دربارهي عاشورا شاعران بسياري طبع آزمودهاند. ولي كماند كساني كه شعري در خور عاشورا سروده باشند. به جز شاعران عربي قرون نخست هجري و شاعران اين چند دهه اخير، ديگر شاعران در عاشورا چيزي جز گريه و ماتم نديدهاند و همان را سرودهاند و كمتر به ابعاد حماسي و ارزشي عاشورا توجه كردهاند.
يكي از شاعراني كه نگاه فراگير به همه ابعاد عاشورا داشته و در اين موضوع پيشتاز است، «شهيد سيد اسماعيل بلخي» است. كه به ابعاد حماسي، عرفاني، سياسي، انقلابي، اهداف، نتايح، ريشهها و الگو و مكتب بودن قيام عاشورا بسيار توجه كرده است. شهيد بلخي هم از نظر كميت شعر عاشورايي و هم از نظر محتوا و توجه به تفكر عاشورا و هم از نظر مطرح كردن عاشورا به عنوان يك الگو براي همه و از نظر اقتدا به عاشورا در بين شاعران فارسي زبان بينظير است. علاوه بر اينكه سياسيترين، انقلابيترين و محبوسترين شاعر زبان فارسي هم هست.
كليد واژهها: شعر، عاشورا، بلخي، شعر عاشورايي، شعر عرفاني، شعر سياسي، شعر انقلابي.
شعر يكي از محصولات فاخر ذهن بشري است. اگر مضموني و مقصودي در قالب شعر بيان شود، هم ماندگاري دارد و هم جلوه نمايي. شعر يك هنر است. هنر بيان، بيان ويژه. به همين دليل كه شعر بيان ويژه است، سلاحي برنده هم هست. اگر شاعر از اين سلاح استفاده كند چون لشكري شكست و پيروزي ميآفريند.
شاعراني كه از شعر به عنوان سلاح بر ضد ستمگران استفاده كردهاند، در شمار دشمنترين دشمنان حاكمان بودهاند. هرچند چنين شاعراني كم بودهاند؛ چون شعري چنين، خطر آفرين است و راحتي سوز. شعر هم چنان كه ميتوانسته است سلاحي باشد بر ضد ديگران، ميتوانست، نردباني باشد براي تقرب به حاكمان و يا رسيدن به مناصب و مقامهاي اجتماعي. بسياري از شاعران كوشيدهاند كه از شعر نردباني بسازند براي خود تا سلاحي براي مبارزه با ستمگران.
بسياري از شاعران مديحهگو و صلهجو بودهاند. در ميان شاعران فارسي زبان كم بودهاند شاعراني كه درد مردم را سروده باشند و بر ستمگري و بيداد حمله برده باشند. «سيد اسماعيل بلخي» شاعري است اين گونه، كه از شعر سلاح ساخته و در پي صلاح و اصلاح جامعه بود. و به همين دليل يك سوم عمرش را در زندان سپري كرد.
عاشورا يكي از حوادثي است كه شاعراني بسياري درباره آن شعر سرودهاند. هيچ حادثهاي در تاريخ بشر به اندازه عاشورا دستمايه شعر و شاعران نبوده است. در زبانهاي مختلف در بارهي عاشورا شعر سروده شده است. زبان عربي، فارسي، تركي و زبان اردو چهار زبان عمدهاي است كه بيشترين شعر را در باره عاشورا دارد. چون بيشتر مسلمانان به اين چهار زبان تكلم ميكنند. در زبانهاي ديگر هم درباره عاشورا شعر موجود است؛ ولي نه به مقياس اين چهار زبان.
شاعراني مختلف شيعه، سني، مسيحي و حتي ملحد و بيدين امثال ابو العلاي معري و بر خي از شاعران معاصر عربي چپگرا درباره عاشورا شعر سرودهاند.
در چهار قرن نخست هجري تشيع مذهب اعتراض و شعر سلاح مبارزه بود و از اين رو در بين عربها بين شيعه و شعر و شعوبيه هماهنگي بسيار ديده ميشد؛ چون شيعه و شعوبيه بر ضد ستم حاكمان در مبارزه بودند و هر دو از شعر بهره ميگرفتند. و شعر سلاح برندهاي بود كه حاكمان از آن بيش از شمشير ميترسيدند و به همين دليل در دوره بني اميه شاعر شيعي و انقلابي ميبايد سخت پرواي جان خود را ميكرد. ابوالفرج بعد از نقل اشعار سليمان بن قته در رثاي حسين(ع) به مطلع «مررت بابيات ال محمد فلم اري امثالها يوم حلت...» گفته است: شعراي متقدم از ترس بنياميه براي حسين شعري نسرودهاند.(1) رواياتي وجود دارد كه در اين دوره شاعران از سرودن شعر براي حسين(ع) ترس داشتهاند «سفيان ابن مصعب (120ق) در خانه امام صادق مرثيهاي خواند كه ناله و ندبه اهل خانه بلند شد و مردم از شنيدن صداي ناله و فغان هجوم آوردند تا از علت آن با خبر شوند؛ حضرت شاعر را مخفي كرد و براي صيانت جان شاعر ناله وشيون را به بهم خوردن حال طفلي توجيه كرد.»(2) مرزباني درباره جو خفقان موجود در اين دوره ميگويد:
«عوف بن عبدالله بن احمر ازدي از توّابين كه قصيدهاي بلندي در رثاي حسين داشت، در زمان امويان مخفي بود و پس از سپري شدن دوره امويان خود را علني كرد.»(3)
كميت شاعر شهير نيز به اين مسئله در اشعارش اشاره دارد كه به خاطر سرودن شعر درباره حسين مورد آزار واقع شده است.(4)
«گروهي مرا به خاطر دوستي شما، به كفر نسبت دادند و گروهي گفتند: بدكار و گناهكار است. آيا مرا نميبينيد كه به خاطر دوستي خاندان محمد(ص) پگاهان و بيگاهان (شبانگاه) هراسان و مراقبم؟ به چه جرمي و به كدام روش و سيرهاي درباره آنان مورد ستم و تعدي قرار ميگيرم؟»(5)
در دوران عبّاسيان وضع بهتر نشد، بلكه بدتر هم شد؛ هارون الرشيد با شنيدن قصيده منصور نمري (190ق) در رثاي حسين(ع) چنان خشم گرفت كه كسي را براي بريدن سر و زبانش فرستاد. فرستاده هارون در دروازه شهر با جنازه منصور نمري مواجه شد و برگشت مرگ او را به هارون گزارش كرد و هارون فرستاده خود را مورد عتاب قرارد و گفت: چرا جنازه او را به آتش نكشيدي؟(6)
اگر شاعران شيعي قرون نخست هجري و برخي از شاعران معاصر را استثنا كنيم، آن چه شاعران درباره عاشورا سرودهاند كمتر در خور عاشوراست. اكثر شاعران به جز در اين چند دهه اخير، فقط براي عاشورا و حسين مويه كردهاند. و كمتر به درون مايههاي عاشورا پرداختهاند. يكي از شاعران پارسي گوي امروزي در اين باره ميگويد:
«اگر جويندهاي بخواهد در ميان آثار شعري ادب كهن ما درپي رد پاي عاشورا و كربلا بگردد، چندان دست پر بر نخواهد گشت. از مديحهسرايان بگذريم كه از آنان انتظاري نيست. آنها به هيچ يك از مفاهيم مذهبي كاري نداشتهاند و حتي اگر گاهي نيز كار داشتهاند، براي خالي نبودن عريضه بوده است و به درج حمد و نعتي در آغاز ديوان خلاصه ميشده است. ولي جدا از اين جماعت، ديگر شاعران، ما نيز توجهي در خور نسبت به اين موضوع نداشتهاند. علت هر چه باشد معلول همين است كه ميبينيم و حتي شاعراني كه به تشيع معروف بوده و از اين رهگذر بس مشقتها نيز ديده، كمتر به اين رويداد عظيم جهان اسلام و حتي كل جامعه بشري پرداختهاند. به راستي اين مايه افسوس است و دريغ كه شعر ما در اصليترين دورههاي خويش از اين معاني به دور مانده و شاعراني صاحب تفكر كه هر يك ميتوانستهاند عاشورا را در ادب ما جاوداني و جهاني بسازند، چنين به راحتي از كنار اين گنج معاني گذشتهاند.»(7)
اين كم مايگي در شعر عاشورايي ناشي از برداشت ناصوابي است كه در بين شاعران و عموم مردم از واقعه عاشورا موجود بوده است. اكثريت، كربلا را فقط يك فاجعه ديدهاند و بس. و فقط از همين منظر نگريستهاند و شعر سرودهاند. اما اين يك چهرهي عاشوراست و در حقيقت چهرهي است كه دشمنان امام حسين(ع) از خود نشان دادند.
آنچه در كربلا واقع شده سه چهره متفاوت دارد. سطحيترين چهره اين واقعه كه چشم هر بيننده و گوش هر شنونده آن را ميبيند و ميشنود، بعد تراژديك اين واقعه است. اين بعد محصول و كاركرد مستقيم حكومت و امت است و اصلاً ربطي به حسين ندارد. و كسي كه به اين بعد مينگرد از حسين نميگويد براي حسين ميسرايد. اين نحوه نگرش، در طول تاريخ بيشترين توجه را به خود جلب كرده است. عاشورا يك فاجعه دل خراش و جانگداز است، كه به دست امتي كه توسط محمد هدايت شده و عزت يافته بود و حكومتي كه خود را جانشين و ميراث دار محمد ميدانست، اتفاق افتاد.
اين آشكارترين چهرهي عاشوراست و ترديدي در آن نيست. در اين سطح ما دو نحوه شعر داريم شعري نكوهشگر، كه اغلب اشعار عربي قرن اول تا سوم هجري است، كه سرودن اشعار رثايي براي اعتراض و نكوهش عاملان اين جنايت بوده است. و اشعاري مويهگر كه اكثريت قاطع اشعار بعد از قرن سوم است. اين دسته از شاعران شعر رثايي را فقط براي گريه سرودهاند و حتي از جنايت هم كمتر سخن گفتهاند و تا آن جا كه اصلا هدف قيام حسين را گريه معرفي كردهاند.
