قرآن كريم محور مهم و ارزشمند وحدت مسلمانان، نيروي مؤثر براي حركت رو به تكامل آنان و نيز روش مناسب براي اين حركت است. اما تعامل ناصواب با قرآن به دليل ضعف در معنويات و تشويش در انديشهها و باورها و پراكندگي در موضعگيريها باعث شده است كه هر فرقهاي قرآن مجيد را به نفع خودش توجيه كند و كوشش نمايد مفاهيم قرآن را مستند ديدگاههاي خودشان بسازد. و تلاش دارند كه خود را معلم و استاد قرآن قرار دهند نه اينكه شاگرد و متعلم قرآن باشند.
در حقيقت اينان تلاش نمودهاند تا عنصر مهم و ارزشمندي از عناصر وحدت اسلامي را از صحنه خارج سازند و «كل حزب بما لديهم فرحون» باشند. و اما كساني كه در راه اهداف شريعت تلاش نمودند، طرح و نقشه اسلامي را خوب فهميدند، خود را از طايفهگرايي، حزب محوري و مذهبگرايي دور ساختند و قرآن را با نگاه تقريبي تفسير نموده و از اختلافها دوري گزيدهاند.
بدون شك يكي از مهمترين ويژگيهاي قرآن دور بودن آن از هرگونه اختلاف است. تمام آيات و سورههاي آن ضمن ارائه طرح و برنامه واحد، انسان را با فطرتش، خدايش و طبيعت پيوند ميدهد. بايد تعامل با قرآن جامعه را به سوي وحدت رهنمون شود و از هرگونه خلاف و اختلاف دور سازد.
مسلماً هدف اين نيست كه همهي تفاسير شبيه و مانند هم باشند و يا اينكه مفسران يكي از ديگري تقليد كنند؛ زيرا تفسير با رشد تجربهي بشري تكامل مييابد. بنابراين مفسّر بايد نقش اجتهادي در تفسير داشته باشد؛ لكن اين مسأله چيزي است و تحميل نظرات مذهبي مفسّر بر قرآن چيزي ديگر.
در اين سطور نمونههايي از تفاسير تقريبگرا را ذكر ميكنيم كه مفسران آنها داراي گرايشهاي مذهبي خاص هستند؛ ولي در تحقيقهايشان مقصد اساسي قرآن كريم را كه ايجاد انديشه و فكر وحدت خواهانه براي مسلمانان است در نظر گرفتهاند.
عامل اصلي در انحراف مفسران از مقصد قرآني تلاش نكردن آنان براي برنامه اسلامي و عدم درك مقاصد شريعت است. ديدگاههاي خودخواهانه باعث ميشود كه نظرات شخصي و مذهبي وارد بحثهاي تفسيري گردد و مفسّر، قرآن را وسيلهاي براي باورهاي خود سازد، نه اينكه مانند شاگرد سر سفرهي قرآن بنشيند.
اميرالمؤمنين علي(ع) ميفرمايد:
«كأنّهم ائمة القرآن و ليس الكتاب امامهم.»(1)
گويي آنان پيشواي قرآناند و نه اينكه قرآن پيشواي آنان باشد.
از عوامل ديگر كه باعث تفرقه در تفسير شده است، استفاده مفسران از روايات ضعيف، بيگانه با عقل و دور از هدف اسلامي است.
از ديگر عوامل پناه بردن به روش تفسيري است كه اين روش را تفسير علمي و عقلي نامگذاري كردهاند، اين گرايش تلاش دارد تا مفسّر را از غيب و ماوراي طبيعت دور سازد و هرچيز را از منظر عقل و فرضيه عقلي تفسير كند، با اينكه ميداند، عقل و علم از درك ماوراي طبيعت عاجز است. اين گونه تفاسير تشويش در انديشهها و افكار را آشكار ميكند.
اين نوع تفاسير در گذشته از سوي برخي فيلسوفان و معتزليان ديده شده است و امروزه از سوي كساني كه تحت تأثير گسترش علوم قرار گرفتهاند صورت ميگيرد؛ اينان نظريات علمي را بر قرآن تحميل ميكنند. و از آنجا كه برداشتهاي علمي متفاوت است در نتيجه فهم از قرآن نيز مختلف و متفاوت ميشود.
از عوامل ديگر تشويش در انديشهها وارد كردن اسرائيليات در تفسير است كه باعث دست اندازيها و جعل روايات در مورد زندگي انبيا و ديگر معارف قرآن شده است.
از ديگر عوامل تمايل به تفسير باطني است كه متناقض با ظاهر قرآن و اهداف قرآن است.
در اين نوشته دو روش تفسير تقريبي را ميآوريم يكي از مفسران گذشته و قديم و آن روش «علامه طبرسي» است و ديگر روش عدهاي از مفسران معاصر كه عبارتند از: «علامه طباطبايي»، «علامه شيخ محمد عبده» و «علامه شيخ محمود شلتوت» و دو شهيد بزرگوار «شهيد سيد قطب» و «شهيد سيد محمد باقر صدر.»
علامه سيد محمد حسين طباطبايي صاحب كتاب «الميزان في تفسير القرآن» است. روش او در تفسير اعتماد به قرآن و بازپرسي از خود آيه و آگاهي بر معاني آن است.(2)
از منظر طباطبايي تفسير، بيان معاني آيات قرآن و كشف مقاصد و مداليل آن است. ايشان تفسير را به دو قسم تقسيم كرده است، يكي تفسير قرآن به قرآن، ديگري تفسير تطبيقي يا تحميلي. وي در اين باره ميگويد:
«فرق است، بين اينكه يك دانشمند هنگامي كه پيرامون آيهاي از آيات قرآن مجيد بحث ميكند بگويد: ببينيم قرآن چه ميگويد؟ يا اينكه بگويد: اين آيه را بر چه معنايي حمل كنم. فرد نخست كه ميخواهد بفهمد آية قرآن چه ميگويد، بايد تمام معلومات و نظريههاي علمي خود را موقتاً فراموش كند، و بر هيچ نظريه علمي تكيه نكند؛ ولي دومي نظريات علمي خود را در مسأله دخالت داده است؛ براساس آن نظريهها بحث را شروع ميكند اين نوع بحث، تفسير خود آيه نيست.»(3)
از منظر علامه طباطبايي اين نوع بحث و تفسير از هنگام نزول قرآن شروع شد، قرآن مجيد در اين باره ميفرمايد:
«كَمَا أَرْسَلْنَا فِيكُمْ رَسُولاً مِنْكُمْ يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آيَاتِنَا وَيُزَكِّيكُمْ وَيُعَلِّمُكُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ.» (بقره/151)
همانطور كه در ميان شما، فرستادهاي از خودتان روانه كرديم، كه آيات ما را بر شما ميخواند، و شما را پاك ميگرداند، و به شما كتاب و حكمت ميآموزد، و آنچه را نميدانستيد به شما ياد ميدهد.
