت را توجيه كند. آنچه در اين مقطع فعاليت دارد، خستگيناپذيري در برابر فعاليت جسمي است كه خود منشأ روان شناختي دارد. خستگي ناپذيري تا سالها ادامه دارد و از داشتههاي ارزشمند انسان به حساب ميآيد.
بنابراين نيرومندي جوان را بايد در شخصيت انساني او جستجو كرد كه:
«بر ساختار كلي روانشناختي فرد دلالت دارد و خوي (تمايلات عاطفي فطري)، منش، هوش، حساسيتها، گرايشها، علايق، عقايد، آرزوها و آرمانهاي او را در بر ميگيرد. تمايلات و نحوة برخورد با آنها، نشان دهندة شخصيت فرد هستند.»(16)
جوان در گذشته، كودكي بود كه با آميزهي متشكل از جسم، روح و فطرت، قدم به دنيا يعني محيط خانواده، هستهاي مركب از پدر و مادر، قدم گذاشت، تا فطرتش در بستر آن شكوفا شود يا گرد و غبار آلاينده بر آن بنشيند. در روايتي از پيامبر(ص) آمده است:
«كل مولود يولد علي الفطرة حتي يكون ابواه يهودانه و ينصرانه.»(17)
هر كودكي، با فطرت توحيدي به دنيا ميآيد، اين پدر و مادرش است كه او را يهودي يا نصراني بار آورد.
مطالعات روانشناختي كودك نيز حقيقت ياد شده را تأييد ميكند:
«همهي بچهها پاك و معصوم متولد ميشوند، بدين لحاظ است كه ميگوييم: بچهها بهشتي هستند.»(18)
قرآن حامي روايت فوق بوده و فطرت را معادل كل دين (مريم/30) معرفي ميكند. به اين معنا كه تمام تمايلات، منشها، باورها و آرمانهاي ارزشي كه دين بدانها فراميخواند، ريشه در آفرينش انسان دارد.
در فصل جواني، به رغم تمام كنشهاي محيط خانواده و جامعه، فطرت با تمام توان به خود نمايي ميپردازد. گويا كودك در عالم كودكي غرق دنياي خود بوده، اصلاً توجه جدي به تخريبهاي تربيتي نداشته و اينك كه دورهي ضعف را پشت سر ميگذارد، با ظهور بلوغ به خود آمده، به بازخواني منشور فطرتش رو ميآورد و آهنگ زندگي را براساس آن سر ميدهد تا در بزرگسالي در دام محافظه كاري نبايستهي علايق مادي، اخلاق فاسد، فكر انحرافي و آرمانها و تصميمگيريهاي باطل، گرفتار نيايد.
شفافيت نسبي آينهي فطرت كه آميخته با آزادي معنوي و اجتماعي است، به جوانان فرصت انتخاب و عمل مناسب با خود را ميدهد. الهامهاي فطري حساسيتي را در آنها به وجود ميآورد كه براساس آن، نميتوانند در قبال تعطيلي عمل به ارزشها و خودنمايي ضد ارزشها، بيتفاوت بمانند.
بر اين اساس، در صفحه زندگي جوان، سر فصلهاي جلب توجه ميكند، كه در فصل كودكي و پيري به نظر نميآيند، عمدهترين آنها عبارتند از:
سنت، در ارزيابيهاي جواني، از پاكي دل و شفافيت فطرت و فضيلت پذيري آن تعبير به رقّت قلب ميكند و دانشمندان نيز با قاطعيت، دربارهي تأثيرپذيريها و الهامگيريهاي جوانان، از صفاي سرشت، سخن ميگويند.
خيرخواهي يكي از سر فصلهاي عمدهي زندگي جوان است، كه براساس بيان سنت، ريشه در رقت قلب او دارد.
طبق روايتي كه قبلاً به مطالعه گرفته شد، پيامبر(ص) ميفرمايد:
«شما را سفارش ميكنم كه با جوانان برخورد نيك داشته باشيد كه آنها قلب پاك و فضيلت پذيري دارند و بر پايه آن ـ وقتي خداوند مبعوثم كرد تا بشارت دهم و بترسانم ـ جوانان با من هم پيمان شدند و پيران به مخالفت برخاستند سپس اين آيه را خواند: «فَطَالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ.» (حديد/16)(19)
امام صادق(ع) در رابطه با تفاوت برخورد حضرت يعقوب(ع) و حضرت يوسف(ع) با برادرانش پس از ندامت و طلب استغفار و اينكه يوسف بيدرنگ از خود، گذشت نشان داد.(20) و يعقوب تنها وعده داد كه در آينده براي آنها طلب مغفرت خواهد كرد(21) فرمود:
«لان قلب الشاب أرق من قلب الشيخ.»(22)
بدان دليل كه همانا دل جوان نازكتر از دل پير است.
و نيز آن حضرت در پاسخ به ابوجعفر احول كه از اندك بودن اجابت كنندگان دعوت به مكتب اهل بيت شكايت داشت، فرمود:
«عليك بالاحداث فانّهم اسرع الي كل خير.» (23)
بايد به سراغ جوانان بروي؛ زيرا آنها با شتاب بيشتر به هر امر خيري رو ميآورند.
خيرخواهي جوانان، در حد يك توقع و آرزوي ساده نيست؛ بلكه «اين اخلاق شخصي، اخلاق احساساتي نيز هست؛ يعني بر پايهي عشق به خير قرار دارد»(24) و احساسات اساسي تمايلات و تصميمگيريها را تشكيل ميدهد(25) و حتي بر تندرستي، حافظه، نيروي ادراك و استدلال ما نيز اثر ميگذارد.(26)
نگاه گذرا و سطحي به پارهاي از رفتار جوانان ممكن است، ادعاي فوق را زير سؤال ببرد. مثلاً از والدين فاصله ميگيرند، گروه هم سن و سال خود را به جاي آنان بر ميگزينند،(27) و به جاي گوش دادن به اندرزهاي پدر و مادر، برخورد نقادانه را پيشه خود ميسازند.(28) خودپرستي در دوران بلوغ به شديدترين شكل خود ظاهر گشته و به وسيله توجه زياد به بدن و آرايش خود، هويدا ميگردد،(29) ولي بر پايه تحقيقات به عمل آمده، خيرخواهي و برخوردهاي به ظاهر منفي، ريشه در واقعيتهاي روحي عميقتر و ارزشمندتري دارد كه در قالب كمالطلبي و آرمانخواهي قابل مطالعه ميباشد.