در قرن چهارم كه از طرفي حكومتهاي شيعي در عراق، شام و مصر برقرار و از خلافت بني عباس جز نام چيزي باقي نمانده بود، و از طرفي دوره، دوره غيبت بود و امامي هم حاضر نبود كه در ركاب او و نصرت او شعري سروده ميشد و علاوه بر اينها احتمالاً جهت دادن شعر و مراسمهاي عزاداري به سوي جنبههاي عاطفي و غير سياسي توسط حاكمان شيعي، عواملي است كه سبب شد از قرن چهارم به بعد شعر شيعي از بعد اعتراضي و سياسي تهي شده و فقط به بعد عاطفي منحصر شود. اين روند در دوره قاجار به اوج ميرسد، سفر شاهان قاجار به فرنگ باعث رونق و رشد هنر تعزيه در ايران ميشود و همراه با آن برخي باورهاي كه در غرب در بارهي ميسح رايج بود، به ايران منتقل ميشود. خصوصا اين باور كه فلسفه شهادت امام حسين(ع) شفاعت از گناهان گناه كاران امت است و شرط شفاعت هم گريه و نوحه بر حسين ! قاآني شاعر معروف دروه قاجار در شعري معروف خود كه:
بارد چه؟ خون. ديده چسان؟ روز و شب. چرا؟ از غم. كدام غم؟ غم سلطان اوليا.
هدف قيام امام حسين را اين گونه بيان ميكند:
بهر چه؟ بهر آن كه خلق را شفيع.
شرط شفاعتش چه بود؟ نوحه و بكاء.
و نويسنده اكسير العباده في اسرار الشهاده پا را از اين فراتر نهاده و مدعي شده است كه اصلاً خلقت آسمان و زمين براي تعزيه اباعبدالله الحسين(ع) بوده است! اين بالاترين تحريف عاشوراست. و جالب اين است كه دوره قاجاريه دوره اوج شكوه تعزيه و عزاداري است و در عين حال ذلت بارترين دوره براي تشيع و اسلام در سطح عالم است.
چهرهي دوم عاشورا، انگيزهها، اهداف، راهكارها و راهبردها و رفتارهاي است كه حسين و يارانش داشته و در پيش گرفتهاند. به هر حال يك طرف اين نزاع حسين و يارانش بودهاند. اهداف و انگيزهها و نوع رفتاري كه انجام دادهاند، چهر دوم عاشوراست. اين چهره توجه بسيار كمتري را به خود جلب كرده است.
اين بيتفاوتي ناشي از غلبه تفكرهاي خاص در بين شيعه و سني درباره عاشوراست. در باور برخي از اهل سنت، اهداف و انگيزهها و عملكرد حسين در اين ماجرا، هم از نظر شرعي خطا و هم از نظر سياسي نسنجيده بود. از نظر شرعي خروج بر امام و ايجاد تفرقه بين امت بود و از نظر سياسي با توجه قدرت و شوكت حكومت نبرد با آن از قبل محكوم به شكست بود. در باور شيعيان از قرن چهارم به بعد يك تصور راز آلود از عاشورا ترويج شد كه به جز گريه و رثا و لعن قاتلان، ديگر ابعاد اين واقعه، چنان تفسير شد كه يك حادثه ماورايي و دور از درك و فهم و الگوبودن براي مردم.
بعد سوم عاشورا بستر و ريشههاي واقعه عاشوراست كه از اين جهت بيشتر نگاه متوجه عملكرد و بيوفايي و سستي كوفيان بوده است. كم و بيش در هر دورهي اشعاري سروده شده است ـ هرچند كم ـ كه به بررسي ريشههاي عاشورا پرداخته است.
ادبيات عاشورا از زمان وقوع واقعه عاشورا تا آغاز دوره غيبت كبري و شايد تا اواسط قرن چهارم كه حكومتهاي شيعي در ايران، عراق، شام و مصر ظهور كرد، ضمن اين كه بعد عاطفي قوي داشت، ادبيات اعتراضي انقلابي هم بود. هم اعتراض بر امت به دليل كوتاهي در ياري حق و هم اعتراض بر حكومتهاي بني اميه و بني عباس. تا اين دوره هيچ شعري فارسي درباره عاشورا سروده نشده است و تا هنوز شعر فارسي پا نگرفته بود. اما بعد از قرن چهارم جنبه انقلابي ادبيات عاشورا به كلي به فراموشي سپرده شد و بر جنبه عاطفي آن بسيار افزوده شد و عنصر گريه و گرياندن ركن و هدف محوري براي ادبيات عاشورايي شد. و در شعر فارسي هم عاشورا در اين چهره وارد شد واين روند تا عصر آزادي خواهي يعني بعد از جنگ جهاني اول ادامه داشت.
شرايط حاكم بعد از جنگ جهاني اول كه اكثر ممالك اسلامي به اشغال درآمده بود و از طرفي شعلههاي انقلاب در هر گوشهاي بر پا بود، كم كم نگاهها به عاشورا تغيير كرد و تغيير نگاهها هم از طرف كساني بود كه در ميدان مبارزه با استبداد و استعمار درگير بودند و ميديدند كه قيام عاشورا خوب الگويي براي آزادي و آزادگي است.
حسين تشنه لب اي رهنما وها دي ملّت بـنـاي مكتبت بـر مقصد آزادي ملّت
بـه زير بـار استبداد، يك ساعت نميمانَد اگر پند تو باشد تا قيامت يادي ملّت(8)
برخلاف دورههاي گذشته كه عاشورا به عنوان يك فاجعه مطرح بود و بعد تراژديك آن بر تمام ابعاد ديگر آن سايه افكنده بود، در قرن حاضر نگاه و تحليلهاي از عاشورا انجام شده است كه به بيشتر به چهره دوم عاشورا ؛ يعني انگيزهها، اهداف، راهكارها و راهبردهاي امام حسين و يارانش توجه شده است و به همين خاطر همين نگاه است كه عاشورا به عنوان يك مكتب و روش سياسي ديني انقلابي و مورد ستايش و الگو براي جهاد گران و مصلحان، مطرح و سخت مورد توجه انديشمندان مسلمان شيعه وسني و حتي غير مسلمانان چه مستشرقان و چه مسيحيان و غير از آنها هم چون گاندي و حتي ملحدان قرار گرفته است. بيش از نيم قرن ميشود كه اين نگاه نسبت به عاشورا توجهها را به خود جلب كرده است و مطالب جديد در قالب درسها، پيامها و يا ارزشهاي عاشورا مطرح شده است.
تعدادي از شاعران هم در ايران و هم در خارج از ايران از اين بعد به عاشورا توجه كردهاند و اشعاري متفاوت از دورههاي گذشته سروده شده است. «علامه اقبال لاهوري» از نخستين و شايد نخستين شاعر فارسي زبان است كه به ارزشهاي عاشورا توجه كرده است. طبيعي است كه شعر هر شاعري علاوه بر ذوق و قريحه شاعري به سطح درك و فهم و دانايي شاعر هم بستگي دارد.
علامه اقبال در ميان شاعران فارسي از شاعران سر آمد است كه علاوه بر قريحه شعري از درك و فهم عميق هم برخوردار بوده است. هم شاعر بوده هم فيلسوف و در شعر او همين ويژگيها به خوبي نمايان است. شعر او آينه تفكر اوست و تفكر سياسي فلسفي و ديني خود را در قالب شعر ريخته است.
درباره عاشورا شعر اقبال، شعري است سياسي، فلسفي و ديني. به نظر ميرسد كه علامه اقبال لاهوري با تفكرات فلسفي و سياسي خود عاشورا را شناخته است. من در جايي خواندم كه از زبان يكي از دوستان غير مسلمان علامه اقبال نقل شده بود كه اقبال تصميم داشته منظومه مستقلي درباره عاشورا بسرايد. معلوم نيست چرا به اين كار موفق نشده است. آن چه از اقبال فعلا در باره عاشورا موجود است چنده قطعه شعر است كه از بهترين اشعار عاشورايي است. و يكي از اين قصيدههايي بلند كه منظومه فكري شاعر را در باره عاشورا به خوبي بيان ميكند اين قصيده است:
آن شـنيدستي كـه هـنگـام نـبـرد عشق با عقل هوس پرور چه كرد
آن امــام عـاشـقـان پـور بـتـول سـرو آزادي ز بـوسـتـان رسـول
الله الله بــاي بــســم الله پــــدر مـعـنـي «ذبـح عـظيم» آمـد پسر
بـهـر آن شـهـزاده خـيـر الـمـلل دوش ختم المرسلين (ص) نعم الجمل
سـرخ رو عـشـق غيور از خون او شوخي ايـن مـصرع از مضمون او
در مـيـان امـت كـيـوان جـنـاب هم چو حرف قل هو الله در كتاب
موسي(ع) و فرعون و شبير(ع) و يزيد اين دو قوت از حيات آيد پـديـد
زنده حق از قوت شبيري(ع) است باطل آخر داغ حسرت ميري است
چون خلافت رشته از قرآن گسيخت حـريـت را زهـر انـدر كام ريخت
خـاسـت آن سر جلوهي خيرالامم چـون سـحاب قبله باران در قدم
بـر زمـيـن كـربـلا باريد و رفـت لاله در ويـرانـههـا كاريد و رفت
تا قـيـامت قـطـع اسـتـبـداد كــرد موج خون او چـمن ايـجـاد كـرد
بـهر حق در خاك و خون غلتيده است پـس بـنـاي لا اله گـرديده است
مـدعـايـش سـلـطـنت بودي اگر خود نكردي با چنين سـامان سفر
دشمنان چـون ريگ صـحـرا لاتعد دوستان او بـه «يزدان» هـم عـدد
سـرّ ابـراهيم(ع) و اسماعيل(ع) بود يـعـنـي آن اجـمال را تفصيل بود
عـزم او چـون كـوهـساران استوار پايـدار و تـنـد سـيـر و كـامـكار
تـيـغ بـهـر عزت دين است و بس مـقـصد او حفظ آيين است و بس
مـاسـوي الله را مسلمان بنده نيست نـزد فرعوني سـرش افكنده نيست
خـون او تفسير ايـن اســرار كـرد مـلـت خـوابـيـده را بـيـدار كرد
تـيـغ لا چون از ميان بيرون كشيد از رگ ارباب باطل خون جـهـيـد
نـقـش الا الله بـر صـحـرا نـوشت سـطـر عـنـوان نـجات ما نوشت
رمـز قـرآن از حـسيـن آمـوختيم ز آتـش او شـعـلـههـا اندوختيم
شـوكـت شـام و فـر بـغداد رفـت سطوت غرناطه هـم از يـاد رفـت
تـار مـا از زخمه اش لرزان هـنـوز زنـده از تـكـبـيـر او ايـمان هنوز
اي صـبـا اي پـيـك دور افتادگان اشـك مـا بـر خـاك پاك او رسان(9)
دومين شاعري كه درباره عاشورا شعرهاي خوبي دارد و از تفكر عاشورا متأثر است و در شعرش به درون مايههاي عاشورا پرداخته است، شهيد سيد اسماعيل بلخي است. بلخي پرچمدار شعر سياسي و انقلابي عاشورايي است. او اشعارش را از دههي دوم قرن چهاردهم شمسي شروع كرده است. يعني قبل از جنگ جهاني دوم شروع كرده است و در اشعارش بيش از هر شاعر ديگري بر ابعاد سياسي و انقلابي عاشورا تأكيد د ارد. هيچ شاعري به اندازه بلخي نگاه سياسي ـ انقلابي و ارزشي به عاشورا نداشته است:
تأسيس كـربلا نـه فقط بهر ماتم است دانش سـراي مكتب اولاد آدم اسـت
از خيمه گـاه سوخته تا ساحل فـرات تعليم گاه رهـبـر خـلق دو عالم است
با سوز عشق، نسبت بدعت دهد رقيب! اسـرارهـا نهفته بـه شـور محرّم است
هر رؤيت هـلال مـحرم به چشم خلق عينك براي ديدن آن حُسن مبهم است(10)
تصويري كه بلخي از عاشورا ارائه ميكند عاشوراي انقلابي و اصلاحي است؛ ولي با زبان عرفاني. بلخي كمتر به جنبه تراژدي عاشورا پرداخته است و كمتر مويه كرده است. و بيشتر به جنبه حماسي عاشورا توجه كرده است. و حسيني كه بلخي معرفي ميكند كسي است كه كه اسير نفس و ذلت نگرديد و در صف اهل وفا چه شورش و غوغا فكند و كربلايش تعليم گاه خلق دو عالم و قيامش دانشسراي عشق و مكتب آزادي بود و از خون شهيدان بذر عشق پاشيد.(11) شعر بلخي شعري مويه نيست و عاشوراي بلخي، عاشوراي فاجعه نيست. بلخي سرودهايش را از بعد حماسي عاشورا سروده و به همين دليل اشعار پر از شور است نه ناله و با اين كه زبان حماسي دارد اما سخت جان سوز است.