طبقهي نخست از مفسران مسلمان، جمعي از صحابه بودند، كه با همّت فراوان اين كار را دنبال كردند. در آن هنگام بحث از جايگاه ادبي و شأن نزول آيات و مختصر استدلال به آيات براي روشن شدن آياتي ديگر و اندكي تفسير به رواياتي از پيامبر(ص) دربارهي داستانها و معارف مبدأ و معاد و امثال آن تجاوز نميكرد.
وضعيت تفسير در ميان تابعان چون: مجاهد، قتاده، ابن ابي ليلي، شعبي، سدي و ديگران به همين صورت بود. آنان نيز در تفسيرهايشان غير از آنچه طبقهي نخست به آن پرداخته بودند، نيفزودند. فقط روايات را زياد كردند (كه در بين روايات، روايات مجعول يهود و غير يهود هم بود) كه اين روايات دربارهي چگونگي شروع خلقت آسمانها و تكوين زمين، درياها، بهشت شداد، خطاهاي انبيا و تحريف قرآن و چيزهاي ديگر از اين دست وجود داشت كه اكنون نيز در ميان روايات تفسيري و غير تفسيري از اين گونه روايات يافت ميشود.(4)
علامه طباطبايي عوامل انحراف مسلمانان از تفسير «تقريبي» به تفسير تطبيقي و تحميلي را اين گونه بيان ميكند:
بعد از رحلت پيامبر چيزي نگذشت كه دامنهي فتوحات مسلمانان وسعت يافت، مسلمانان با اديان مختلف و دانشمندان آنان تماس پيدا كردند. در نتيجه بحثهاي كلامي در ميان آنان شايع گرديد.
از طرفي فلسفه يونان در اواخر قرن نخست و در دورهي امويان و سپس در زمان عباسيان كه به عربي ترجمه شده بود، دامنهي بحثهاي عقلي و فلسفي را وسعت داد.
مقارن همين زمان تصوّف رايج شد و جمعي به فكر افتادند كه بحثهاي لفظي و عقلي را كنار نهاده و حقايق ديني را از راه رياضت، به دست آورند.
در اين ميان محدثان و اخباريها بر اين باور بودند كه معارف ديني را بايد از ظواهر آن به دست آورد، و هيچ گونه بحثي جز از جنبههاي ادبي الفاظ، به ميان نياورد.
اين جهات گوناگون دست به دست هم داد تا اختلاف شديد مذهبي و به دنبال آن، اختلاف در روش تفسيري را به وجود آورد، كه هيچ وجه مشتركي بين مسلمانان جز «لا اله الا الله و محمد رسول الله» باقي نماند. آنان در معناي اسماء، صفات و افعال خداوند و آسمانها و زمين و موجودات آنها و همچنين در مسائل قضا و قدر، جبر و تفويض، ثواب و عقاب، مرگ و برزخ، و حشر و بهشت و دوزخ، خلاصه آنچه كوچكترين تماس با حقايق و معارف ديني داشت، اختلاف كردند. اما همگي در اين نكته باهم شريك بودند كه همه در حفظ اصول مذهب و طريقه خويش اصرار داشتند.
محدثان، در تفسيرهايشان تنها به نقل روايات و اقوال صحابه و تابعان اكتفا ميكردند، و به دنبال آن ميرفتند، در هر آيه كه قول آنان و روايت نبود توقف ميكردند و عمل خود را با اين آيه توجيه ميكردند:
«وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِندِ رَبِّنَا.» (آلعمران/7)
راسخان در دانش ميگويند: ما بدان ايمان آورديم و همه از جانب پروردگار است.
آنان در اين طرز تفكر كاملاً اشتباه كرده بودند؛ زيرا قرآن هرگز دليل روشن عقل را انكار نكرده است. اساساً چنين چيزي ممكن نيست.
مگر حقانيت قرآن با همين دليل عقل ثابت نشده است؟ از طرفي خداوند، آراي صحابه و تابعان را ـ با آن همه اختلافات فاحششان ـ مدرك قرار نداده و مردم را مجبور به تسليم بلاشرط در برابر متناقضات آنان نكرده بود. برعكس مردم را به تدبّر در آيات قرآن دستور داده است تا به وسيله آنها هرگونه اختلاف را برطرف سازند.
اصولاً خداوند قرآن را «نور» و «وسيله هدايت» قرار داده است، مگر نور از چيز ديگري روشني ميگيرد؛ شيء كه خود وسيلهي هدايت است، چگونه ميتواند نيازمند راهنمايي ديگري باشد؟ چگونه ممكن است قرآني كه دربارهي آن آمده است «تبياناً لكل شيء» محتاج بيان غير خودش باشد.(5)
علامه بعد از بيان اختلاف مذاهب در تفسير، دربارهي نتيجهي تفسير تحميلي و تطبيقي مينويسد:
از سخناني كه دربارهي مكتبهاي تفسيري بيان كرديم روشن شد كه همه اين مكتبها در كاستي تحميل كردن آيات بر آراء ـ كه كاستي بزرگ است ـ شريكاند؛ زيرا تحميل برداشتهاي علمي و فلسفي بر قرآن بدون اينكه آيات بر اين نظريات دلالت نمايد، باعث تبديل شدن تفسير به تطبيق گرديده و حقايق قرآن را به صورت مجازها درآورده است و تنزيل عدهاي از آيات را تأويل كردند.
لازمهي اين كژي آن شد كه قرآني كه خود را «هدي للعالمين»(آلعمران/96) و «نوراً مبيناً» (نساء/174) و «تبياناً لكل شيء» (نحل/89) معرفي شده است. هدايت نباشد جز به وسيله غير خودش، از غير خودش نور بگيرد و به واسطهي غير خودش بيان شود. حالا اين غير چيست؟ و از چه جايگاهي برخوردار است و به وسيله آن ما به سوي چه راهنمايي ميشويم معلوم نيست. مرجع و پناهگاه در صورت اختلاف چيست؟ كه اكنون هم اختلاف شديد شده است بازهم معلوم نيست.(6)
علامه از روش تطبيقي و تحميلي دوري نموده است. وي روش تفسير قرآن به قرآن را انتخاب كرده كه آن روش تفسيري ائمه اهل بيت(ع) است.