جوان در پي مبارزه با خاطرهي دوران كودكي است؛ يعني ميخواهد احساس ناتواني، احساس ضعيفي در برابر بزرگسالان و احساس وابستگي به آنها را كه وضعيت ديروزش را رقم ميزد، از ميان بردارد.
«جوانان، خواه ناخواه اما به طور لزوم به سوي يك نوع زندگي جديد متفاوت با زندگي دوران كودكي ميل ميكنند. آنان عادات كهنه كودكي را كنار گذارده فعاليتهاي جديدي آغاز مينمايند... خود را براي كوششهاي دوران كمال و مردي آماده ميسازند.
ميل به استقلال، جز بيان اين تكامل، چيز ديگري نيست. هر قدر كه نيرو زياد ميشود، شخص در مقابل يوغ اسارت بيتابتر ميگردد، هر نوع حاكميت ديگران، سنگينتر به نظر ميرسد و هر نوع فشار و مضيقه، غير قابل تحملتر به نظر ميآيد.»(30)
«به ترقيات خود علاقهمند ميشود و با كمي و كاستيهاي خود به مبارزه بر ميخيزد و ميكوشد تا در ديد خود، به ترقي و تعالي نايل گردد. از طرف ديگر فعاليت او صورت انطباق با زمان حال را از دست ميدهد و متوجه آينده ميشود؛ يعني نوجوان نقشههاي دور و دراز، طرح ميكند. باري، ميل به كمال مطلوب، جانشين علاقه عملي و آني ميشود.»(31)
«در سنين نوجواني، در وهله اول ميل به زندگي پاكتر و سخاوتمندانهتر و بيغرضانهتر پيدا ميشود. اما در دورهي بعد، اين نگراني در راه خير به تحسين و تمجيد پر شوري از خير مبدل ميگردد. خلاصه سرانجام به اخلاق ارزشها ميرسيم، در مركز اين اخلاق، انواع رفتاري قرار دارد كه در نظر نوجوانان بسي گرانبهاست و آن عبارت است از فداكاري و يك رنگي و پاكدلي و رحم و شفقت و قهرماني و حالاتي مانند اينها.»(32)
روان شناسان در اين نكته وحدت نظر دارند كه در سنين جواني در كنار ايدهآلهاي اخلاقي و در راستاي كمال خواهي، حس مذهبي نيز به صورت فعال به سراغ جوانان ميآيد، حتي كساني كه قبلاً به مسائل مذهبي اهميت قايل نبوده و در آينده نيز به بيبندوباري كشانده ميشوند، در فصل جواني به نهضت مذهبي رو ميآورند. جوان در پرتو باور به خداوند، آرامش روحي، توضيح علل امور، سلسله مراتب ارزشها و جايگاه و موقعيت خود را در هستي باز مييابد. از اين رو، عنايت او به مذهب به گونهاي مطرح است كه «اوگوستكنت»، دوران بلوغ را سنين ماوراء الطبيعه ناميده است.(33)
جوان تنها به جنگ با كاستيها و نقصها در وجود خود نميپردازد؛ بلكه در كنار آن به تبديل محيط موجود به محيط آرماني نيز علاقهمند است، آيندهاي كه فعلاً وجود ندارد. در فضاي ذهن او به تصوير كشيده ميشود، صورت ذهني جامعه آرماني، تصميمهاي بلند پروازانهاي را به وجود ميآورد، به همين دليل نسبت خيال پردازي به او داده ميشود.(34) «موريس دبس» ميگويد:
«در حدود پانزده تا هفده سالگي اينان با نداي تقدس يا شجاعت به لرزه در ميآيند، آرزومند ميشوند كه جهان را از نو تشكيل دهند، بدي را محو و نابود سازند و عدالت مطلق را حكم فرما نمايند.»(35)
تمايل به خودسازي، رسيدن به باور مذهبي، علاقه به كمال اخلاقي و تعقيب آرمان جامعهسازي، جوانان را در موقعيت ويژهاي قرار ميدهد و نوعي رويارويي بين آنها و جامعه بزرگسالان پديد ميآيد، چه آنكه هر كدام خواستههايي دارد، مخالف خواستههاي ديگري:
«عمل دوره جواني اشتياق شديد به افكار نوين است و آن را وسيله ممكن و مقدوري براي تسلط بيشتر بر محيط، مييابد، ولي عمل دوره پيري، مبارزه بيرحمانه با نوخواهي است، جواني پيشنهاد ميكند، پيري به مخالفت بر ميخيزد، جواني تسلط ادوار انقلابي است، پيري تسلط سنتها و عادتهاست، جواني خوشبيني تندروي، فرو رفتن در آينده شجاعت است، پيري سنتپرستي، بدبيني، محافظهكاري، فرورفتن در گذشته و ترس است.»(36)
جوانان كه در پي اثبات شخصيت هستند، در عرصه اصطكاك، در پي آنند كه محيط را با خود موافق سازند، نه خود را با محيط.(37) آگاهي نوجوان از تفاوت بين موجود و ممكن، به سركش شدن او كمك ميكند، هميشه موجود و ممكن را مقايسه ميكند و كشف ميكند كه غالباً آنچه موجود است چيزي كم دارد. از نظامهاي اجتماعي، سياسي و مذهبي سرسختانه انتقاد ميكند. و در پي ساختن نظامهاي جانشين است. انتقاد از پدر و مادر نيز (علاوه بر حس استقلالطلبي) بر چنين اصل استوار است؛ زيرا جوان ميبيند كه آنها موجودات زميني هستند و شكل آرماني ندارند و رفتار آنها مخالف ارزشها مينمايد.(38) جوانان به رغم رغبت زيادي كه به مذهب نشان ميدهند:
«ميل دارند به اعتقادات مذهبي كه با آن بار آمدهاند، نقادانه برخورد كنند. از اين رو، درست در زماني كه بيشترين نياز را به ايمان راسخ مذهبي دارند، اغلب در امور مذهبي به شك و ترديد كشيده ميشوند.»(39)
نقد سرسختانه جوانان از محيط به معناي كينهتوزي و بدبيني نسبت به همه نيست. جوان در محبت نيز سرآمد است:
«محبت جوانان صميمانهتر واسرارآميزتر است، اينان قدرت دارند كه اين محبت را با دقت مخفي نمايند و يا به شدت و حرارت اظهار كنند.»(40)