مـسـت آن نسيت كـه از ميكده ساغر ببرد
مست از مـيـكـده تـرك سـر و افـسر ببرد
كسـوت رند، حرام است بر آن سست عنان
كش چو خاشاك، غم دهر چو صرصر ببرد
خم دل و ميدل، مينا دل و ميخوار دل اسـت
پس چه حاجت كه رود جام ز ديگر ببرد؟
عشق اگر عزم كند بين كه ز كنعان سوي مصر
نـور چـشـم و دل يـعـقـوب پـيمبـر ببرد
چه كشش بود كه از كعبه روان تا به عـراق
سـبـط خـيـر الـبـشر و زاده حيدر بـبـرد
آن چنان بزم بيار است كـه تـا منزل قدس
خـاك آن مـعـركـه جبريل به شهپر بـبـرد
وه چه مستي! و چه شوق است كه از جنب فرات
لـب عـطشان، پسر سـاقـي كـوثـر بـبـرد
قـاسـم و اكـبـر و عـبّـاس فـدا كرد دويد
تا به كف اصغرش آن نادره گـوهـر بـبـرد
خـون بـهـا در بر آن كشته آزاد، خد است
كـيـست تا كيفـر ايـن قـصه بـه داور ببرد؟
فاش ميگفت كهاي دوست بلاي تـو كجاست؟
تـا كـه ايـن عاشق سر مست فزون تر ببرد
سـايـبـاني ز بـر مـكـتـب تـوحيد شـود
ز سـر خـواهر من خصم چو معجر بـبـرد
خيمهاي سـوخـت كـه تـا بارگه ختم رسل
پــور آزر خــبـر آز شـعـلـه آزر بـبـرد
گـرم شـد بـزم چـو در قتلگه از پـاكدلان
رفـت زيـنـب كه مگر عود به مجمر بـبـرد
اشك ميريخت، همي گفت كه جانا ! تو بخواب
كاروان را به وطـن زيـنـب مـضـطـر ببرد
نعش بيسر به بغل داشت، ولي رو بـه خـدا
همّتش بين كـه چه سان تحفه مـحـضر ببرد
كـاي خدا منّت خاص است بر اولاد خليل
گـر قـبـول درت ايـن هـديـه محقر بـبـرد
«بلخيا» فاش شود چون به قيامـت اين راز
خـيـر و شـر را همه از صفحه محشر بـبـرد(12)
بسياري از مردم عاشورا را فقط از بعد منفي و تراژديك و فاجعه بودن آن مينگرند و نگريستهاند؛ يعني فقط به عملكرد سپاه يزيد در كربلا خيره شدهاند و جز اين چيزي را نديده اند. مشهورترين شاعران عاشورايي هم چون محتشم و وصال شيرازي و قاآني عاشورا را از اين منظر ديده اند. اين گروه از شاعران در كربلا فقط غم و مصيبت و مظلوميت ديدهاند و بس. از اين رو عاشورا براي اينان چيزي جز غم و ماتم و مصيبت نيست و كاري هم جز گريه براي آن نميتوان كرد.
جن و ملك بر آدمي نوحه ميكنند گويا عزاي اشرف اولاد آدم است
برخي هم نگاه عرفاني دارند و در نگاه عرفاني سطح نگاهها تفاوت دارد. برخي چنان غرق در اين نگاه شدهاند كه از تمام جنبههاي عاشورا صرف نظر كرده اند. اين عده به عاشورا فقط به لحظهاي كه حسين از رنج زندگي خلاص شده نگريستهاند وقبل و بعد آن را از ذهن خود پاك كردهاند گويي اصلا نبوده است. در نظر آنها حسين همانند مرغي در قفس بود كه با كشته شدن از قفس آزاد شد و لذا بايد كشته حسين را جشن گرفت و نه ماتم.
عارفان بزرگي هم چون مولانا جلال الدين بلخي و شيخ عبدالقادر جيلاني و تعدادي ديگر و حتي كسي مثل سيد ابن طاووس نويسنده لهوف در اين دسته جاي ميگيرد. مولوي در دفتر ششم ضمن نكوهش شيعيان حلب در عزاداري بر حسين ميگويد:
روح سلطاني ز زنـداني بـجـسـت جامه چه دريم و چه خاييم دســت
چون كه ايشان خسرو دين بودهاند وقت شادي هست چون بشكسته بند
ســوي شـاه دُران دولـت تـاختند كـنـده و زنـجـيـر را انـداخـتـند
روز مـلـكـست وگـش شاهنشهي گـر تـو يـك ذره از ايـشان آگهي(13)
ابن طاووس ميگويد:
«اگر نبود امتثال امر و دستور سنت و كتاب... جا داشت در مقابل اين نعمت بزرگ (وصال به حق) لباسهاي شادي و سرور بر تن كنيم وشادماني نماييم..»(14)
برخي ديگر از عارفان و شاعران ضمن اين كه از منظر عرفاني واقعه عاشورا را تحليل كردهاند به جنبه حماسي آن هم پرداختهاند، لكن اين حماسه هم در بعد عرفاني است. حماسه عشق است. اينان فقط به همان روز عاشورا خيره شدهاند. و رفتار حسين و يارانش و يزيد و سپاهيانش را از نظر منطق عرفاني خود تحليل و از جنبههاي ديگر قضيه غفلت كردهاند. مظهر اعلاي اين ديدگاه عمان ساماني است. در ديدگاه عمان ساماني حادثه عاشورا هيچ نگاهي سياسي و يا تاريخي و يا اجتماعي ندارد. و نه از الگو بودن براي ديگران و نه از هدف سياسي اجتماعي حسين خبري است. در اين ديدگاه عاشورا يك قضيه بريده از زمان و تاريخ و بيارتباط به گذشته و آينده است. و اصلاً گويي در زمين نبوده است در افسانه و اسطوره بوده است.
نگاه ديگر عرفاني به عاشورا كه متكاملتر است. نگاه علامه اقبال لاهوري است كه ضمن اين كه تحليل عرفاني ميكند، هم اهداف حسين و هم ريشهها و هم پيامدهاي عاشورا را مد نظر دارد. از نبرد عشق با عقل هوس پرور ميگويد و حسين را سرو آزادي ز بوستان رسول و «ذبح عظيم» ميداند كه سرخي روي عشق غيور از خون اوست و موسي(ع) و فرعون و شبير [حسين(ع)] و يزيد را دو نيروي متضاد تاريخ بشر وزنده ماندن حق را از قوت شبيري(ع) كه آن گاه كه خلافت رشته از قرآن گسيخت و زهر در كام حريت ريخت، چون سحاب قبله باران بر زمين كربلا باريد و لاله در ويرانهها كاريد و تا قيات قطع استبداد كرد و موج خون او چمن ايجاد كرد. كه تيغ بهر عزت دين است و مقصد حسين حفظ آيين است.
اما نگاه بلخي نگاه فراگيرتر است و به همه جنبههاي عاشورا و قيام حسين نظر داشته است. هم به ريشه و هم به پيامدها و هم به بعد منفي و فاجعه بودن عاشورا كه نتيجه بد عمل كردن امت و حكومت است و هم به بعد حماسي عاشورا كه نتيجه عملكرد حسين است و هم به بعد عرفاني كه عشق است و ابتلا و هم به بعد سياسي عاشورا كه مكتب آزادي است و هم به نتايج اجتماعي تاريخي عاشورا كه ريشه كن كردن ظلم و جور و رسوا كردن مدعيان دين و گرگان در لباس ميش است. و هم به فلسفه عاشورا و محرم و عزاداراي و الگو بودن عاشورا كه از نظر بلخي محرم جشن خون است و عاشورا مكتب آزادي.