امام علي(ع) در اين باره ميفرمايد:
«ينطق بعضه ببعض و يشهد بعضه علي بعض»(7)
بعضي از قرآن از بعضي ديگر سخن ميگويد و برخي بر برخي ديگر گواهي ميدهد.
علامه خودش دربارهي شيوهي تفسيرش ميگويد: از اعتماد بر برهانهاي فلسفي، فرضيههاي علمي و مكاشفههاي عرفاني دوري نمودهام.(8)
خلاصه منهج علامه آن گونه كه در مقدمهي ناشر آمده از اين قرار است:(9)
1. روش علامه در تفسير، روش موضوعي است. به اين صورت كه ايشان نخست اقدام به تعريف جملهاي از مفاهيم قرآني مينمايد، سپس آيات را كه ناظر به اين مفاهيم است مطرح ميكند و مدلول آنها را مورد بررسي قرار ميدهد. روش وي در بيان داستانهاي قرآن نيز روش قرآني است. وي در عين حال كه بر روايات متناقض اعتماد نكرده است، اين داستانها را نيز داستانهاي تخيلي نميداند و به تأويل اين داستانها نميپردازد. وي كوشش ميكند كه آيات را مرتب كرده تا داستانهاي قرآني زمانمند شده و از مجموع آنها يك داستان به دست آيد و از روايات كه در مورد اين داستانهاست استفاده كرده تا جوانب آن روشن گردد؛ زيرا قرآن از داستانها نيز به جنبه هدايتگري آنها نظر دارد، لذا به همهي جوانب اين داستانها نپرداخته است. علامه رواياتي را آورده است كه وابسته و هماهنگ با داستانهاي قرآني است، نه معارض با آن.
2. سياق نقش بارز در تفسير الميزان دارد. علامه سياق را به عنوان يكي از قرائن حاليه براي تفسير قرآن معتبر دانسته است. وي براي كشف معاني قرآن، رد يا تأييد آراي مفسران، مكي بودن و يا مدني بودن سورههاي قرآن و روشن شدن الفاظ مبهم قرآن از سياق بهره برده است. همين قسم در قبول و رد روايات، ترجيح برخي از قراءات، و ارتباط و مناسبت بين آيات از سياق استفاده كرده است. علامه در بيان مناسبت بين آيات بسيار حريص است.
3. در پرتو تفسير قرآن به قرآن و با استفاده از سياق آيات، علامه سنت ظني را گاهي پذيرفته و گاهي رد كرده است. سنت از نظر علامه عبارتست از: سخن، عمل و تأييد معصوم، چه از پيامبر يا ائمه اهل بيت(ع) اين در صورتي است كه سنت غير متواتر باشد و يا همراه قرائن نباشد. اما سنت متواتر يا همراه قرائن كه مفيد علم است، قطعاً حجت است. علامه خبر واحد را در احكام شرعيه حجت ميداند در غير آن حجت نميداند.
4. علامه طباطبايي از قول صحابه و تابعان در تفسير برخي از آيات كمك گرفته است. گرچه او اين گونه سخنان را ذاتاً حجت نميداند و مانند هر سخن ديگر مورد مناقشه و گفتگو ميداند؛ ولي در مقايسه با اقوال ساير مفسران قول صحابه و تابعان را مقدم و معتبر ميداند؛ چون آنان نزديك عصر نزول قرآن بودهاند.
5. موضع علامه در مقابل اسرائيليات بسيار جدي و سرسختانه است. وي معتقد است كه بسياري از مفسران در اين وادي گرفتار شدهاند كه آثار آن بيشتر در بيان داستانهاي قرآن نمود پيدا كرده است. داستانهايي مورد قبول واقع شده كه مخالف صريح عقل و محكمات قرآن كريم است. وي ريشههاي اسرائيليات و بنيادهاي واردسازي آن را خوب بررسي كرده است؛ زيرا اين داستانها با آنچه در تورات و انجيل آمده است هماهنگ است. علامه حجم دستكاريهايي كه در مورد انبياء(ع) ذكر شده روشن ساخته است.
6. علامه از باطن قرآن آنچه كه موافق ظاهر آيات و حقايق شرعي است اخذ كرده است. و تأكيد نموده كه مقصود ظاهر است؛ برعكس ديگران كه گفته مراد باطن است كه فهم اهل ظاهر به آن نميرسد. اين گروه از مفسران كه برخي از متصوفه و باطنيهاند، در تناقض آشكار با ظاهر دين و حكم عقل قرار دارند.
به دليل موضع علامه در مورد باطن قرآن، برخي از روايات كه از ائمه نقل شده است، از قبيل: «جري و تطبيق»(10) ميداند؛ زيرا آيات بر مصاديق گوناگون حمل ميشود، و اين مصاديق در طول هماند نه در عرض هم، بنابراين باهم تزاحم ندارند.
آنچه از امور غيبي در قرآن آمده است مثل: عرش، قلم و لوح و... روش علامه در اين مورد غير از روش پيشينيان است كه گفتهاند: تأويل اين گونه آيات را كسي نميداند و اين گونه آيات از متشابهات قرآن است، كه جز خداوند تأويلاش را نميداند. يا مانند برخي ديگر از مفسران نيست كه در اين موارد به هيأت بطليموس اعتماد كردهاند. يا برخي كه امور غيبي قرآن را از باب تمثيل و خيال دانستهاند.
علامه تفسير اين حقايق را در پرتو عرف و لغت ميداند. و در تعيين مصداقهاي آنها از تفسير برخي از كلامها با سخنان ديگر بهره بگيرد. و بر اين باور است، كه اين حقايق مصاديق خارجي دارد كه لايق به شأن خداوند متعال است.
از منظر علامه شيخ محمد عبده نيز تفسير دو گونه است:
يك نوع آن انسانها را از خدا و كتاب خدا دور ميكند. و اين شيوه است كه مفسّر در صدد حل الفاظ قرآن كريم باشد و اعراب جملهها را بيان كند، و نكتههاي فنّي در مورد عبارات و اشارات قرآن بگويد. در حقيقت اين تفسير نيست، بلكه نوعي تمرين در فنون است، مثل نحو، معاني و...
نوع ديگر از تفسير اين است كه مفسّر ميخواهد مراد سخن خدا را بداند و حكمت تشريع در عقايد و احكام را درك كند تا انديشهها به سوي قرآن جذب شود و انسانها را به سوي عمل به قرآن بكشاند. و هدايتي كه در قرآن وعده داده شده است محقق شود؛ زيرا مقصد حقيقي هدايت افراد جامعه با قرآن است، كه خود قرآن فرمود: «هدي و رحمة.»