دوستي جوان هدفمندانه و ارزشگرايانه است، او: «در پي موضوع وحدت در جستجوي دلبند و در جستجوي نصب العين است. مقصود كسي است كه فرد بتواند با وي خود را يكي كند، خصوصيات او را كسب نمايد و يا اينكه خصوصيات او را تكميل كند.»(41)
طبع بلند پرواز جوان، او را به دوستي با بزرگسالان فرا ميخواند، زيرا چنين دوستي را نشانه پيشرفت سريع خود ميپندارد و در عين حال به چنين اقدامي دست نميزند، به اين دليل كه خود او، رفاقت با كودك را مايهي حقارت ميداند، بر اين اساس، احساس ميكند كه بزرگترها نيز حاضر نيستند با كوچكتر از خود، دوست شوند و نيز احتمال ميدهد كه ناپختگياش، زمينهي ملامت و سرشكستگي وي را نزد بزرگسالان فراهم آورد.(42)
بدين ترتيب جوانان، براي طرح دوستي، به سراغ همسالان خود، ميروند اين نوع «دوستي وسيلهاي هست كه جوانان در سن بلوغ به كمك آن از خانواده خود دور ميشوند. مايلم گروه دوستان هم سن و سال را والدهاي انتخابي خود بنامم؛ زيرا اين گروه پس از مدتي جاي والدين واقعي فرد را ميگيرند.(43)
اين نوع دوستي و همگرايي «از طرفي به رشد نوجوان كمك ميكند... ]و از سويي[ براي او حكم نوعي درمان را دارد، به نوجوان اين امكان را ميدهد كه احساسات سركوب شده خود اعم از خشم و هيجان را ابراز كند و نوجوان در مييابد كه ديگران هم اميدها، ترسها و ترديدهايي نظير او را دارند.»(44)
فصل جواني، فصل قهرمان پرستي و سرمشقگيري نام گرفته است. اين الگوگيري با تحسين و تمجيد شديد الگو همراه ميباشد.(45) جوانان بين اصناف مختلف در پي يافتن اين گمشده خود ميباشند، سياستمداران، دانشمندان و هنرمندان در اين رابطه مورد مطالعه آنها هستند،(46) خود را با آنها مقايسه ميكنند و ميخواهند به رنگ آنها درآيند، روسو ميگويد:
«جوانان ما با هريك از رجال بزرگ تاريخ كه آشنا ميشوند، فوراً تغيير روش ميدهند؛ يعني ميل دارند خود را به جاي آنها قرار دهند، به عبارت ديگر گاهي ميخواهند «سيسرون» شوند، زماني «تراژان» يا «اسكندر»، به همين جهت پس از آن كه به خود بازگشتند، از وضعيت خويش ناراضي ميشوند، بر مقامي كه دارند افسوس ميخورند و دچار يأس ميشوند.»(47)
قهرمان پرستي جوانان در حقيقت ارزش پرستي است كه با مشاهده آن در چهره زندگي افراد، انگيزهي پيروي پيدا ميكند. «موريس دبس» از اين واقعيت تعبير زير را دارد:
«اما در دوره بلوغ ارزشهاي اخلاقي به اصول تبديل نميشود؛ بلكه در وجود سرمشقهاي انساني تجلي ميكند و صورتهايي به خود ميگيرد كه نوجوانان سعي ميكنند به هيأت آنها درآيند، نوجوانان، اين اشخاص نمونه را آيينه آرمان و كمالي ميدانند كه خود آنها را حس ميكنند، مربي ميتواند در اين دوره آنان را وادار كند كه به نداي پاكان و قهرمانان و... گوش فرادهند. در كساني كه طبع ديني دارند، نداي پاكان همان نداي الهي است.»(48)
در كنار حوصلهمندي، خيرخواهي، اعتراض به كاستيهاي محيط موجود، همگرايي و جستجوي الگوي برتر كه نماد قدرت و نيرومندي روحي و شخصيتي جوان مينمايد، او با خطر آسيبهاي برههي جواني نيز رو به رو ميباشد كه اگر به موقع مورد شناسايي و كنترل قرار نگيرند، بهار جواني به وسيله آنها به ابزار تباهي و شكست تبديل ميگردد و آنها عبارت است از:
1. هيجان جواني، انگيزه حركت به سوي بلوغ فكري را تحت تأثير قرار ميدهد و در سايهي آن فرصت فكر كردن و نتيجهگيري از اطلاعات موجود، رو به كاهش ميگذارد. موريس دبس ميگويد:
«اگر بخواهيم بگوييم كه در دوران بلوغ، هوش به كلي تاريك و خرف ميشود، اغراق گفتهايم. اما اگر واقعاً يك سير قهقرايي در بين باشد، فقط در دوران بحران تكليف، امكان دارد؛ زيرا شور و هيجان جواني با شكفتگي فكري موافق و مساعد نيست... در واقع در اين مرحله منافع فكري، در مقابل منافع احساساتي و هيجانات سرخم ميكنند.»(49)
اگر شور و حرارت جوانان به گونه مطلق مورد تشويق و ستايش قرار گيرد، بدون استفاده از ارزشهاي عاليتر جهت تعيين دايرهي فعاليت آن، در كوتاهترين مدت «روح خودبيني و پر ادعايي و غرور احمقانه و وقاحت در ايشان پيدا ميشود.»(50)
2. خودپرستي يكي از ابزارها و وسيلههاي مورد استفاده جوانان براي اثبات وجود است و به وسيله توجه زياد به بدن و به آرايش شخصي، هويدا ميگردد و نشانه آن، لذتي است كه از مشاهده خود در آيينه، عايد ميگردد. ممكن است اين صفت منجر به خودپرستي خارق العاده شود كه نزد علماي اخلاق انحرافي شمرده ميشود كه جلو توسعه اخلاق را ميگيرد.(51)
3. (به رغم خودنمايي جوانههاي شخصيتي در خانه روح) جواني را دوره تنهايي و دورهي احساس خلأ ناميدهاند. جوان نميداند او كيست، دقيقاً نميداند او به كجا خواهد رفت و او به دليل توانايي نو ظهور تفكر انتزاعي درباره مطالب، آينده را به عنوان اولين مشكل در زندگي خود به حساب ميآورد.(52) پس بايد براي زندگي فلسفهاي پيدا كند و به احساس هويت ]و شخصيت[ دست يابد.(53) و اين، نيازمند به تربيت همه جانبه است كه فعلاً در معرض فراموشي قرار دارد!