از اين نظر هيچ شاعري به اندازه بلخي به عاشورا نگاه فراگير نداشته و بلكه غير شاعران از سخنوران و انديشمندان و نويسندگان و عالمان ديني هم به اندازه بلخي به همه جوانب عاشورا توجه كافي نداشتهاند. شايد هيچ كسي به اندازه بلخي به ارزشها و درون مايههاي عاشورا توجه نكرده است. بلخي عاشورا را از زاويه عرفان، عشق و آزادي مينگريسته و زيبا توصيفاتي دارد. نگاه عرفاني و عاشقانهاش به عاشورا هم از زاويه بعد ارزشي عاشوراست. به عبارت ديگر، ديگران بيشتر به كاركرد دشمنان حسين در كربلا خيره شدهاند و چون همه را ناروا ديدهاند جز مويه و گريه بر حسين راهي ديگر نيافتهاند. و بلخي بيشتر از ديگران به كارهاي حسين و يارانش نگريسته است و گهرها ديده و كشف كرده است و به وجد آمده است:
اي كه در كرب و بـلا كرب و بلا پاشيدي
جان فداي تو كه اين تـخم به جا پاشيدي
در ره عشق كسي چون تو ز هستي نگذشت
بـذر تـوحـيـد، ز خـون شـهدا پـاشيدي
هر طرف غنچهي ريحان بـه چمن ميخندد
تـا تـو بـر چـهـره مـا اشك عزا پاشيدي
خـوب دانـيـم چـرا خَم نشود قامت عشق
كـه در آن مـعـركـه بـس قد رسا پاشيدي
آن نه خون بود كه از شيشه حلقوم تو ريخت
زخـم آزاد مـنـش را تـو دوا پـاشـيـدي
حفـظ دين رونق قرآن، ز دعا مستغني است
كـز سـر نـيـزه اجـابـت بـه دعا پاشيدي
كـي رود لـطـف تـو از خاطر هر دامادي
كـه چه سان بر كف قاسم تو حنا پاشيدي
بـعـد اكـبـر ز جهان گم نشود قبله عشق
كـز خَـم ابـروي او قـبـلـه نـمـا پاشيدي
بـا هـمـان مشك كه عباس گرفتي ز حرم
آبـروي بـه ره صـدق و صـفـا پـاشـيدي
بـشـنـوم تـا بـه ابـد نغمهي آزادي از آن
خـون اصـغـر چـوگرفتي به فضا پاشيدي
شمر گر زآتش كين خيمه و خرگاه تو سوخت
لـيـك در گـلـشـن ديـن آب بقا پاشيدي
از هـمـان حـلـقـه كه بر گردن عابد بستند
بـر دل عـقـده دلان عـقـده گشا پاشيدي
خـواهـرت ديد چو عريان تن پاكت ميگفت
جـامـه هـم از تـنـت اي ابر سخا پاشيدي
معجرم نيست كنم سايـه، ولي يادم هست
سـايـهي بـر سـر زيـنـب ز عبا پاشيدي
رنـگ خون تو هنوز از گل بلخي پيداسـت
مـن چه گويم كه در اين خاك چهها پاشيدي(15)
در بعد عرفاني كساني قبل از بلخي هم درباره عاشورا اشعاري سرودهاند كه از همه بهتر و نيكوتر عمان ساماني در منظومهي گنجينة الاسرارش تحليلي عرفاني خاصي از عاشورا دارد. بلخي در شعري با نگاه عرفاني و مشابه نگاه عماني قصيدهي زيبايي دارد كه به نظر ميرسد متأثر از ساماني است؛ ولي زيباتر از ساماني توصيف كرده است، خصوصاً كه در ضمن تحليل عرفاني، به اهداف اجتماعي و سياسي حسين و يزيد و الگو بودن عاشورا و مكتب وفا بودن تأكيد شده است.
سـاقـي جـام ازل داشــت تولّاي عجب
تـا كند بر در ميخانه تـمـاشـاي عـجـب
جـوهر بادهي توحيد كه ميداشت نـهـان
مـانـد در شيشه تجريد به يك جاي عجب
بـعـد از آن داد صـلايـي كـه شنيدند همه
كـيست رندي كه بنوشد مـيميناي عجب؟
آب آتـش وش خـمخانه مطلق اين است
شـرط و عـهد عجبي دارد و ايفاي عجب
هـمـه خاموش ازل تا به ابد، تا كه حسين
آمـد از كـعبه به ميخانه به غوغاي عجب
همه ذرات بـه هـم مـژده چـنين ميدادند
كـآمـده عـاشـق مستي پي صهباي عجب
رفـت و ميگفت كه: آزاده و ذلـت؟ هيهات!
فـلـك سـفـلـه زمـن كـرده تمناي عجب
يـار گفتش كه حلالت بوداي تشنه وصل!
جز تـو كس حل نتوان كرد معمّاي عجب
من و فـخريه هم چون تو يكي عاشق راست
اين تو و ايـن ميو جانبازي و صحراي عجب
ثبت خـواهـد شـد اين هر دو به تاريخ حيات
تو شهيد عجب و خصم تو رسواي عجب
شـب آخـر كـه حسين عازم معراجش بود
داشـت زينب شب اسرا غم فرداي عجب
عـشق ميسوخت چو ليلا قد اكبر ميديد
خـيـز، مـجنون ! بنگر وادي ليلاي عجب
شرم شد بحر، چون آن كودك عطشان ميرفت
مَـشـك خشكي به كفش، جانب سقّاي عجب
چشـمهي ديـدهي عباس، ز خون گشت روان
تـشنگـان عـجـبي ديـده و درياي عجب
اصغـر از مهد چو جنبيد، به خود گفت سپهر
كـو فـضـاي كه سزد پرّش عنقاي عجب
آه و صـد آه كـه پيغمبر و زهـرا مـيديد
سـينـهي بـوالعجبي، بر سر آن پاي عجب
خـواهـرش بر سر آن نعش بگفتا به وداع
پـايـمال سـم اسـبان شده اعضاي عجب
روح هـستـي ز چه بيما رنـشد يا كه نمرد
بسته شد د ر غل و زنجير، مسيحاي عـجب
صد كليم از عقب ناقهي زينب مـدهـوش
كـز سـر نـخلـهي نـي بود تجلْاي عجب
«بلخيا» تربت عشّاق گـواهـست هـنـوز
بـر سـر كوي وفا رفته چه سرهاي عجب(16)
اما در بعد سياسي، به گمان من هيچ شاعر فارسي زبان و يا ديگر زبانها به اندازه بلخي تفكر سياسي عاشورا را خوب تر بيان نكرده است و زيباتر از بلخي دربارهي آن شعر نسروده است. بلخي شاعر روح عاشوراست نه جسم عاشورا. تفكر عاشورا در اشعار بلخي بيش از هر شاعر ديگر ديده ميشود. حدود چهل غزل، قصيده، مثنوي و مسمط درباره عاشورا سروده است و بسيار پر سوز.
تا زمان بلخي يعني اوايل قرن حاضر، شعر عاشورايي، گريه و مويه بود و تا هنوز هم بخش عمده اشعار عاشواريي، شرح جسم عاشوراست. اغلب اشعار عاشورايي، شرح قتل و زخم و غم و ماتم و فراق وغربت و اسارت و خواري است، كمتر از انگيزه حسين در رفتن به كربلا و يا استقامت و نپذيرفتن خواست ابن زياد، و يا از انگيزههاي ياران، سخن گفته شده است، اما شعر بلخي، سخن از عشق است، ايمان است و وفاست و ايثار است و صبر است.
بلخي توصيفاتي زيبا از عاشورا و رفتار امام حسين و ديگر يارانش دارد. التبه ما هم اكنون اشعار عاشورايي بسياري داريم كه ارزشهاي عاشورايي را تبيين ميكند؛ اما اين اشعار همه بعد از بلخي سروده شده است. و در دوره بلخي نبوده است. علاوه بر اين بلخي نگاه بسيار ژرف و سياسي به دين دارد و آن هم در زماني كه در كشورهاي اسلامي دين را ترياك تودهها معرفي ميكردند و در دروهاي كه كمونيسم علم مبارزه شناخته ميشد، بلخي انقلاب عاشورا را مكتب آزادي، دانشسراي عشق و دانشسراي مكتب اولاد آدم معرفي ميكرد. و بر اين باور بود كه اگر ملّتي پند مكتب حسين را به ياد داشته باشد ساعتي زير استبداد نخواهد ماند. بلخي انقلاب كربلا را براي احقاق حقوق بشر ميدانست.
كَندي از قوّت خون ريشهي بيداد گري
ايـن هـنر را نَبُود چون تو دگر استادي(17)
آزادگي به خلق، تو را اصل مسلك است
از مكتب تـو سـهـم بـرد هر كجا شهيد(18)
دانشسراي عـشـق بـود مـكتب حسين(19)
تـأسيس كـربـلا نـه فقط بهر ماتم است
دانشسراي مـكـتـب اولاد آدم اســت(20)
به زيـر تيغ استبداد، يـك ساعت نميماند
اگـر پند تـو بـاشد تا قيامت يادي امت(21)
اي حـامـي حـقـوق بـشـر انقلاب تـو
مـفـتـاح هـر فـتـوح بـود فتح باب تو
گـر فـايض الحقوق شود فرد و اجتماع
ثـبت است بر جريدهي حسن الثواب تو(22)
زنـدگـي بـا شـرف از تو به عالم رواج
مـكـتـب آزادگان هـمــت والاي تــو(23)
در دوره بلخي تصور رايج اين بود كه حسين براي رسيدن به سعادت شهادت خود را به كشتن داد. دستوري داشت كه بايد به آن عمل ميكرد. بلخي هدف امام حسين را، اظهار حق ميدانست آن گاه كه حقيقت و افسانه به هم آميخته بود و خصم دين جامهي دينداري پوشيده بود و زيبا تصوير كرده است كه در كربلا نيك و بد هر دو به سر حد كمال رسيدند و صبر ستم بينهايت:
اي كـه از ظـاهـر عـزم تـو بطون شد معلوم
هـم ز انـدازهي پـنـدار فـزون شـد مـعلوم
درس يـك روزه كـه دادي به صف كرب و بلا
خـوش عياري است، حقيقت ز فسون شد معلوم
* * *
خصم بيدين كه به تن جامهي دين داري داشت
خـلق ديدند كه بيدين شده، چون شد معلوم
نـيـك و بـد هـر دو رسيدند به سر حد كمال
از تـو صـبـر و ستم از فر قه دون شد معلوم(24)
تصور رايج زمان بلخي اين بود كه كه قيام عاشورا تكليف خصوصي بود و وظيفه خاص امام حسين. بلخي برخلاف تصور رايج زمان خويش بر اين باور بود كه قيام امام حسين يك تكليف عام بود و اقدام حسين يك راه عام براي ديگران و الگويي براي آزادي خواهان و برخلاف كساني كه شرط قيام را داشتن لشكر آماده ميدانستند، بلخي قيام يك تنه و يك نفره را هم روا ميدانسته است. مگر انبيا چنين نميكردند؟
شــرط قـيـام كـثرت تجهيز جيش نيست يك نفس را رواست به امري قيام كرد
مردي ثبات و عزم، دگر چون حسين كيست؟ آن مرشدي كـه يك تنه عرض مرام كرد
نـهـضـت به امـر خاص نفرمود در حقوق بـهـر جـهان ارائه يك راه عام كرد(25)
بلخي بر الگو بودن حسين و يارانش و قيامش بسيار تأكيد دارد. هم در مورد امام حسين و هم در مورد حضرت زينب و عباس و ديگران ياران امام تعبيرات زيبايي دارد كه بر الگون بودن آنها تأكيد دارد. بلخي قيام امام حسين را مكتب آزادي مينامد و مرگ او را مرگ آزاد و در هر مورد اشعار نابي دارد.