شيخ محمد عبده ميگويد:
«نظر وي بيان تفسير از نوع دوم است، سپس ميافزايد، تفسير در جامعه امروزي و چند قرن قبل بيان آن چيزي است كه در كتابهاي علماي تفسير ذكر شده است و بيان اختلافهايي كه قرآن از آن بيزار است.»(11)
دكتر محمد البهي از شيوهي تفسيري عبده ميگويد:
«شيوه تفسيري عبده اين بود كه يك سوره را پيوسته و واحد ميديد، بعد مراد و هدف سوره را بيان ميكرد، عبرتها و مبادي عام انساني سوره را ذكر مينمود. وي آراي خارج از قرآن را در قرآن ذكر نميكرد. اصطلاحات را از جاي ديگر نميگرفت. برخي از واژگان قرآن را با برخي ديگر تفسير ميكرد. آزادي را براي قرآن ميداد نه اينكه ارادهي خود را بر قرآن تحميل كند.»(12)
شيخ محمود شلتوت در تفسيرش شيوهي تفسير قرآن به قرآن را انتخاب كرده بود. وي ديدگاههاي تفسيرياش را در مجلهي «رسالت الاسلام» ارگان نشراتي «جماعت تقريب بين مذاهب اسلامي» در قاهره بيان مينمود و از شيوهي تطبيقي و تحميلي دوري ميگزيد.
نويسندهي بزرگ «عباس محمود عقاد» در مورد تفسير شلتوت ميگويد:
تفسير شلتوت عبارت است از مراجعه مذاهب به معاني قرآن كريم، نه مراجعه معاني قرآن كريم به نفع مذاهب، و اين ايمان شيخ شلتوت به قرآن مبين است، كه مذاهب به راه آيات قرآن و احكام قرآن بروند، تفسير شلتوت از آنچه شرحهاي مختلف بيان داشته است از تأويلات اصحاب رأي و مفسران اهل لغت مستقل است.
روش تفسيري شيخ شلتوت را دكتر محمد البهي اين گونه بيان ميكند:
«تفسيري كه امروزه براي مسلمانان عرضه شده است، تفسير همهي مسلمانان است، نه تفسيري مذهب فقهي معين و مشخص، هيچ رنگي از رنگهاي كلامي خاص ندارد. و گرايشهاي اهل ظاهر و اهل باطن در آن ديده نميشود؛ زيرا وي به استاد مصلح شيخ محمد عبده اقتدا كرده است. تفسير او تفسير است كه واژگان قرآن يكي ديگري را روشن ميسازد؛ به اين جهت تفسير همهي مسلمانان است.»(13)
شيخ مرحوم الازهر در مقدمه تفسيرش دربارهي بهره بردن از آيات قرآن مجيد براي تأييد فرقهها و اختلافات مذهبي ميگويد: وقتي بدعتهاي گروهها و ستيزهجويي مذهبي و خصومت دستهها آشكار شد، مذهبداران و پرچمداران مذاهب متعدد و كساني كه در فضاي تعصبات مذهبي و سياسي تنفس ميكردند، دست خود را به سوي قرآن دراز كردند تا با بهرهبرداري از قرآن براي خود امتياز كسب كنند و به آنچه خود ميانديشند برسند. به اين جهت تعدد آرا در مورد قرآن بيشتر شد و روشها در فهم و تفسير قرآن مختلف گرديد.
در چنين شرايطي نشانههاي خطرناكي آشكار گرديد كه از اين نشانهها تفسير قرآن به روايات شگفتانگيز، باورنكردني و اسرائيليات است كه به سرعت راويان آنان را از اهل كتاب اخذ كردند و اين روايات را بيان مجملهاي قرآن وتبيين آيات قرآن قرار دادند.
و از اين نشانههاي خطرناك توجيه قرآن براساس باورهاي مذهبي و عقيدتي است كه فقها، متكلمان و غلات متصوفه و... از قرآن به نفع باورهاي خود استفاده كردهاند. در چنين شرايطي ميبينيم كه آيات قرآن را تأويل ميكنند تا با فلان مذهب خاص توافق حاصل كند. در اين صورت قرآن را از غرضي كه براي آن نازل شده است، خارج ميسازند تا همراهي با فلان انديشه يا مذهب داشته باشد. قرآن را تابع آراي خود قرار ميدهند، در حاليكه قرآن بايد متبوع باشد و قرآن را محكوم نظرات خود ميكنند در حاليكه بايد حاكم باشد.(14)
علامه فضل بن حسن طبرسي صاحب كتاب «مجمع البيان لعلوم القرآن» است. شيخ محمود شلتوت، شيخ الازهر مقدمه مهمي بر چاپ قاهرهي اين تفسير نوشته است كه خلاصه آن از اين قرار است.(15)
1. تفسير مجمع البيان، يكي از تفاسير جامع است، كه توانسته است با بحثهاي جامعي كه دارد، داراي نظمي بينظير باشد و مطالب را دستهبندي و منظم كند و خواص تفسير را از دست ندهد و توجّه داشته باشد كه تفسير فنّي است در خدمت قرآن، نه در خدمت لغت و لغويان و نه براي تطبيق قرآن با نحوي سيبويه يا بلاغت عبدالقاهر يا فلسفه يونان و روم. نه براي تطبيق بر مذاهبي كه خود موظفند تابع قرآن باشند نه متبوع آن.
2. صاحب مجمع البيان تا حدي زيادي توانسته است، اخلاص علمي خود را در برابر عاطفهي مذهبي حفظ كند، او گرچه كوشش ميكند كه نظر شيعه را در مسائل خلافي روشن كند و گاهي هم در اين راه، تحت تأثير عواطف مذهبي خود قرار ميگيرد؛ ولي ميبينيم كه هرگز در هماهنگي با خود و حمله به مخالفان راه افراط را نميپيمايد.
ميبينيم كه طبرسي در پارهاي از مواضع، رواياتي را كه مورد تأييد مذهبش هستند، نقل ميكند، آنگاه نظر ديگر را ترجيح ميدهد، يا ميپسندد:
از آن جمله وي در تفسير قول خداوند: «اهدنا الصراط المستقيم» ميگويد: در معناي صراط المستقيم وجوهي گفته شده است:
1. منظور كتاب خداست، اين وجه از پيامبر(ص) علي(ع) و ابن مسعود روايت شده است؛
2. منظور اسلام است، اين وجه از ابن عباس روايت شده است؛
3. منظور دين خداست، كه غير از آن از بندگان پذيرفته نميشود. اين وجه از محمد حنفيه است؛
4. منظور پيامبر(ص) و ائمه(ع) است، چنانكه در روايات ما آمده است. بهتر است حمل روايت بر عموم شود تا همه را شامل گردد؛ زيرا صراط مستقيم دين است كه خداوند به آن امر كرده است و آن عبارتست از توحيد، عدل و ولايت كساني كه خداوند اطاعتشان را واجب كرده است.