ايجاد شخصيت ]هويت[ مستلزم تربيت و پرورش همه جانبه و جامعي است هم به جسم و هم به عقل و هم به احساسات و منش (تمايلات اخلاقي) مربوط ميشود. در دوره بلوغ كه تربيت منش در اولويت قرار دارد، به دليل وسواس وحشتناك امتحانات، از ياد ميرود و همه چيز و يا تقريباً همه چيز، فداي تربيت عقلي ميشود.(54)
4. چهارمين آسيبي كه جوان را تهديد ميكند، از غريزهي جنسي منشأ ميگيرد كه با حالات مشخص و اصلي يك غريزه ظاهر ميشود:
«يعني به منزله يك نيروي محرك مقدماتي كه روش و جهت آن معلوم و در عين حال خارج از اراده و اقتدار شخص است. جوان نورس احتياجات جديدي را حس ميكند... رفتارش درهم و برهم و زننده ميشود... ظهور غريزه جنسي همراه با بيداري واقعي احساسات است كه در نتيجه آن ممكن است هزاران افكار و تخيلات هوسآميز و افسانه مانند بروز نمايد... دير يا زود غريزهي جنسي... تا سرحد وجدان نفوذ كرده و تحريكات شهواني همچون تصادم امواج با ساحل، شروع به مبارزه ميكند. عمل اين غريزهي آن قدر قوي است كه در واقع مركز تحريكات مستقيم براي تمام آرزوهاي اعضاي مختلف بدن ميگردد و تأثير غير مستقيم آن خيلي بيش از اينهاست.»(55)
5. حس استقلال، اثبات شخصيت و اعمال اراده، در جوان، ايجاب ميكند كه بزرگترها به او اجازه نه گفتن بدهند و گفتوگوي با وي را براي رسيدن به توافق، سازنده بشمارند، ولي خطر انكار اراده جوانان رايجتر مينمايد و اين به معناي سركوب احساسات و شكستن اراده آنهاست.
چنين روشي باعث پيدايش روحيهي استبدادپذيري در افراد ميگردد. در آلمان پيش از سلطه نازيها، اين روش تربيتي حاكم بود و نه گفتن بچهها در برابر پدر، مادر و مقامات، مجازات سختي را در پي داشت. پذيرش استبداد نازيها از سوي مردم آلمان، بازتاب روش تربيتي ياد شده تلقي شده است كه با نفي ارزشمندي و ابزار وجود زير دستها همراه ميباشد.(56)
شور و هيجان پر قدرت، آتشين و آميخته با زمينههاي آسيبپذيري شانس خردمداري را شديداً كاهش ميدهد. با توجه به چنين واقعيتي افلاطون شور جواني را «مستي روحي ناميد.»(57) پيامبر(ص) فرمود:
«الشباب شعبة من الجنون.»(58)
جواني نوعي از ديوانگي است.
به روايتي امام علي(ع) فرمود:
«ينبغي للعاقل ان يحترس من سكر المال و سكر القدرة و سكر العلم و سكر المدح و سكر الشباب فان لكل ذلك ريحاً تسلب العقل و تستخفّ الوقار.»(59)
شايسته عاقل است كه در برابر مستي ناشي از ثروت، قدرت، علم، ستايش و جواني، به حراست و نگهباني از خود بپردازد؛ زيرا هركدام از آنها، بادي دارد كه عقل را زايل و بزرگواري را به سبكي و ديوانگي ميكشاند.
ممكن است در اثر تعامل غير مسؤولانه بزرگسالان، جنون و مستي طبيعي جواني، جاي خود را به بيماري رواني به نام جنون جواني «اسكيزوفروني» بدهد كه عبارت است از:
«اختلال رواني مزمن به صورت از دست دادن همگاني اجتماعي و تماس با واقعيتهاي زندگي كه بيشتر در جواني رخ ميدهد.»(60)
اسكيزوفروني واكنش بازتاب بحران زندگي، موقعيتهاي استرسآميز و زندگي در خانوادههاي شديداً آشفته، شناخته شده است.(61) بنابراين ناديده انگاشتن آسيبپذيري جوانان از سوي بزرگان، ميتواند در حوزه علل پيدايش مرض فوق، مورد مطالعه قرار گيرد. هرچند چنين ريشهيابي در بحث روانشناسي جوانان به چشم نميآيد. دستكم اين قلم در جستجوهايش به تصريحي در اين رابطه برنخورده است.
به هر حال نيروي بلند پرواز و آرمانخواه جوانان، نردبان صعود به قلههاي پيشرفت در عرصههاي مختلف است. ناديده گرفتن اين نيرو، هزينه نكردن براي رشد آن و بيتوجهي به پيشگيري از آسيب زدن، در هر سطح و به هر شكلي باشد، به معني حمايت از واپسگرايي است و مخالفت با سفارش پيامبر(ص): «اوصيكم بالشباب خيراً» و هدايت قرآن: «ثم جعل من بعد ضعف قوة» (اعراف/54).
متون ديني، در مقام اهتمام به نيروي جواني و پرورش استعداد پر توان جوان، جوانان و بزرگسالان را به قصد جهت دهي و ايجاد حس مسؤوليت در آنها و يادآوري استثنايي بودن اين مقطع سني، باهم مخاطب قرار ميدهند؛ تا با تلاش مشترك، نيروي جواني را بارور سازند.
پيامبر(ص) خطاب به ابوذر ميفرمايد:
«اغتنم خمساً قبل خمس شبابك قبل هرمك و صحّتك قبل سقمك و غناك قبل فقرك و فراغك قبل شغلك و حياتك قبل موتك.»(62)
پنج چيز را پيش از پنج چيز غنيمت دان (و مورد استفاده قرار بده): جوانيت را پيش از پيري، سلامتيت را پيش از مريضي، ثروتمنديات را، پيش از فقر، فراغتت را پيش از گرفتاري و زندگيت را پيش از مرگت.