درس آزادگي از جشن تو آموخت جهان
جز تو هرگز ننموده است كس اين نوع قيام
بـه مـلـل تا به ابد حاصل منشور تو ماند
مـر گ آزاد بـه شمشير بـه از عـمر غلام(26)
مسئله الگو بودن قيام حسين براي ديگران در اشعار بلخي بسيار زيبا مطرح شده است. شايد بلخي نخستين كسي باشد كه از مكتب حسين سخن رانده باشد و عاشورا را مكتب آزادي ناميده باشد. بلخي مكتب حسين را مشكل گشا و چراغ راه آزادي و راه ترقي و رستگاري و حسين را مقتداي آزادگان و قيام او را فيض عام و كربلا را ميدان عشق و عاشورا را مايه افتخار انبيا ميداند:
اي كشتهي فتاده كه اسم تو مشكل گشا هنوز
بـا قـصـهي عجيب تـو خـلق آشنا هنوز
آزادهاي كــه مــجــمـع آزادگان كــون
هـر جـا شـمـردهانـد تـو را مـقتدا هنوز
چـون پـيـروي ز عـزم تو شد اصل ارتقا
اســم مـلـل بـرنـد از آن ارتـقـا هـنـوز
اقـوام را قـيـام تـو درس شـجاعت است
جـاري است فيض عام تواي رهنما! هنوز
بـعـد از تـو بـس شهيد به دوران گذشتهاند
مـيـدان مـشـق عـشـق بـود كـربلا هنوز
سـردادي و قـبـول اســارت نـكـردهاي
زان داسـتـان نـجُـست كـسي انتها هنوز...
كـوتـه نـظـر يـزيـد، جوي هم نبرد سود
جـز نـام بـد نـمـانـد از آن نـاروا هـنـوز
زان طفل شير خوار كه بردي به بزم دوست
دارنـد افـتـخـار، هـمـه انـبـيـا هــنـوز
* * *
عـبّـاس اي كـه زيـب دهد بر تو نامِِ مَرد
بـادا فـداي هـم چـو تـو مـردي تمام مَرد
ايـن نكته را پدر به تو فرمود وقت مرگ
مـأمـوم مرد باش، حسين است امام مرد...
«بلخي» نصيب مرد به جز جور دهر نيست
مـهـدي ذخـيـرهاي اسـت پـي انتقام مرد(27)
درباره فلسفه عزاداري براي امام حسين، در زمان بلخي يك تصور و نظريهي رايج از فلسفه عاشورا اين بود كه گريه براي امام حسين ثواب دارد و رواياتي هم بر اين مضمون موجود است. اين نظريه برخاسته از رواياتي بود كه در كتابهاي حديثي شيعه موجود است. ولي هم به درستي معناي اين احاديث درك نشده بود و هم اين كه دچار افراط و زياده گويي و اغراق شده بود. در رواياتي كه در كتابهاي حديثي قبل از قرن هفتم آمده است، فقط بر گريه تشويق شده است. ولي بعدها خصوصا در دروه قاجار گريه براي امام حسين به يك عبادت تبديل شده بود كه زرداران و زورمندان و قلدران براي ريا كاري بيش از ديگران مجالس عزاداري و تعزيه بر پا ميكردند.
پيگيري روايات و مطالبي كه درباره ثواب گريه براي امام حسين در كتابهاي حديثي موجود است، اين مطلب را ثابت ميكند كه بعد از قرن پنجم به تدريج گريه در مجالس و محافل عاشورايي اصالت يافت و هدف شد و به مرور گريه جزئي از فرهنگ شيعه شد و در دروه صفويه و قاجار گريه تقريبا يكي از بالاترين عبادتها تلقي شد. تا آنجا كه مؤلف پرافسانهترين كتاب درباره عاشورا، فاضل دربندي در كتاب اسرار الشهاده علت خلقت جهان را براي عزادراي حسين ميداند.(28)
تصور ديگر از فلسفه عاشورا در عصر بلخي تصوري وارداتي از غرب بود. تصوري كه فلسفه شهادت حسين را شفاعت امت ميدانست و فلسفه گريه را استحقاق براي شفاعت كه در شعر خاقاني به خوبي بيان شده است. اين تصور احتمالا از مجالس تعزيه كه متأثر از هنر نمايشي اروپا بود، به فرهنگ شيعه سرايت كرده است. شهيد مطهري در نقد شهادت براي شفاعت ميگويد «فكر نكرديم كه اين حرف، حرف دنياي مسيحيت است با روح اسلام سازگار نيست با سخن حسين سازگار نيست...»(29)
در نظر بلخي فلسفه عزادراي حق طلبي، آزادگي، آزادي خواهي، مبارزه با ستم و بيداد است. او محرم را «جشن خون حسين» ميناميد:
«اين كدام جشني است؟! اگر از عينك من ميبينيد، محرم «جشن خون» است. محرم «جشن» نام دارد ؛ خونريزي، ايثار، فداكاري، استقامت، حق گرفتن، از بيدادگر و موقع ندادن به ظالم و نظام استبدادي، درا ين كار ديگر حسين آقا و پيشواي همه است. اين درس ر ا حسين بيشتر از همه به جامعه داده است. حسين درس عملي به بشر داده است. نه تنها خودش كه يارانش هم از اين كانكور [كنكور] به سلامت بر آمدهاند... هر جا ميرويم درس غيرت، درس شجاعت، درس زدن با استبداد، و درس مخالفت با رشوه را از حسين و يارانش بياموزيم.»(30)
بلخي انقلابيِ خستگيناپذير بود كه به سياست عشق ميورزيد و زندگي بدون سياست را براي خود غير ممكن ميدانست.(31) از همين رو نگاهش به عاشورا نگاهي سياسي و انقلابي است. اكثر اشعاري را كه سروده است در زندان بوده است. در يكي از خاطرات خود چنين گفته است: در كوته قفلي بوديم و حساب سال و ماه و هفته از دستم رفته بود. عسكري كه دم درِ اتاق ايستاده بود با حالت منقلب و محزوني رو به من كرد و گفت: «آقا ميداني امروز چه روزي است؟» گفتم: «نميدانم حساب از دستم رفته.» عسكر گفت: «امروز روز عاشوراست!» من همان جا و همان روز اين شعر را سرودم:
در دشــت عـراق آمــد آن رهـبـر آزا دي
آزاد تـو آن بــردن ره در بـر آزادي
بـا رمـز تـبـسّم فـاش ميگفت به هرگامي
امـضـاي مـن از خـون است بر دفتر آزادي
زور [قوي] است گلوي من از خنجرتاي گردون!
بـرّم رگ اسـتـبـداد بـا حـنـجـر آزادي
عـبـاس نـجـات شرع از لطمهي طوفان داد
درشـط فـرات افـكـنـد چـون لنگر آزادي
از زيـر سـم اسـبان قاسم به عروسش گفت
بـا يـاد تـو خـوابـيـدم در بـسـتـر آزادي
اكـبـر دم جان دادن گفتا به پدر، خوش باش
سـيـراب شـدم، مـسـتـم از سـاغـر آزادي
غو غا ز جهان بر خاست آن دم كه صدا آمد
عـنـقـا ز حـرم بـگـشـود بـال و پر آزادي
بـا جـوهـر اسـتـعـداد بـر نـور قـدم مظهر
شـشـمـاهـه عـلـي اصغر آن گوهر آزادي
شـه بـر سـر دوشـش برد تا محفل حق يعني
اصـغـر تـو بـگـو تـكـبـيـر بر منبر آزادي
الـقـصـه از آن آزاد هـر لـحظه در آن وادي
اسـپـنـد جـگـر ميسوخت در مجمر آزادي
آزادي مـطـلـق گـشـت آنگاه كه زينب ديد
افــتــاده تـن مـجـروح از مـصـدر آزادي
آغشته به خاك و خون چون ديد در آن گرما
افـتـاد و بـه بـر بـگـرفـت آن پيكر آزادي
زد بـوسه به حلقومش با اشك روان ميگفت
رفـتـيـم ز پـابـوسـت، اي مـفـخـر آزادي!
نـه جـامـه تـو را در بـر نه بر سر من معجر
كين هر دو ضرورت نيست در كشور آزادي
عـابـد بـه غـل و زنـجير ما قيد و اسير شمر
سهميهي خـود بـرديـم زيـن مـحضر آزادي
در كـوفـه بـه نوك ني منشور و مدلّل داشت
خـاكـسـتـر آزادي زيــب سـر آزادي
از جوشش خون اوست در آب و گلي بلخي
شـو ر و شـر آزادي تـا مـحـشـر آزادي(32)
در فرهنگ اسلامي شاعران عارف بسيار بودهاند. و در تاريخ ادبيات زبان فارسي شعر عرفاني سهم عمده را دارد. شعر عرفاني شعر انزوا گراست، شعر تسليم ورضا و صبر و بلاپذير و كمتر و شايد هيچ نباشد كه شاعر عارفي از عدل و داد زميني سخن بگويد. اصلاً شعر عرفاني در وادي ديگري است. در وادي زندگي زميني نيست، در آسمانها سير ميكند و اگر هم در زمين است در شرح افسانه و قصههاي و داستانهاست.