در ظاهر روايت اخير با مذهب شيعه تناسب بيشتر دارد و در اخبار شيعه هم همين گونه آمده است؛ لكن مؤلف نه آن را در اوّل ذكر ميكند و نه آن را ترجيح ميدهد؛ بلكه در رديف روايات ديگر قرار ميدهد. آنگاه آيه را حمل بر عموم ميكند. چقدر خوب است كه ميگويد: «ولايت كساني كه اطاعتشان واجب است.» اين عبارت هم مورد پسند شيعه است و هم سنّي. هر دو كساني را قبول دارند كه واجب الاطاعهاند و در رأس آنان پيامبر و اولوالامراند. خوبي اين جمله در اين است كه به بحث ولايت به تفصيل نميپردازد؛ زيرا مقام مقتضي آن نيست، بلكه عبارتي را آورده كه مورد پسند همگان است، و هيچ فكري از آن گريزان نيست.
5. همين صفات است كه انسان را در برابر اين عالم شيعي به حيرت و شگفت واميدارد؛ زيرا او آنچه را كه خود ميدانست و از تفسير تبيان شيخ طوسي استفاده كرده بود اكتفا نكرد؛ همين كه به كتاب زمخشري كه يك عالم سني است دست يافت كوشش كرد كه از مطالب كتاب او نيز استفاده كند، بين وي و صاحب كشاف اخلافات مذهبي فاصله نينداخت و تعصب دامنگير او نشد، همين گونه حجاب معاصرت او را در بر نگرفت ـ با اينكه معاصرت حجاب است ـ او بعد از پيروزي علمي به پيروزيهاي ديگري نيز دست يافت؛ پيروزي بر تعصبات مذهبي و پيروزي بر حجاب معاصرت كه اين دو بزرگنمايي و ناسازگاري را به وجود ميآورند نه همراهي و سازگاري را.
شهيد سيد قطب از مفسران تقريبگراست كه از شيوه تحميلي و تطبيقي فاصله گرفته است. وي به استاد مصلح شيخ محمد عبده اقتدا كرده است. و همين قسم انديشه تفسير قرآن به قرآن را از مرشدش شهيد حسن البنا (عضو جماعت تقريب) گرفته است كه وي معتقد به وحدت موضوع و ارتباط آيات و تفسير قرآن به قرآن بود، بالاتر از فرق و مذاهب و همواره به روح قرآن مراجعه ميكرد.
از منظر شهيد سيد قطب: آيات قرآن، سوره سوره جمع ميشد، و ترتيب آيات توقيفي است كه به پيامبر وحي ميگرديد، در روايت آمده است:
«هرگاه بر پيامبر چيزي نازل ميشد به كاتبان وحي ميفرمود كه اين آيه را در سورهاي قرار دهيد كه فلان آيات در آن آمده است. جبرئيل در ماه رمضان هر شب با پيامبر ملاقات ميكرد و قرآن را بر آن حضرت عرضه مينمود.»(16)
سيد قطب در مقدمه تفسيرش ميگويد.(17)
كسي كه در زير سايه قرآن آرميده و زندگي را در پرتو آن ميگذراند، ميبيند كه هر سورهاي داراي وجود مستقل و شخصيت جداگانه است، كه گويي جان در تن دارد، جان زندهاي كه داراي سيما و صفات و انفاس است و دل از آن زنده و تپنده ميگردد. همچنين هر سورهاي يك يا چند موضوع اساسي است كه چسبيده به محور مخصوص بوده و بر گرد آن ميچرخد و نيز هر سورهاي داراي فضاي ويژهاي است كه بر تمام موضوعات داخل آن، سايه مياندازد و روند سوره را به گونهاي در ميآورد كه در برگيرندهي اين موضوعات از زواياي معيّن باشد. ميان اجزاي سوره هم مطابق چنين فضايي، همخواني و هماهنگي ويژهاي پديد ميآيد، به طوري كه اگر در لابهلاي گفتار، تغييري حاصل آيد تنها به موضوع ويژهاي خواهد بود واين شيوهي همگاني تمام سورههاي قرآن است.
در سايهي قرآن مدت روزگاري ميزيستم و از آن اوج به جهالتي مينگرستم كه در پهنهي زمين موج ميزد. ميديدم كه ساكنان ان به چيزهاي بيارزش و ناچيزي عشق ميورزند و در راه آن به كوشش ميپردازند.
ميديدم اين جاهلان، شيفته و دل باختهي معلوماتي هستند كه به شناخت و انديشهي واهي و تلاشهاي پوچ كودكان ميماند. چون مرد بزرگسالي بودم كه به كارهاي بيهودهي اطفال بنگرد و تكاپوي ايشان را زير نظر داشته باشد و به گفتار گنگ آنان كه تازه زبان گرفتهاند و حروف را عوضي ادا مينمايند گوش فرا داده باشد. در شگفت بودم كه مردم را چه خبر است؟ چرا در باتلاقي فرورفته و اقامت گزيدهاند و براي نجات خود به نداي آسماني عظيمي كه ايشان را فراميخواند، گوش فرا نميدهد. نوايي كه انسان را بالا ميبرد و مبارك و پاك ميگرداند.
در زيستن زير سايه قرآن با اين انديشهي كامل و شاملي آشنا شدم كه قرآن، وجود را ارزش ميدهد و آن را پاك و منزه ميگرداند و همهي جهان و از جمله انسان را تكامل ميبخشد و به سوي هدف نهايي بالا ميبرد.
اين انديشه بزرگ را وقتي كه با انديشههاي كوتاهبين و ناداني كه بشر در آن دست و پا ميزد و در شرق و غرب و شمال و جنوب با آن ميزيست مقايسه كردم، از خود ميپرسيدم:
چگونه انسان در اين باتلاق گنديده و گودال تاريك زندگي ميكند، در حاليكه در كنار او، اين چراگاه و چمنزار دلربا با آبشخور زلال و با صفا و مكان بس بلند و نورتابان است.