مسؤوليت بهرهگيري از جواني جزء چند تكاليفي است كه در قيامت نخستين دادگاه را به خود تخصيص ميدهد. پيامبر(ص) ميفرمايد:
«ان العبد لاتزول قدماه يوم القيامة حتي يسأل عن اربع عن عمره فيما افناه و عن شبابه فيما ابلاه و عن ماله من أين اكتسبه و فيما انفقه و عن حبّنا اهل البيت.»(63)
بنده در قيامت اجازه راه افتادن ندارد، مگر اينكه در رابطه با چهار چيز مورد سؤال قرار گيرد: از عمرش كه در چه راه به پايان رسانده است، از جوانياش كه چگونه به كهنگي رسانده است، از مالش كه از چه طريق به دست آورده و در چه راه به مصرف رسانده است و از دوستي ما اهلبيت.
عين اين روايت (به استثناي جمله اخير) به عنوان پارهاي از وصاياي لقمان به پسرش در روايتي از امام صادق(ع) قابل مطالعه ميباشد.(64)
امام علي(ع) نيز ميفرمايد:
«شيئان لايعرف فضلها الا من فقدهما الشباب و العافية.»(65)
دو چيز است كه اهميت آنها تنها بعد از، از دست دادن آنها، آشكار ميشود: جواني و سلامتي.
غرض اين گونه روايات غفلت زدايي، پرهيز از درنگ جوانان در دنياي ديروز يعني دنياي كودكي، توجه به تقاضاهاي دروني، توان جسمي و روحي و بهرهگيري بايسته از آنها براي رسيدن به آرمانها، اهداف و تحقق بخشيدن به محيط مطلوب و آرماني است. براساس روايتي پيامبر(ص) ميفرمايد:
«ان لله ملكا ينزل في كل ليلة فينادي يا ابناء العشرين جدّوا و اجتهدوا.»(66)
همانا خداوند فرشتهاي دارد كه هر شب فرود آمده فرياد ميزند: فرزندان بيست ساله كوتاهي نكنيد و تمام توان را ]براي رسيدن به هدف[ مصرف كنيد.
چنانچه اگر مقصود از «اجتهدوا» تلاش طاقت فرسا در پناه استدلال براي رسيدن به مطلوب باشد، همانگونه كه فرهنگ لاروس ميگويد،(67) پيام ضمني روايت، بر حذر داشتن از رفتار هيجاني و احساساتي است. جوان ميتواند به رغم جوشش احساسات، خود را به منطقي زيستن عادت دهد. گويا روايت نبوي زير نيز به چنين روشي فراميخواند.
«خير شبابكم من تشبه بكهولكم و شرّ كهولكم من تشبّه بشبابكم.»(68)
بهترين جوانان شما كساني هستند كه خود را شبيه پيران بار ميآورند و شريرترين كهنسالان شما كساني هستند كه خود را شبيه جوانانتان ميسازند.
كنترل هيجان جواني، غلبه بر احساسات اين مقطع سني و پيشه كردن رفتار خردمندانه موقعيتي است كه جوانان را در دايره عنايت ويژه الهي قرار ميدهد. در روايتي از پيامبر(ص) آمده است:
«ان الله ليعجب من الشاب ليست له صبوة.»(69)
بيترديد خداوند از جوان پيراسته از رفتار جاهلانه، خوشنود ميشود.
واقعيت اين است كه فراهم سازي بستر مناسب و مجال پرواز، براي نيروي پر قدرت جواني، به گونهاي كه سفارش پيامبر(ص) تحقق يابد، تنها در صورتي امكانپذير مينمايد كه در چند زمينه با جوانان همياري به عمل آيد:
خداخواهي و انتخاب رضاي خداوند به عنوان اساسيترين هدف زندگي تنها وسيلهاي است براي اشباع بلند پروازيها، آرمانگراييها، پاكي طلبيهاي جوانان. در سايه پرستش و بندگي خداوند، انگيزه اطاعت در تمامي عرصههاي زندگي قابل گسترش است. اخلاق خدايي، پديد ميآيد، آرمانهاي خداپسندانه جا ميافتد. آزادي معنوي و اجتماعي تأمين و زمينهي روحي دشوارترين فداكاريها، فراهم ميگردد. بر اين اساس، عبادت جوان با ارزشترين عبادتها تلقي شده است. پيامبر(ص) طبق رواياتي ميفرمايد:
«فضل الشاب العابد الذي يعبد في صباه علي الشيخ الذي يعبد بعد ما كبرت سنه كفضل المرسلين علي سائر الناس.»(70)
فضيلت و برتري جوانيكه در نوجواني به عبادت خدا، روي آورده است، در مقايسه با بزرگسالي كه در سن بزرگي، به بندگي پرداخته است، مانند برتري پيامبران بر ديگر انسانهاست.
«ان الله تعالي يحب الشباب الذي يفني شبابه في طاعة الله.»(71)
همانا خداوند دوست ميدارد جواني را كه جواني خود را در مسير اطاعت او به مصرف ميرساند.
«ان الله يباهي بالشباب العابد الملائكة، يقول انظروا الي عبدي ترك شهوته من اجلي.»(72)
همانا خداوند به جواني كه بندگي را پيشه خود ساخته است، بر فرشتگان افتخار ميكند و ميگويد: نگاه كنيد، به بندهام كه براي رضاي من، به شهوتش پشت پا زده است.
«ما من شاب يدع لله الدنيا و لهوها و اهرم شبابه في طاعة الله الا اعطاه الله اجر اثنين و سبعين صديقا.»(73)
هر جواني كه خود را در راه اطاعت خداوند به پيري رساند و دنيا و كارهاي بيهوده آن را براي رضاي او كنار گذارد، خداوند پاداش هفتاد و دو صديق را به او ميدهد.
بندگي خداوند به معناي گسترده آن كه پاسخي به تقاضاي روحيه جوانان ميباشد، عاملي است براي تأمين تداوم فعاليتهاي آرمانگرايانه آنان تا بينهايت.