اما بلخي عارفي است شاعر و شاعري است سخت اجتماعي و تمام اجتماعي، بلخي دين را از دنيا جدا نميداند و هر دو را يكي ميشمارد. در شعر بلخي با يك نگرش جديدي مواجه هستيم، از طرفي زبان و منطق زبان و بيان عرفاني است و از طرفي نتايجي كه از اين بيان گرفته ميشود زميني است و اين چيزي است كه در كمتر شاعري ميتوان سراغ گرفت. حتي زبان اشعار عاشورايي بلخي زبان عرفاني است و نزديك به زبان حافظ و در بكار بردن الفاظ و اصطلاحات عرفاني هم چون: مي، خمخانه و جام و صوفي و شيخ و رند و... به حافظ ميماند و در اين كار بسيار موفق است و شايد بينظير، ولي زبان عرفاني بلخي زباني اجتماعي هم است و بريده از جامعه و سياست نيست. در توصيف فلسفه عاشورا با بيان عرفاني در قصيدهاي بلند و با زبان عرفاني عاشورا را توصيف كرده است و در عين سخن از عروهي وثقي سخن رانده است. كه مقصود از اين عروه وثقي همان ولايت به معناي شيعي است. كه نزاع كر بلا بر سر آن است كه ولايت از آن كيست از حسين يا از يزيد؟ آنان كه با حسين شدهاند متمسكان به عروهي وثقي بودند كه عدل قرآن بود و قرآن ناطق و آنان بر حسين بودند و يا بدون حسين، از عروهي وثقي بدور ماندند:
زپـيـر مـيكـده جـستم؛ بگوي بنده نوازا به كربلا چه اثر داشت فيض نشأه صهبـا
جواب داد كه مستي دريده پردهي كـثرت به بزم باده پرستان دويد شاهد يـكـتـا
خـمـار بـادهي وحـدت فـروغ چـهره ساقي فكند در صف اهل وفا چه شورش و غوغا
بـه پـاكـبـازي قـاسـم، قـسم كه هيچ حريفي به جز حسين نديده است جشن محنت عظمي
ز زين فتاد چو اكبر، خـطاب كرد پدر را بيا كه ساقي كوثر رساند، سـاغـر اوفـا
ز عزم حضرت عباس و مشك آب، چه گويم؟ نداشت دست، به دندان گرفت عروهي وثـقي...
تمام كرد چو پيمان، ز شـوق گفت: خدايا! تركت صحبة الخلق فـلا اريـد سـواكـا
رسـيـد بـزم بـه پايان، دويد زينب كبري نشان نديد ز ياران به غير پارهي اعضا
فـتـاده بـر سـر يك كشته، زار گفت: بـرادر! تو خوش بخواب كه رفتم به شام همره سـرها
عجيب نيست چون زين العباد پاي به غل شد نداشت زادهي شير خـدا ز سلسله پـروا ...
ز دير ديد چو راهب به نيزه آن سر پر خون نـوا نواخت به ناقوس، هـان رسيد مسـيحا
ز كوي عشق سحرگه خبر رسيد كه «بلخي» قـبـول بـزم، كـسـي شد كه برد داغ ز دنيا
بلخي نه تنها متأثر از عاشورا بلكه دلبسته و دلداده عاشوراست. هيچ شاعري به اندازه بلخي دلبستهي عاشورا نيست، گويي عاشورا در درون بلخي جاي دارد و شعله ميكشد و از زبان بلخي سخن ميگويد. بلخي حسين را معشوق خود ميداند و ميگويد:
بـه عشق دلبر مشهور، گشته ام بد نام چنان كه شهرهي آفاقم و زبانزد عام...
چو بستهاند مرا در قـطـار عـشـاقش چـو لوك(33) مَست كشم بار محنت و آلام
چه گويمش كه چيش نام و در كجا مكان؟ كـه شـرح مـينـتـوانـم دهم چنين ابهام
اگـرچـه عـدهاي از سالكان مسلك عشق سرودهاند به وصفش سخن چه پخته چه خام
هـمه به حد ثنايش سر ادب در پيش «صفي» «شباب» و «وفايي» «وصال» «و ابن حسام»
يكي سـروده كه مامش شفيعهي محشر دگـر بـگـفـتـه كه بابش مكسِر اصنام
يكي بگفته كه ذو النون نـجـات داد ز نون بـدور كـرد ز ايـوب عـلـت و اسـقـام
بـيـان فـلـسفـهي جان نثاريش چه كنم؟ چه نكتهها كه به دل داشت او در آن هنگام
گـشـود مـكـتـب عـالــي بـراي آزادان كه دادن تن و جان در وي است درس نظام
نـديـد كه لايق درس وشمول آن مكتب كـه طـفـل اول صـنـفاند انبياي عظام
مـيـان مـعركه زد پردههاي رنگارنگ به دشت كرب و بلايش عجيب بود درام(34)
به همين دليل شايسته است كه بلخي را عاشوراييترين شاعر فارسي زبان، بلكه عاشوراييترين شاعر بشريت دانست. و اين كه بلخي شيفته عاشورا شده است، نه از سر تصادف بلكه از سر تفكر بوده است.
كماند كساني كه به دنبال حقيقت گشته باشند و بعد جسته باشند. اكثريت مردم، چون ماهي در آبند كه در همان آبي كه در آن زاده شده ميلولند و آب ديگر نميجويند. ولي كساني هستند كه از پي حقيقت به سفر بر خيزد و بلخي از اين عده است.
شاعر ما در قصيده بلندي كه تعداد ابيات آن به 137 بيت ميرسد و از زيباترين و احساسيترين سرودهاي وي است سفري آفاقي خود را بيان كرده و زيبا بيان كرده است كه از قيل و قال مدرسه شروع كرده است و تا اقصاي عالم آن روز سير كرده است و كشتي نجات را در كربلا يافته است. دلش از قيل و قال مدرسه حاصلي جز ملال نديده و از گفتن عمرو و زيد تنبيه نفس نيافته و «ايجاب» و «سلب» منطق و «جوهر» و «عرض» فلسفه و «تفويض امر» و «قدر» كلام اشعري و شيخ اعتزال او را سيراب نكرده است و از «فقه» و «اصول» هرچند علم، عقل و ديناند پايبندي بر عقل نديده به سير حكمت يورپ[ اروپا] همراه دكارت رفته در بيديني كار لال و نظريه تكامل داروين رفتن به قهقرا به درون سياهچال ديده و فرضيه انشتين گرچه بد نبوده ولي اتوم [اتم] او را باعث تباهي و ماتم عالم و بد تيغ تيز در كف زنگي مست ديده و از شراره سوزان كمونيست و ناسيوناليست و از انفجار فيزيك كه، خليجي را به بحر ميبرد و از شيمي كه دجله خون بر سر كانال سويز ميريزد سخت دل گير شده و به خانقاه شده تا از خلق بريده با خداي خلق برسد و ديده كه صوفيان بر روي پرده، افضل العباد و در درون خود ارذل الرذال هستند. از آنها بيزار و گريزان شده و يادش آمده كه حضرت علي اين گروه را دزدان راه گفته كه «خير ما يقال» و بعد از اينكه مأيوس از مضارع ومسئول از ما مضي شده به فكر توبه افتاده. سحرگاهاني كه مرغ نفير ميزده برخاست و در هواي خوش به صنعت معبود لايزال ؛ ملياردها ستاره كه «لايدرك العقول و لايوصف المقال» بر صفحه گيتي نگريسته و در اين صبح دم پير منيري او را زير لب آهسته صلا داده كه طالب مايي هنا تعال! و گرههايش را گشوده و شاعر صيد كمند ذلفش گشته، وز آشفتگي رهيده و از جام مالامال باده وحدت چنان مست گشته كه از هر فكر و احتمالي بريده و به توصيه پير چشم از آن جمال يار بر نداشته و به وقت طوفان بركشتي نجات دست توكل زده ؛ كشتيِ پر از فتح و نصرت و پرچم و مدال حق و ديده كه خوبان عالم همه سر در گريبان در كشتي نشسته. كون و مكان به كشّي و كشتي به بحر عشق و طوفان خون به كربلا.
بي پرده گفت آن كه: تمسك مكن به كـس
الاّ سفينه ران بـه سـوي مـصـطفي و آل
هـنگـام اضـطـراب عـيـان شد سفينهاي
بـودش ز فتح و نصرت حق پرچم و مدال
از روي شـوق نـعـره زدم؛ وا مـحـمـدا!
دسـتـم گـرفـت و بـرد ازآن تنگي مجال
رفتم بـه كشتياي كه نگنجد به وصف كس
ديـدم كه بود جلمهي خاصانش در كفال
دست ادب به سينه و سرها به جَيب فكر
نـوح و خـلـيـل، در كنف بوذر و بلال ...
اكـنـون شـنـاس كـشـتي ناجي كائنات
از مـحـتـشـم كـه آيينه باشد ورا صقال
«كـشـتـي شكست خوردهي طوفان كربلا
در خـاك و خـون فتاده به ميدان كر بلا»
كون و مكان به كشتي و كشتي به بحر عشق
طوفان خون به كرب و بلا گشته بيهمال...
ثـار اللهي ز حلقهي حلقوم قدس ريخت
بـاريد چـشـم چشمهي عين اللهي ذحال
زيـنـب رسـيـد لـنـگـر ايـمـان انـبـيـا
ورنـه سـفـيـنه داده ز كف حد اعتدال ...
هـوشـش تـمام رفته سوي حال عابدين
كـز بـدر فـلك مصطفوي مانده يك هلال
عـابـد به نعش ديدي و زينب به عابدين
زد بانگ، كاي ولي خدا! از چه اين و حال !..
زيـنـب بـگفت حرفي و كشتي نجات داد
كـاي از تو هست كون نشايد تو را كسال
بـا بـود خـويش هـستـي كن را نگاه دار
صبر جميل راست، ز حق اجر بس جزال(35)
بلخي علاوه بر اين كه در اشعار عاشورايي خود، بر دورن مايه عاشورا بسيار تأكيد و تكيه داشته است در اشعار غير عاشورايي كه اغلب اشعار سياسي و انقلابي و گاه عرفاني و يا اخلاقي است هم بسيار متأثر از روح و تفكر عاشوراست. در حاليكه در ديگر شاعران، تفكر و منش عاشورا در اشعار غير عاشورايي شاعران كمتر ديده ميشود. واقعه عاشورا به عنوان يك حادثه مهم تاريخ اسلام كه مورد توجه بسياري از شاعران واقع شده است؛ كمتر در تفكر ديني اجتماعي و سياسي شاعران، حتي شاعراني كه در باره عاشورا شعر دارند، واقع شده است. يكي از شاعران مطرح فعلي افغانستان درباره ميزان تفكر عاشورا در شعرهاي غير عاشورايي شاعران فارسي زبان ميگويد:
«بحث ديگر كه جاي تأمل و ارزيابي دارد، ميزان نفوذ تفكر عاشورايي در شعر غير عاشورايي است. مسئله اين است كه از يك شاعر انتظار ميرود براي مذهب شعر بسرايد يا از مذهب در درون مايه شعرش بهره بگيرد؛ شعري كه ممكن است مستقيماً به يك مناسبت مذهبي سروده نشده باشد؛ ولي تفكر مذهبي را در خود داشته باشد. به نظر ميرسد راه دوم پسنديدهتر است.