و با زندگي در سايه قرآن، ميديدم كه ميان انسان، كه خدايش سرشته و ميان اين جهاني كه پروردگارش آفريده، همنوايي و هماهنگي استوار و زيبايي برقرار است. وقتيكه با دقت بيشتر نگاه ميكردم، ميديدم كه فساد و تباهي و جنگ و آشوبي كه بشر در منجلاب آن غوطهور است، به علت انحراف از قوانين جهاني، و برخورد تعاليم فاسد و بدكرداري است، كه ديگران بر او ديكته كردهاند و چقدر اختلاف است بين تعاليم و سرشتي كه او را خدايش به آن سرشته است. به خود ميگفتم كدام اهريمن پست و نابكاري است كه او را بدين راه انداخته است و به سوي چنين دوزخي كشانده است.
در سايهي قرآن ميديدم كه وجود چه از نظر حقيقت دروني و چه از لحاظ بيروني، بسيار بزرگتر از آن است كه مشاهده ميگردد. چه وجود عبارتست از دنياي پيدا و ناپيدا، نه اينكه تنها دنياي پيدا باشد. خير بلكه دنيا و آخرت، نه فقط اين دنيا و بس نشو و نماي انسان هم در طول روزگاران بوده و اگر هم آخرين كوچ نيست؛ بلكه اقامتگاهي است در مسير اين كاروان.
آنچه را انسان در اين جهان به دست ميآورد، همهي نصيب او را تشكيل نميدهد؛ بلكه تنها بخشي از آن است. مقدار پاداشي را كه در اين دنيا از دست ميدهد، كاملاً دريافت ميكند. چه در آنجا ظلم و ستم، كمي و كاستي و هدر رفتني نيست. از سوي ديگر اين منزل كارواني را كه روي اين زمين طي ميكند، كوچي است به همراه جهان زندهي مأنوس و دنيايي كه يار مهربان است. دنيايي است جاندار كه ميشنود و پاسخ ميگويد و به سوي آفريننده يكتا ميگرايد كه روح بخش مؤمن، با خشوع و فروتني به سويش گرايش دارد:
«وَلِلَّهِ يَسْجُدُ مَن فِي السَّماوَاتِ وَالْأَرْضِ طَوْعاً وَكَرْهاً وَظِلاَلُهُم بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ» (رعد/15)
هركه در آسمانها و زمين است ـ خواه ناخواه ـ با سايههايشان، بامدادان و شامگاهان، براي خدا سجده ميكنند.
«تُسَبِّحُ لَهُ السَّماوَاتُ السَّبْعُ وَالْأَرْضُ وَمَن فِيهِنَّ وَإِن مِن شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ.» (اسراء/44)
آسمانهاي هفتگانه و زمين و هرچه در آنهاست او را تسبيح ميگويند، و هيچ چيزي نيست مگر اينكه در حال ستايش و تسبيح اويند.
چنين تفكر شامل و كامل و گستردهاي دربارهي وجود، چه آرامشي، چه سعهي صدري، چه انسي و الفتي، چه اطميناني در دل انسان ايجاد مينمايد، و چه آبي بر آتش درونش ميريزد.
در سايه سار قرآن، انسان را آن قدر بزرگوار ديدم، كه با معيارهاي گذشته و آيندهي بشر قابل مقايسه نيست. او با نفخهي ربّاني انسان است.
«فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ.» (حجر/29)
پس وقتي آن را درست كردم و از روح خود در آن دميدم، پيش او به سجده افتيد. او با اين نفخه جانشين خدا در زمين است.
«وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الاَرْضِ خَلِيفَةً.» (بقره/30)
و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت: «من در زمين جانشيني قرار خواهم داد.»
هرچه در زمين است همه را خداوند براي انسانها آفريده است:
«وَسَخَّرَ لَكُم مَا فِي السَّماوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً.» (جاثيه/13)
و آنچه در آسمانها و زمين همه را مسخّر شما كردم.
با برخورداري انسان از همهي ارزشمندي و بزرگواري و علوّ مقام است كه خداوند رابطهاي را كه آدمي زاد بايد بر آن گرد آيد، رابطهاي قرار داده است كه از نفخه با عظمت رباني مدد يافته باشد، اين همان رابطهي بشر با خداست. چه عقيده مؤمن، ميهن، قبيله و اهل و خانواده اوست... از اينجاست كه انسان بايد بر گرد عقيده جمع شود نه گرد چيزهاي كه چهارپايان بر آن جمع ميشوند مثل: گياه، چراگاه، گله و آغل...
مؤمن داراي اصل و نسب ريشهداري است، كه ريشه در روزگاران دارد. او فردي از آن كاروان بزرگوار و عظيمي است كه قافله سالارانش: نوح، ابراهيم، اسماعيل، اسحاق، يعقوب، يوسف، موسي و محمد(ص) ميباشند.
«وَإِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةًوَأَنَا رَبُّكُمْ فَاتَّقُونِ.» (مؤمنون/52)
تحققاً اين امت شما امتي يگانه است و من پروردگار شمايم، پرهيزگار باشيد.
اين متن مفسر را از مشغوليت به اشياي كوچك باز ميدارد و او را بسيار بالا ميبرد؛ انسان در اين تصوير و تصوير اسلامي بسيار بزرگ است. تصوير بزرگوارانه از انسان در تفسير «في ظلال القرآن» مشهود است؛ به اين دليل اين تفسير در دل هر مسلمان جاي دارد، بر هر مذهبي كه باشد.
به دليل جايگاه بلند اين تفسير در ميان مسلمانان است كه ايراني شيعه آن را به فارسي برگردان نموده است. قابل ياد است كه سالها قبل حضرت آيت الله سيد علي خامنهاي، جلد اول آن را به صورت بسيار زيبا و به بهترين شيوه ترجمه كرده است.
سيد قطب جايگاه خود را در خلال تفسيرش به دليل عشق به خاندان رسول خدا(ص) بالا برده است. وي در تفسير قول خداوند:
«إِنَّا لَنَنصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ يَقُومُ الْأَشْهَادُ» (غافر/51)
از سرگذشت پيامبران جريان حضرت ابراهيم را به عنوان مثال ذكر كرده و ميگويد:
حضرت ابراهيم(ع) پذيراي آتش شد، ولي از عقيده و دعوتاش به حق دست نكشيد؛ آن حضرت در حقيقت پيروز شد نه اينكه شكست خورده باشد.