تقاضاهاي باب طبع جوان كه قبلاً به عنوان نماد نيروي روحي او مطرح گرديد، در متن خود، پرسشهاي مناسب را نيز نهفته دارد. پرداختن به سؤالها و تقاضاهاي اعتقادي واخلاقي، همان تعليم و تربيت يا آموزش و پرورش است كه در سالهاي جواني بيشترين زمينه را دارد؛ زيرا اقتضا، به صورت شگفتانگيزي وجود دارد و موانع دروني و روحي هنوز به وجود نيامده است.
وقتي انسان رو به كهنسالي پيش ميرود و آموزش و پرورش بايسته به كمكش نميآيد، شكلگيري شخصيت به گونه نبايسته شروع ميشود و چون پردههاي سياه رنگ روي هم انباشته، بر صفحه دل پر تقاضاي جوان، پهن ميگردد و... امام علي(ع) با اشاره به تقاضاهاي ارزشي مربوط به حس حقيقتجويي جوانان و خطر قساوت كه حقيقتي، جز شكلگيري شخصيت غير انساني ندارد، ميفرمايد:
«انما قلب الحدث كالارض الخالية ما القي فيها من شيء قبلته فبادرتك بالادب قبل ان يقسو قلبك و يشتغل لبّك.»(74)
همانا دل جوانان همانند زمين آماده است كه هر آنچه در آن كاشته شود ميپذيرد، به همين دليل پيش از آن كه دلت قساوت گيرد و خردت به بند كشيده شود به تربيتت پرداختم.
قرآنكه كهولت را مقطع فراموشي مينامد و كودكي را زمان ضعف و ناتواني، ناگزير فصل جواني را به عنوان فصل آموزش و تربيت قبول دارد و واژه «قوت» قوت در پذيرش برنامههاي آموزشي و تربيتي را نيز در بر ميگيرد.
مواعظ تربيتي و آموزشي لقمان كه در قرآن به عنوان الگوي تعامل بزرگسالان و پدران، با فرزندان، مطرح شده است، مربوط به فصل جواني فرزند ايشان ميشود؛ چه آنكه براساس روايتي از امام صادق(ع)، لقمان خطاب به فرزندش ميگويد:
«يا بني ان تأدّبت صغيراً انتفعت به كبيرا»(75)
اگر در كوچكي و كم سن و سالي، تربيت را بپذيري، در بزرگسالي از آن سود ميبري.
تعليم و تربيت در سنين جواني، به دليل تقاضا و خواست صريح سرشت دست نخورده جوان، هم ماندگار و زوالناپذيرتر است و هم باعث مصونيت دين و آبروي او ميشود. بر پايه روايتي كه موسي بن جعفر(ع) از پدرانش نقل كرده است.
پيامبر(ص) فرمود:
«من تعلم في شبابه كان بمنزلة الرسم في الحجر و من تعلم و هو كبير، كان بمنزلة الكتاب علي وجه الماء.»(76)
دانش فراگرفته شده جواني، چون نقاشي بر صفحه سنگ است و يادگيري در بزرگسالي مثل نوشتن روي آب.
امام صادق(ع) در روايتي ميفرمايد:
«من قرأ القرآن و هو شاب مؤمن، اختلط القرآن بلحمه و دمه.»(77)
قرآن با گوشت و خون قاري جوان و مؤمن آميخته ميشود.
در سخني از امام علي(ع) ميخوانيم:
«يا معشر الفتيان، حصّنوا اعراضكم بالادب و دينكم بالعلم.»(78)
گروه جوانان! آبرو و حيثيت خود را با تربيت و دينتان را با دانش، پاس داريد.
جوان، به آينده نگري نگاه ميكند، به همين دليل آموزش و پرورش براساس نيازهاي آينده او بايد تنظيم گردد. امام علي(ع) ميگويد:
«اولي الاشياء ان يتعلمها الاحداث الاشياء التي اذا صاروا رجالاً، احتاجوا اليها.»(79)
آموزش چيزها و مسائلي به جوانان اولويت دارد كه در بزرگسالي، مورد نياز آنهاست.
«لاتقسّروا اولادكم علي آدابكم فانّهم مخلوقون لزمان غير زمانكم.»(80)
فرزندانتان را به رعايت آداب و رسوم خودتان مجبور نكنيد؛ زيرا آنان براي زمان غير از زمان شما آفريده شدهاند.
جوان از سويي رفتار كودكانه را هنوز به فراموشي نسپرده است، پرسشهاي غير منطقي ناشي از هيجان جواني و انتقاد خشن دارد و باعث برانگيخته شدن بزرگسالان ميگردد و از سويي، ذاتاً نسبت به خود نامطمئن است و پذيرفته شدن در جامعه بزرگسالان و به دست آوردن موقعيت و محبوبيت برايش اهميت ويژه دارد.
به همين دليل انتقاد از او سبب پيدايش نگراني، حس خودناپسندي و احساس حقارت ميشود.(81)
بنابراين گذشت از لغزشهاي جوانان يك ضرورت تربيتي به حساب ميآيد و نبايد حجم انتقادها، با حجم اشتباهات آنان، برابري كند و گرنه... علي(ع) طبق روايتي ميفرمايد:
«جهل الشباب معذور و علمه محقور.»(82)
جهالت جوان، توجيهپذير و دانشش اندك است.
نظرخواهي از جوانان ـ كه به صورت جدي در پي احساس خود باوري ميباشد ـ در حقيقت به معناي باور كردن و به رسميت شناختن استقلال و شخصيت آنان است و سبب پيدايش اتكاي به نفس و رشد فكري ميشود. پيامبر(ص) فرمود:
«الولد سيد سبع سنين و عبد سبع سنين و وزير سبع سنين.»(83)
كودك در هفت سال اول سرور و سالار است و در هفت سال دوم مطيع و فرمانبردار و در هفت سال سوم مشاور و كمككار.
فرهنگ شناسان ميگويند:
«الوزير في اللغة اشتقاقه من الوزر و الوزر الجبل الذي يعتصم به لينجي من الملاك و كذلك وزير الخليفة معناه الذي يعتمد علي رأيه في اموره و يلجي اليه.»(84)
وزير در لغت برگرفته شده از «وزر» است و «وزر» به كوهي گفته ميشود كه به قصد رهايي از هلاكت به او پناه برده ميشود. وزير خليفه نيز معنايش اين است كه خليفه در كارهايش به رأي و نظر او پناه ميبرد.