مذهب نيامده تا ما برايش شعر بسراييم بلكه آمده كه ما به وسيله آن هدايت شويم و در شعر خويش از آن الهام بگيريم. حالا اگر بحث را خاصتر كنيم به همين شيوه ميتوان گفت اگر شعر ما متكي به فرهنگ و تفكر عاشورا باشد، بهتر از اين است كه فقط براي عاشورا باشد. البته شعر مناسبتي هم در جاي خود ارزشمند است و كاربرد ويژهي خودش را د ارد، ولي ما بايد بيشتر در پي بهرهگيري معنوي از عاشورا باشيم نه تبليغ خشك و خالي آن. اگر با اين معيار به سراغ ادب كهن خويش برويم، ميتوان گفت هر شعري كه يك حق طلبي صاحبان تفكر مذهبي دارد، عملاً در راستاي مكتب عاشوراست ولو مشخصاً در آن اسمي از آن واقعه نيامده باشد.
شعرهاي ستيهنده سنايي و ناصر خسرو را بايد واقعاً مذهبيتر از بعضي مرثيههاي بيهدف و جهت قرنهاي اخير دانست و همين طور مثنوي و ديوان حافظ را. درست است كه اينان كمتر به مناسبتهاي مذهبي اشارت داشتهاند، ولي تفكر مذهبي در شعرشان بيشتر از محتشم كاشاني و اقران او حضور دارد و اين بسيار ارجمند است. اگر بخواهيم سخن خويش را درباره عاشورا در ادب كهن جمع كنيم، به اين نتيجه ناگزير ميرسيم كه صاحبان تفكر كمتر به اين مناسب پرداختهاند و آنان كه به اين مناسبت شعر سرودهاند، كمتر صاحب تفكر بودهاند. براستي اين نميتواند يك ضايعه براي ادب كهن ما به شمار آيد؟ بايد پذيرفت كه چنين است...»(36)
امام حسين داراي منطقي بود كه اين منطق در اشعار شاعران فارسي زبان كمتر ديده ميشود. آن منطقي كه حسين مرگ را بر زندگي ذلت بار ترجيج ميدهد و آن منطقي كه ياران حسين مرگ با حسين را بر زندگي ترجيح ميدهند در اشعار فارسي و حتي اشعار عربي به خوبي تبيين نشده است. و لكن در اشعار بلخي به زيبايي تبيين شده است. بلكه ميتوان گفت كه روح شعر بلخي، روح تفكر عاشورايي است، حتي اگر شعر سياسي دارد، از آن تفكر عاشواريي و منطق حسين به خوبي پيداست. بلخي از هر چه سخن بگويد آخرش به سياست ختم ميكند و گويي تمام ذهنش اصلاح امور بوده است و هر وقت از سياست و انقلاب سخن ميگويد به عاشورا ختم ميكند. گويي قيام عاشورا قلب بلخي است كه از آن هرچه ميطراود در مسير اصلاح است، چه اصلاح فردي و چه اصلاح اجتماعي. بلخي علاوه بر توصيفهاي زيبايي كه از بعد سياسي دارد هم در سيره و روش شخصي و هم در افكار و هم در اشعار غير عاشورايي خود بسيار متأثر از عاشوراست.
نازمتاي استقامت كاخر از سر پنجه ات قلب سخت يار و هم زنجير و هم زندان شكست(37)
تـبـرّي جـو از اسـتـبـداد و اهلش كـه شـاخ كـبـر، آخـر پـايـمال است
بـه ظـالـم خـصم و بر مظلوم ياور هـمـيـن قـانـون پـاك اعـتـدال اسـت(38)
بلخي موضوعات بسياري را دستمايه شعر قرار داده است. موضوعات چون: جمهوريت كه بلخي به شيفتگي از آن ياد ميكند كه آن را داوود شرق در مقابل جالوت غرب ميداند، مسئله انتخاب و مسئله استبداد يكي از موضوعات مورد توجه بلخي است. بلخي در اشعار خود مستبدان عصر خود را كهنه شاگرد استعمارگران ميداند. و در غزلي روش و مرام خود را كه اين گونه سروده است:
بـه عمر نيست ثباتي، چو باد ميگذرد
سـرير خسرو و تا ج قباد ميگذرد ....
مباش در پي زاهـد طريق آن كس گير
كـه همتش هـمـه در اجتهاد مـيگذرد
قـدم بـه مجمع وحـدت بنه، نفاق مجوي
اگـر نـفـاق و گـر اتـحـاد مـيگـذرد
بكوش مفخر خود خير خلق و تقوي كن
ز كـبـر و كـينه گذر، هر نژاد ميگذرد...
ز مرگ چاره چو نَبْوَد، به زير خنجر به
شهيدِ عـشـق بـه ايـن اعتقاد ميگذرد
بيا كه خوشهاي از خرمن حسين گيريم
بـه راه دادن سـر، آن جـواد مـيگذرد
به نـيش تيغ و دم تير، آب حيوان ديد
شـتـافـت زود كه فيض جهاد ميگذرد
* * *
عـيـار سـكـهي مـرد است محنت ايام
زر ار عـيـار نگيرد، مـنـه بر او زر نام
نماي جنبش و آزاد باش و مـستـي كن
كـه هـيچ كـس نشد آزا د تا نكرد قيام
در شعر ديگري خطاب به فرزند آدم مضمون مرگ عزتمند را كه در شعار پيامبر عاشورا، به صورت الموت في عز خير من حيات في الذل بيان شده اين گونه سروده است:
پـور آدم مـلـك صـفـات بمير
پـيـش از آن كايدت ممات بمير
كـاخ عزت به شهر تجريد است
اي مُـدُن طبع از اين فلات بمير
* * *
كن طهارت به خون دل آن گاه
گـوي قـد قـامـت الصـلاة بمير
* * *
اي پسـر ! آب زندگي خواهي؟
تـشـنـه لـب بـر لب فرات بمير
* * *
در خـور همّت تو نيست بهشت
فـارغ از ايـن تـوقـعّـات بمير
عشق جانان برات آزادي است
بـلـخـيـا! دل پـر از برات بمير
مقصود از شعر مذهبي، شعري است كه خواستگاه ديني، زبان ديني و منطق ديني داشته باشد. شعر بلخي، حتي اشعار سياسياش بيان و منطق ديني دارد، علاوه بر اين كه بلخي خود يك عالم ديني است. و در اين قسمت شايد بلخي در تاريخ شعر فارسي بيبديل است. به جز شاعران عارف مشرب كه فراوانند، كسي ديگري به پاي بلخي نميرسد. يكي از شاعران هموطن بلخي در اين مورد ميگويد:
«علامه بلخي را براستي بزرگترين شاعر مذهبي سراي افغانستان در قرن اخير ميتوان ناميد او بويژه به و اقعه عاشورا عنايتي خاص داشت و جدا از شعرهاي عاشورايي بسيار در ديگر آثارش نيز به اين واقعه اشاره كرده است. عاشوراييهاي بلخي بسيار انقلابي است آموزنده و به دور از مويه گريهاي رايج شعر بسياري از شاعران.»(39)
بلخي حدود چهل غزل، قصيده و مسمط در باره عاشورا دارد و علاوه بر آن در اشعار سياسي و انقلابي خود هم اشاراتي به عاشورا دارد. غزل نغزي در باره غدير و همچنين در غزلي زيبايي درباره امام موسي كاظم دارد كه در شعر فارسي اگر بيمانند نباشد، يقيناً كم نظير است. هم حديث شريف كسا را در مثنوي بلندي بسيار زيبا سروده است. علاوه بر اين روح اشعار بلخي و منطق اشعار بلخي ديني است و در دفاع از دين و به زبان و در تبليغ دين است. كمتر شاعري را ميتوان يافت كه بهاند ازه بلخي درد دين و منطق ديني داشته باشد و در دفاع از دين شعر سروده باشد.