و از تاريخ اسلامي امام حسين(ع) را نام ميبرد و ميگويد:
«آن حضرت با روح بزرگوارانه و حالت بسيار فجيع به شهادت رسيد؛ آيا اين پيروزي است يا شكست؟ با نگاه ظاهري و مقياس كوچك اين شكست است... و امّا در حقيقت و در مقياس بزرگ پيروزي است؛ زيرا هيچ شهيدي نتوانسته است، مانند امام حسين در قلب مردم جاي گيرد و محبت و عواطف آنان را به سوي خود جلب كند و احساسات مردم را براي شهادت در راه خدا و فداكاري براي دين حق تحريك كند. در اين تحريك عواطف تمام مسلمانان چه شيعه و يا غير شيعه و بسياري از غير مسلمانان شريكاند.»(18)
شهيد صدر تمام زندگي خود را وقف پيشرفت برنامههاي اسلامي از جهات فكري و عملي كرد. و از جان خود در اين راستا گذشت و شهادت در راه خدا را پذيرا شد.
وي پيش از شهادتاش بحث بسيار مهمي درباره «تفسير موضوعي» دارد. در عبارتي كه از وي ذكر ميكنيم مقصد قرآني او بيان ميشود. وي معتقد است كه اين هدف با تفسير موضوعي محقق ميگردد. وي براي شاگردي قرآن خود را از همهي موجودي و سرمايهاي بشري آزاد كرده است، تا قرآن را در جوانب گوناگون حيات انساني به سخن درآورد.
با اين ديد قرآن از جدلهاي بينتيجه دور ميگردد و به سوي حيات انساني حركت داده ميشود. و از چارچوب مذهبي و گروهي خارج ميگردد.(19)
نگاه شهيد صدر به تفسير اين گونه است:
روش مفسّر در تفسير ترتيبي و گسسته غالباً منفي است. مفسر ترتيبي در آغاز، بخش معيني از قرآن مثلاً يك آيه يا بخشي از آيات را كه موضوع واحد دارد، بدون طرحها و نقشههاي قبلي مورد توجه و دقت قرار ميدهد، كوشش او اين است كه مدلول آيات را در پرتوي معاني الفاظ آن با كمك قراين عمومي كه معمولاً آن الفاظ همراه دارد ـ چه قرايني كه در متن سخن گوينده است يا خارج از آن ـ تفسير كند.
تفسيري كه مخصوص همين متن است. در اينجا فقط متن آيه و يا آيات سخن ميگويد، مفسّر بايد آنها را بشنود و فراگيرد؛ ولي حق ندارد گامي به پيش بگذارد و چيزي بپرسد.
ما اين روش را سلبي ميگوييم؛ زيرا نقش مفسّر در شنيدن آيات است. البته با ذهن روشن و انديشه صاف و روحي كه محيط است به آداب و شيوه سخن. با چنين روحيه و انديشه و ذهن، مفسّر در برابر قرآن مينشيند، تا از قرآن بشنود در اين صورت او اثرپذير است و قرآن اثرگذار. او از قرآن به اندازهي فهم و درك خود برداشت ميكند، به آن اندازه كه بفهمد در تفسيرش ثبت ميكند.
ولي مفسر پيوسته و موضوعي برخلاف اين روش عمل ميكند، او قبل از اينكه بخواهد به يكي از موضوعات زندگي، اعتقادي، اجتماعي و جهاني دست زند، بايد روي آن موضوع دقت كند و از تجربهها و انديشههاي انساني ديگران تا آنجا كه راهگشايي كند، سود برد. و از مشكلات و راه حلهايي كه انديشه انساني مطرح كرده چيزهايي بداند، و از پرسشهايي كه در تطبيق تاريخ مطرح ميشود با خبر باشد و از خلأهاي موجود مطلع باشد. پس از آن سراغ نص قرآن رود و آيات قرآني را بررسي كند. در اين صورت او فقط شنونده و گزارشگر بدون تلاش نيست؛ بلكه براي طرح مسأله در برابر قرآن كه به عنوان يك موضوع مطرح شده و انديشه و مطالعات وسيع بشري سر و كار دارد، گفتگوي خود را با متن قرآني آغاز ميكند، مفسّر ميپرسد و قرآن پاسخ ميدهد.
مفسّر در پرتو مجموعهي تجاربي كه از بررسيها و كاوشهاي بشري، اندوخته است ميكوشد، تا نظر قرآن را دربارهي آن موضوع پيدا كند و با مقايسهي متن قرآن با فراگرفتههايش از افكار و بينشهايي كه به دست آورده براي فهم قرآن تلاش ميكند.
از اين رو نتايج تفسير موضوعي، هميشه به اموري مربوط به هم و در جريان تجربهي انسان تعلق دارد؛ زيرا اين نتايج نشان دهندهي راهها و مميزاتي است كه قرآن براي حدود انديشه انسان در هريك از موضوعات زندگي قرار داده است.
بنابراين تفسير موضوعي يك برنامهي محاوره و گفتگو با قرآن و گرفتن پاسخ از آن است. نه يك عكس العمل سلبي؛ يعني تأثيرپذيري در مقابل قرآن، تفسير موضوعي عملي است فعال، با هدف كه در نتيجهي آن متن قرآن در يكي از حقايق بزرگ زندگي به كار گرفته ميشود.
علي(ع) در سخنان در مورد قرآن كريم ميفرمايد:
«ذلك القرآن فاستنطقوه و لن ينطق و لكن اخبركم عنه الاّ أنّ فيه علم مايأتي و الحديث عن الماضي و دواء دائكم و نظم مابينكم.»
اين قرآن را به سخن آوريد. قرآن هيچگاه سخن نميگويد، ولي من از آن شما را با خبر ميسازم، بدانيد در قرآن دانش آينده و اخبار گذشته است. قرآن دواي دردهاي شما و سامان بخشندهي امور شما است.
تعبير به «سخن درآوردن» كه در كلام امام ـ كه فرزند راستين قرآن است ـ آمده لطيفترين تعبير از تفسير موضوعي است كه به عنوان گفتگو با قرآن و طرح مشكلات مربوط به هر موضوع به قصد دستيابي به پاسخ قرآن از آن ياد شده است.
بنابراين نخستين امتياز و تفاوت اساسي بين روش ترتيبي و روش موضوعي در تفسير نقش مفسّر است. در تفسير ترتيبي نقش مفسّر منفي است. او فقط ميشنود و يادداشت بر ميدارد. نقش مفسّر در تفسير موضوعي اين گونه نيست، وظيفهي او در تفسير موضوعي در هر زمان و در هر شرايط همراه كردن كليّهي ميراثهاي بشري با خود است. او بايد همهي انديشههاي عمرش را به همراه داشته باشد تا از تجارب بشري آنچه به دست آمده در برابر قرآن گذارد، تا قرآني كه: «لاَيَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَلاَ مِنْ خَلْفِهِ.» (فصلت/42). در برابر تجارب اظهار نظر كند، تا مفسّر از مجموع آيات مربوط به موضوع، بتواند نظر قرآن را دريابد.