پيامبر(ص) خود نيز از جوانان نظر ميخواست و به رأي آنها جامه عمل ميپوشاند. به عنوان نمونه در جنگ احد براساس نظر جوانان و نوجوانان مكان درگيري تعيين گرديد.(85)
قدرت طلبان در هميشهي تاريخ با استفاده از نيرنگ و شعارهاي فريبنده به استثمار نيروي جوان ميپرداختهاند. اين نوع از غارتگري همچنان تداوم دارد. بدين ترتيب هزينهاي كه جوانان به دليل اشتباه در انتخاب الگو، به پاي اهداف باطل سياسي و اقتصادي كرده و ميكنند، بسيار سنگين و تأسفبار ميباشد.
قرآن بر الگوگيريهاي نبايسته مهر بطلان نهاد و تمام مسلمانان را ـ اعم از جوانان و بزرگسالان ـ به الگوگيري از پيامبر خدا(ص)، فراخواند. پيامبر خود نيز بر مبناي قرآن به مسلمانان دستور داد كه فرزندانشان را به محبت و الگوگيري از آن حضرت و خاندانش وادار نمايند تا از الگوگيريهاي ناروا در امان باشند:
«لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ.» (احزاب/21)
بيترديد براي شما، در پيامبر سرمشق نيكوي ميباشد.
«ادبو اولادكم علي ثلاث خصال حب نبيكم و حب اهل بيته و قرائة القرآن فانّ حملة القرآن في ظل الله يوم لاظل الا ظله مع انبيائه و اصفيائه.»(86)
فرزندان خود را با سه صفت تربيت كنيد: با محبت پيامبرتان و محبت خاندان او و تلاوت قرآن. پس كساني كه بار قرآن را بر دوش ميكشد، روز قيامت همراه انبياء و برگزيدگان خداوند، در سايه او كه تنها سايه موجود ميباشد، قرار دارند.
امام صادق(ع) به قصد برحذر داشتن جوانان از دنباله روي جلوداران باطل و الگوگيري از آنها ميگويد:
«يا معشر الاحداث اتقوا الله و لاتؤتوا الرؤسا و غيرهم حتي يصيروا اذنابا، لاتتخذوا الرجال و لايج من دون الله، انا و الله خير لكم منهم.»(87)
گروه جوانان! از خدا پروا كنيد و به سراغ سران ]شناخته شده[ و غير آنان، مرويد تا آنان به تبعيت و دنباله روي كشيده شوند، اين مردان را به جاي خداوند تكيه گاه قرار ندهيد، به خدا سوگند ما براي شما از آنها بهتريم.
پيامبر(ص) به جوشش غريزهي جنسي در جوانان توجه داشت. تشويقهاي آن حضرت به ازدواج و كمك به اين امر خير، نگاه به حل مشكل جنسي جوانان دارد. در كنار توصيههاي كلي، به طور مشخص براي تأمين سلامتي و پاكي جوانان، پيامبر(ص) خطاب به آنها ميفرمايد:
«يامعشرالشباب من استطاع منكم الباءة فليتزوج فانه اغض للبصر و احصن للفرج و من لم يستطع فعليه بالصوم فانه له وجاء.»(88)
اي گروه جوانان! كساني از شما كه توان تشكيل خانواده را دارند، ازدواج كنند كه كسب پاكي و پارسايي چشم و دامن است. اما كسي كه قدرت اين كار را ندارد، روزه بگيرد كه از توليد مني و جوشش جنسي پيشگيري مينمايد.
همياري با جوانان در زمينههاي ياد شده، بالندگي و شكوفايي تواناييهاي متنوع جوانان را به ارمغان ميآورد و راه بهره گيري از نيروي عظيم آنها را در مسير تعالي و پيشرفت، هموار ميكند.
پيامبر بر اساس شناخت واقع بينانه جوانان و تعامل بايسته با آنان تحولي را بنياد نهاد كه يقيناً به تعيين سرنوشت بشر، به صورت ايده آل، منتهي ميشود. پس بايد به آن حضرت اقتدا كرد و به سير تحولات سرعت بخشيد.
1. صحيح مسلم، بشرح النووي، چاپ چهارم، بيروت، دارالفكر، 1403ه.ق، 9/173.
2. الزحيلي، وهبة، التفسير المنير، چاپ اول، بيروت، دارالفكر المعاصر، دمشق، دارالفكر، 1411ه.ق، 23 و24/157.
3. ابن منظور، لسان العرب، دارالصادر، بي تا 3/ كلمه شدد.
4. طبرسي، فضل بن حسن، مجمع البيان، بيروت، دار احياء التراث العربي، 1379 ه 3 – 4/384.
5. همان، 8-7/71.
6. طباطبائي، محمدحسين، الميزان في تفسيرالقرآن، چاپ دوم، قم، مؤسسه مطبوعاتي، اسماعيليان، 1390 ه، 16/205.
7. نراقي، احسان، جامعه، جوانان، دانشگاه، چاپ دوم، تهران، شركت سهامي كتابهاي جيبي، 1354/51-50.
8. صدوق، محمد بن علي، الخصال، چاپ چهارم، قم، مؤسسه النشر الاسلامي، 1414ه.ق/495.
9. ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، چاپ دوم، مصر، دار احياء الكتب العربيه، 1387 ه 200/حكمت 866.
10 . الخصال/545.
11. لسان العرب، 3/ كلمه شدد.
12. الحويزي، عبد علي، تفسير نورالثقلين، چاپ چهارم، قم، مؤسسه مطبوعاتي اسماعيليان، 1373، 4/117.
13. نهج البلاغه، نامه 31 قسمت چهارم.
14. بحراني، هاشم،البرهان في تفسير القرآن، چاپ اول، بيروت، مؤسسة الاعلمي، 1419، 1/232.
15. سيد قطب، في ظلال القرآن، چاپ اول، بيروت، دارالشروق،1405، 5/2776؛ مكارم شيرازي، ناصر، تفسير نمونه، چاپ چهاردهم، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1376، 16/479.
16. لئونورام، تي، درويل، چه چيز به زندگي ارزش ميبخشد، ترجمه مهدي پرتوي، انتشارات بهزاد، 1372، /221.