يكي از شاخصههاي مهم شعر بلخي دعوت است، هم دعوت به دين، هم دعوت به اخلاق و هم دعوت به عدالت و ستمستيزي. هر چند هر شعري پيامي را القا ميكند؛ ولي اغلب دعوتگر نيستند، توصيف است يا تمجيد و يا هجا و يا رثا يا ابهام در اشعار امروزي، اما شعر بلخي متمايز از ديگر شعراست در آن دعوت موج ميزند دعوت به ظلم ستيزي به عدالت به برادري به صلح به دينمداري و به ايمان. شايد از نظر ادبي اين امر خيلي مطلوب نباشد، و سخن در پرده گفتن مطلوبتر و دعوت به زبان بيزباني پسنديدهتر باشد؛ اما بايد توجه كرد كه بلخي بيش از اين كه يك شاعر باشد يك متكفر و يك انقلابي و عارف عالم ديني و يك مصلح است، و بيش از اين كه در فكر فرم و قالب شعر باشد در فكر محتواي شعر است، نه چون شاعراني كه قالبهاي ظريف شعرشان خالي از تفكر است و نهايت ايهامزاست، بلخي تنها شاعر نيست كه بخواهد تخيل خود را نمايش دهد، بلخي انقلابي است كه از شعر به عنوان يك اسلحه استفاده ميكند. شاعري نيست كه به دنبال مضمون بگردد، مضمونهاي دارد كه به دنبال قالب آن است. شاعر هموطن بلخي در اين باره ميگويد:
«نميتوان بر نگرش بر محتوايي شعر علامه بلخي را بدون اشاره به يك نكته به پايان برد و آن هدايتگري و تحرك بخشي آن است. اين مهم را در شعر همگان نميتوان يافت. بسياريها از وضعيت موجود شكايت ميكنند ولي وضعيت موعودي را نشان نميدهند و بلكه گاه آن قدر خويش را در چنبرهها محصور ميبيند كه راه بيرون شدن از آن نمييابند. در اين گونه شعرها شكايتها غالباً كلي است و حتي گاه تنها كسي كه مقصر قلمداد ميشود، چرخ غدّار فلك و كينه كار است؛ ولي شعر بلخي از لوني ديگر است؛ هم گره را نشان ميدهد و هم راه باز كردنش را، منشأ زشتيها را ميبايد، با آن در ميافتد و ما را نيز به مبارزه دعوت ميكند، دعوتي همراه با همّت و تلاش.»(40)
كماند كساني كه آن چه را ميگويند، عمل هم بكنند. در بين شاعران كمند كساني كه شعرشان آينه برخي روحشان باشد. طبق ضرب المثل عربي شعر هرچه دروغتر باشد گواراتر است. و اين حقيقتي است كه بررسي زندگي برخي شاعران آن را ثابت ميكند. اما بلخي در اين ميان يك استثناست. او آن چه را گفته است اول خود عمل كرده است و خصوصاً دشوارترين آن را يعني مبارزه و ستمستيزي را كه از هرچيزي دشوارتر است. و از همه بالاتر عاشورايي بودن را كه بسيار سختتر است. گفتيم كه بلخي عاشوراييترين شاعر زبان فارسي است و گفتيم كه بلخي از جهات متعددي و از زواياي مختلفي دربارهي عاشورا سروده است. گفتيم كه بلخي ارزشهاي عاشورا را خوب درك كرده و زيبا تصوير كرده است. گفتيم كه تفكر عاشورا در شعر غير عاشورايي بلخي بيش از هر شاعر ديگر تجلّي دارد. گفتيم كه بلخي دلداده عاشوراست و گفتيم كه بلخي عارف انقلابي است و گفتيم كه بلخي شاعر انقلابي است و شايد انقلابيترين شاعر و گفتيم كه بلخي سياسيترين شاعر زبان فارسي است؛ ولي نگفتيم كه بلخي از هر شاعر ديگري راه حسين را بيشتر و بهتر ادامه داده است و شعارها و انديشهها و راهبردها و راهكارهاي عاشورا را شناخته و عمل كرده است. و حالا ميگوييم كه در جهان در بين شاعران و عارفان هيچ كسي و در بين عالمان كم كسي چون بلخي به انديشه و روشهاي عاشورا عمل كرده است. بلخي در شعري اين موضوع را كه چه كسي به حسين نزديكتر است اين گونه بيان كرده است:
داني كه در جهان كي بُوَد ا قرب حسين؟
هـر كو شعار خويش كند منصب حسين
صعب است بار عشق كشيدن به هر طريق
نـازم بـه رهـروان ره اصـعـب حـسين
آزاد شـو ز قـيـد تـعـلّـق كه خوندهاند
آزادگان ز پـرچـم خـون منصب حسين
ايـن عـلم نزد مولوي و فيلسوف نيست
دانـشـسـراي عـشـق بود مكتب حسين
و در عمل هم بلخي همانند جدش حسين بود. مجاهد خستگيناپذيري بود كه بر ضد ستم قيام كرد و رنج قيامش را كشيد، مردي شجاع بود كه حتي زندان هرگز قامت او را خم نكرد، دين مدار، عزت طلب، ذلتستيز بود. در نامهي كه از زندان به فرزندش ارسال كرده است سخني دارد كه حاكي از روح بلند و ذلت ستيز او است:
«رفقاي سابق ما اولادهاي خورد و كلان شان روز دوم عيد آنها را حسب معمول ديدن نمود؛ ولي پدرت از امتناع اين امر لذّتي دارد. روز گار با همه فشارهاي خود هنوز نتوانسته غرور خطيري پدرت را بكشند. آنها بيچاره اطفالشان بارها عريضه كردند و خود شان مكرّر به مأمورين التماس، اما من نه خودم سر به پيش كسي فرود ميآوردم و نه فرزندانم را چنان تربيت كردهام. من به قدرت و حكمت دست غيبي ايمان دارم.»(41)
در يكي از سخنرانيهايش خطاب به مردم ميگويد:
«به كسي نگوييد؛ من نوكرم، من چاكرم، بگوييد؛ مخلصم، من برادر شما هستم، من ارداتمندم. اما نوكر و چاكر كس نباشيد.»(42)
بلخي در شعري اين گونه حسين مقتداي خود را معرفي كرده است:
اي مبتلاي عـشـق تـو را ابـتـلا بلند
بـالاي نـفـي، نـفـي تـو بالا بلا بلند
رمـزي است در نداي الستت كه تا ابد
ذرّات را بـلاي تـو از لابـه لا بـلـنـد
از قـطـرههاي خون شهيدان مسلكت
قـالـوا بلي به كرب و بلا زان بلا بلند
گرديد حق به سايهي نخلت مكين چو شد
سـر و قـدت ز دوش رسول خدا بلند
از ابـتداي حال تو كس را وقوف نيست
امـروز آسـتـان تـو از مـنـتـهـا بلند
از اشـك چشم آدم و خاتم ثبوت شد
قدر سرشك مـاتـمـت از مـاسوا بلند
تـوحـيـد را اساس بنا پخته گشت تا
شـد پـرچـم مـرام تـو در نينوا بـلند
از حـلق كشتگان رهتاي وفـا شعار!
تـا روز حـشـر، بانگ شعار وفا بلند
آب فرات و دست علمدار، نكتهاي است
بـر آبـر وي مـنـبـع آب بـقـا بـلـنـد
آه از دمي كـه اكبر ذبـح عـظـيـم تـو
شـد از حـريـم كعبه به سوي منا بلند
ديدش خليل آزر و با اشك شوق گفت:
انـدر ركـاب پـور تو صد مرحبا بلند
سرّي است بس نهفته تو را كان دم از پياش
ريـش و دو دسـت بود براي دعا بلند
بدريـد راز پرده ز عشق، آن زمان كه گشت
دسـتـت ز حلق اصغر شيرين ادا بلند
پر شـد كفت ز خونش و بر شد به لا مكان
بـر شـد بـه پـيشگـاه در آشـنـا بلند
كـلـك قـدر نوشت از آن صبغة اللهي
خـطّـي بـه باب كاخ قضا و رضا بلند
نَـبـوَد بـه بـارگاه رفـيـع و جلا ل ما
مـقدار هيچ واقعه زين ماجـرا بـلـنـد
نازم به عز و همّت آن خواهرت كه كرد
نـعـش تـو را ز خـاك بدون ردا بلند
بر گفت كاي خداي من ! اين هديهي قليل
بـنـمـا ز لطف خـود به مقام علا بلند
از مـطـبـخ و ز نوك سـنـان دم نميزنم
ايـن نـور لـم يـزل ز كجا تا كجا بلند
زينب به محمل و تو به ني، راز مبهمي است
نامـوس كرد گار به زيـر لـوا بـلـنـد
«بلخي» كه درس مسلك، از مكتب توخواند
جـان مـيدهـد به نعرهي وامقتدا بلند
1. اصفهاني، ابوالفرج، مقاتل الطالبين، قم، دارالكتاب للطباعه والنشر، 1385ه.، ص 183.
2. الكليني، ثقة الاسلام، روضة الكافي، ج2، دارالكتب الاسلاميه، تهران، 1365ه.ش، ص 24، ح 263.
3. محمد بن عمران المرزباني، معجم الشعراء اخبار السيد الحميري، تصحيح: كرنكو، تحقيق: دكتر محمد هادي اميني، شركة الكتبي للطباعة و النشر، بيروت ـ لبنان، ص112.
4. كميت، الهاشميات، تفسير و شرح ابن رباش، ص 48.
5. همان، ص 53-57.
6. ابوالفرج اصفهاني، مقاتل الطالبين، ص 122.
7. محمد كاظم كاظمي، قدس، 15/2/1377.
8. بلخي، شهيد سيد اسماعيل، ديوان علامه شهيد بلخي، مشهد، نشر سنبله، 1381، ص 249.
9. اقبال، محمد، كليات ديوان فارسي، كتابخانه سنايي، تهران، 1343.
10. ديوان شهيد سيد اسماعيل بلخي، ص 217.
11. همان، ص 403.
12. همان، ص 260.
13. بلخي، مولانا جلال الدين محمد، مثنوي معنوي، دفتر ششم، ص 960.
14. ابن طاووس، سيد علي بن موسي، اللهوف في قتلي الطفوف، مطبعه مهر، بيجا، 1417، ص 21.
15. بلخي، ديوان علامه شهيد سيد اسماعيلي بلخي، ص 439.
16. همان، ص 195.
17. همان، ص 433.
18. همان، ص 297.
19. همان، ص 402.
20. همان، ص 217.
21. همان، ص 249.
22. همان، ص 403.
23. همان، ص 405.
24. همان، ص 133.
25. همان، ص 261.
26. همان، ص 354.
27. همان، ص 267.
28. «ان الله عزوجل خلق هذه الخيمة المرتفعة و السقف المحفوظ ـ اي السماوات المرفوعة و الارضيين المدحوة ـ دار الاحزان و بيت الشجا الاجل ]سيّد[ شباب اهل الجنان و بعبارة اخري دار التعزية الحسينية قبل ان يولد و بعد ان يولد الي يوم القيامة ثم انّ كل ما تري من خلق الرحمن فقد خلقه اهل و اسباباً و اموراً متعلقة باقامة العزاء في هذه الدار الحسينية المبنية من خيمة محفوظة و بسيطة و لعمري ايها الموالون انّ هذا المطلب الانيق الدقيق من مركوزات قلبي و لكن جرئتي و جسارتي كانت قاصرة من اظهارها.» (فاضل دربندي، ملا آقا، اسرار الشهاده، تهران، منشورا اعلمي، 1384ق، ص5.)
29. حماسه حسيني، ج1، ص76-77.
30. همان، ص 378.
31. بلخي در اوايل دهه بيست به جرم رفتن به كابل سه روز در بازداشت و آزادياش مشروط به عدم دخالت در سياست ميشود و او در جواب ميگويد: «سياست روح من است و بدون دخالت در مسايل سياسي كشور نميتوانم زندگي كنم.» و بعد با وساطت سيدعلي اصغر شعاع كه از مفاخر افغانستان بوده آزاد ميشود. (شجاعي، سيد اسحاق، ستارهي شب ديجور (يادمان علامه شهيد بلخي) تهران، سوره مهر 1383، ص 28.)
32. ديوان شهيد سيد اسماعيل بلخي، همان، ص 435.
33. لوك = شترنر باركش.
34. همان، ص 177 به بعد.
35. همان، ص 136.
36. كاظمي، محمد كاظم، عاشورا و ادب كهن پارسي، روزنامه قدس، مشهد، 15/2/1377.
37. ديوان شهيد سيد اسماعيل بلخي، ص 230.
38. همان، ص 215.
39. كاظمي، محمد كاظم، عاشورا در شعر معاصر افغان، روزنامه جام جم، 29/11/1383.
40. ستارهشب ديجور، يادمان علامه شهيد بلخي، ص344.
41. همان، ص 413.
42. همان، ص 81.