در اين صورت سروكار قرآن با زندگي است؛ زيرا اين نوع تفسير از واقعيت خارج شروع شده و به قرآن منتهي ميگردد. نه اينكه از قرآن شروع شده به قرآن ختم گردد، و كاري به كار زندگي و واقعيت نداشته باشد. در تفسير موضوعي كه واقعيتهاي زندگي به قرآن عرضه ميشود، قرآن به عنوان ولي، سرپرست دنيا و پناهگاهي است كه در پرتوي راهنماييهايش بايد واقعيتهاي زندگي رهبري گردد و قدرت قرآن بر ولايت و سرپرستي انسان، به صورت دايم و جا دادن، تجلّي ميكند و همين رهبري پايدار، مقصود رواياتي است كه به قرآن عنوان پايانناپذير داده است. و در قرآن كريم هم ميخوانيم:
«مَّا نَفِذَتْ كَلِمَاتُ اللَّهِ.»(لقمان/27)
عطايا و بخشش قرآن را حدي نيست.
تفسير لغوي پايانپذير است؛ زيرا در معاني لغوي هيچ امر تازهاي به هم نميرسد، اگر چيز تازهاي هم در مفهوم لغوي پديد آيد، هيچگاه نميتواند معاني جديدي بر قرآن حمل كند، چنانكه بعد از نزول قرآن معناي تازه و اصطلاح جديد لغوي نميتواند، با مقصود آيات نازل شده مربوط باشد.
هرگونه اصطلاحي كه بعد از نزول قرآن صورت گيرد، با معاني قرآن پيوندي نخواهد داشت. بنابراين پايانناپذيري قرآن در تفسير موضوعي ميتواند تحقق يابد؛ زيرا قرآن را به نطق ميآوريم كه در آن علم گذشته و آينده است و قرآن دواي دردهاست وسيله نظم امور اجتماعي، زندگي اجتماعي ماست. از اين راه است كه در مقابل تجربههاي زميني در هر موضوع، نظر الهي و آسماني را ميتوان يافت.
از اين جاست كه تفسير موضوعي قابليت تكامل و رشد سريع را پيدا ميكند؛ زيرا تجربههاي بشري همواره آن را پربار ميسازد. وقتي بررسي قرآن با توجه به تجربههاي بشري صورت گيرد، تجربههاي انساني همراه با استفادهاي كه از قرآن به عمل ميآيد، ما را به فهم اسلامي و قرآني صحيح رهنمون ميگردد.
1. في ظلال القرآن، سيد قطب، دارالشروق، الطبعة العاشرة، 1402ه.ق، 1982م.
2. مجمع البيان لعلوم القرآن، ابوالفضل بن الحسن الطبرسي، مركز البحوث والدراسات العلميه التابع للمجمع العالمي للتقريب بين المذاهب الاسلاميه و باذن خاص، 1417ه.ق/1997م.
3. الكشف و البيان المعروف تفسير الثعلبي، ابو اسحاق محمد المعروف بالامام الثعلبي، تحقيق الامام محمد بن عاشور، دار احياء التراث العربي، بيروت، الطبعه الاولي، 1422ه.ق/2002م.
4. مفاتيح الاسرار و مصابيح الابرار، الامام محمد بن عبدالكريم الشهرستاني، تحقيق و تعليق: الدكتور محمدعلي آذر شيب، مركز نشر التراث المكتوب، الطبعه الاولي، تهران، 1417ه.ق/1997م.
5. مقدمات في تفسير الموضوعي للقرآن، السيد محمد باقر الصدر، دار التوجيه الاسلامي، بيروت، كويت، 1400ه.ق/1980م.
6. الطباطبائي و منهجه في تفسير الميزان، علي الاوسي، معاونية الرئاسة للعلاقات الدولية في منظمة الاسلامي، الطبعة الاولي، 1405ه.ق/1985م.
7. روشهاي تأويل قرآن، دكتر محمد كاظم شاكر، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزهي علميه قم، زمستان 1376ش.
8. الميزان في تفسير القرآن، العلامه السيد محمد حسين الطباطبائي، مؤسسة الاعلمي للمطبوعات، بيروت، الطبعة الاولي المحققة، 1417ه.ق/1997م.
9. مجله رسالة التقريب، تصدر عن مجمع العامل للتقريب بين المذاهب الاسلاميه.
10. تفسير القرآن بالقرآن عند العلامة الطباطبائي، خضير جعفر، قم، دارالقرآن، 1411ه.ق.
11. مجله رسالة الاسلام، دارالتقريب، القاهره.
12. نحو تفسير موضوعي، محمد الغزالي، القاهره، دارالشرق، 1995م.
13. تفسير القرآن الكريم، للشيخ محمود شلتوت، طهران، المجمع العاملي للتقريب، 1421ه.ق.
* . اين نوشته ترجمه است، از مقاله جناب آقاي دكتر بيآزار شيرازي، رئيس دانشگاه تقريب مذاهب اسلامي به عنوان «التفسير و التقريب» كه در مجله رسالة التقريب، شماره 59، محرم و صفر 1428ه.ق به چاپ رسيده است.
1. نهج البلاغه امام علي(ع)، خطبهي 145.
2. الميزان في تفسير القرآن، ج 1، ص 4.
3. همان، ص 6.
4. همان، ص 4و 5.
5. همان، ص5 و 6.
6. همان، ص 8و 9.
7. نهج البلاغه، خطبهي 131.
8. الميزان، ج 1، ص 12.
9. الميزان في تفسير القرآن، ج1، صص ح ـ ك؛ الطباطبايي، مهجه في تفسيرالميزان، علي الاوسي، ص191-195.
10. روشهاي تأويل قرآن، دكتر محمد كاظم شاكر، فصل دوم، صص71-102.
11. تفسير القرآن الكريم، محمد رشيد رضا، دارالمعرفه، بيروت، بيتا، ج1، صص 24-25.
12. رسالة الاسلام، العددان، 55 و 56، المجموعة الثانية، 1384ه.ق، ص214.
13. همان، صص 213 و 214.
14. تفسير القرآن الكريم، للاستاذ الاكبر الشيخ محمود شلتوت، ص9.
15. مجمع البيان لعلوم القرآن، الجز الاول، صص19-31.
16. في ظلال القرآن، سيد قطب، ج1، صص27 و 28.
17. همان، صص11-12.
18. رسالة التقريب، العدد 15، الدورة الرابعة، محرم ـ ربيع الاول، 1408ه.ق.
19. مقدمات في تفسير الموضوعي للقرآن، ص18-22.