17. صحيح مسلم، بشرح النووي، 16/207 و مجمع البيان، 8-7/33.
18. جان كري، بچهها بهشتي هستند، ترجمه مهدي قراچه داغي، چاپ اول، نشر البرز، 1379/21.
19. ميبدي، رشيد الدين، كشف الاسرار و عدة الابرار، به اهتمام علي اصغر حكمت، چاپ سوم، به نقل از جوان، محمدتقي فلسفي، 2/248.
20. يوسف، آيه 91.
21. يوسف، آيه 98.
22. قمي، عباس، سفينة البحار، چاپ اول، دارالاسوه، 1414 ه، 7/343.
23 . كليني، محمدبن يعقوب، روضه كافي، چاپ چهارم، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1348 ، 1/93.
24. موريس دبس، مراحل تربيت، ترجمه علي محمد كاروان، چاپ دهم، تهران، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه ، 1374/102.
25. چه چيز به زندگي ارزش ميدهد./113.
26. همان / 116.
27. جان برنارد شاو، خودشناسي، ترجمه داود محب علي و همكاران، چاپ دوم، تهران، انتشارات علمي،1376/290.
28. چه چيز به زندگي ارزش ميدهد. 213-212.
29. موريس دبس، بلوغ، ترجمهي حسن صفاري، كتابفروشي و چاپخانه علي اكبر علمي، 1328، /86.
30. بلوغ/76.
31. مراحل تربيت، /98.
32. همان/103 و پاول هنري ماسن و همكاران، رشد و شخصيت كودك، ترجمه مهشيد ياسايي، چاپ دهم، تهران، كتاب ماد، 1357، /599.
33. بلوغ/118 و 119.
34. خودشناسي / 293؛ چه چيز به زندگي ارزش ميبخشد / 216.
35. بلوغ / 122.
36 . ويل دورانت، لذات فلسفه/497 و 495، به نقل از: فلسفي، بزرگسالان و جوانان، چاپ دهم، تهران، هيئت نشر معارف اسلامي، 1352، 1/25-24.
37. بلوغ/83.
38. پاول هنري ماسن و همكاران، رشد و شخصيت كودك، /546 و 547 و چه چيز به زندگي ارزش ميبخشد/213.
39. چه چيز به زندگي ارزش ميبخشد/216.
40. بلوغ/52.
41. آراسته، رضا، تجديد حيات جوانان، تهران، انتشارات سپاه بهداشت، 1345، /60.
42. جوان، 2/329.
43. خودشناسي/290.
44. رشد و شخصيت كودك/566.
45. چه چيز به زندگي ارزش ميبخشد/214.
46. خودشناسي/293.
47. ژان ژاك روسو، اميل، ترجمه غلامحسين زيرك زاده، چاپ اول، انتشارات ناهيد، 1380، /264.
48. مراحل تربيت/103.
49. بلوغ/100.
50. همان/128.
51. همان، 86.
52. خودشناسي/291.
53. رشد و شخصيت كودك/548.
54. مراحل تربيت/13.
55. بلوغ، 46/44.
56. بچهها بهشتي هستند/35-34.
57. بلوغ/9.
58. بحارالانوار، 21/211 ح 2.
59. نوري، ميرزاحسين، مستدرك الوسايل، چاپ اول، مشهد مؤسسه آل البيت، 1407ه ، 11/371.
60. صدري افشار، غلامحسين و همكاران، فرهنگ معاصر فارسي، چاپ سوم، تهران، فرهنگ معاصر، 1382/104.
61. تيموتي كاستلو و جوزف كاستلو، روانشناسي نابهنجاري، ترجمه نصرت الله پور افكاري، چاپ اول، تهران، انتشارات آزاده، 1373، فصل 13/293 و 312 و 313.
62. طوسي، محمد بن حسن، الامالي، چاپ اول، قم، دارالثقافه، 1414، 526.
63. صدوق، محمد بن علي، الخصال، 253.
64. اصول كافي، 2/135.
65. آمدي، عبدالواحد، غرر الحكم، كلمه شباب.
66. مستدرك الوسايل، 12/157.
67. خليل جر، فرهنگ لاروس، ترجمه حميد طبيبيان، چاپ سوم، انتشارات اميركبير، 1370، واژه «اجتهد»، 1/46.
68. متقي هندي، علي، كنزالعمال، چاپ پنجم، بيروت، مؤسسة الرساله، 1405، 15/786؛ طبرسي، حسن بن فضل، مكارم الاخلاق، چاپ ششم، بيروت، مؤسسة الاعلمي، 1392ه.، 118؛ در روايت مشابه آمده است: «و خيركهولكم من تشبه شبابكم.» اين ميتواند به معني الگوگيري پيروان از ويژگيهاي مثبت جوانان باشد. مراجعه شود به كشف الاسرار و عدة الابرار، 7/471.
69. پاينده، ابوالقاسم، نهج الفصاحه، چاپ بيست و دوم، سازمان انتشارات جاويدان، 1369، 148.
70. كنزالعمال، 15/776.
71. همان.
72. همان.
73. بحارالانوار، 77/86.
74. نهج البلاغه، نامه 31.
75. قمي، علي بن ابراهيم، تفسير القمي، نجف، مكتبة الهدي، 1387ه.، 2/164.
76. بحارالانوار، 1/222.
77. همان، 7/305.
78. احمد بن يعقوب، تاريخ يعقوبي، ترجمه محمد ابراهيم آيتي، چاپ ششم، انتشارات علمي فرهنگي، 1371، 2/133.
79. ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، 20/333.
80. همان، 20/267.
81. چه چيز به زندگي ارزش ميبخشد، 216.
82. غررالحكم، واژه «جهل».
83. حر عاملي، محمد، وسائل الشيعه، چاپ پنجم، بيروت، دار احياء التراث العربي، 1403، 15/195.
84. لسان العرب، 5/283.
85. واقدي، محمد، مغازي، ترجمه محمود مهدوي دامغاني، چاپ دوم، مركز نشر دانشگاهي، 1369، 154.
86. كنزالعمال، 16/456، ح 45409.
87. وسايل الشيعه، 18/96.
88. صحيح مسلم، 9/172؛ احسائي، محمد، عوالي اللئالي، چاپ اول، قم، مطبعة سيد الشهداء، 1404ه.ق، 1/257، ح27.