با فروپاشي نظام كمونيستي، اسلام به عنوان يك گزينه فرهنگي و تمدني، انتخاب تازهاي را فراروي انسان معاصر قرار داده است. به بن بست رسيدگان نظام فكري شرق و سرخوردگان از ليبراليسم غرب، راه نجات خويش را در اسلام ميبينند. گرايش روز افزون به اسلام زنگ خطر را براي غرب به صدا در آورده است. از سوي ديگر، در اين ميان برخي از غربيها در صدند تا اسلام را به عنوان دشمن غرب جايگزين نظام كمونيسم سازند. اين مسائل ايجاب ميكند كه اسلام گرايان با اهتمام بسيار، به اسلام، انديشه اسلامي و جنبش اسلامي بپردازند و با درك مشكلات، موانع و چالشهاي دنياي معاصر، راه حلهاي مناسبي را به انسانهاي تشنه معارف اسلامي تقديم كنند. زكي ميلاد در فصل دوم كتاب «تحولات و خط سير انديشه اسلامي معاصر» با دقت بسيار تحولات انديشه اسلامي معاصر را پي گرفته و به ويژگيها، ضرورتها، چالشها و موانع بر سر راه آن ميپردازد.
واژههاي كليدي: اسلام گرايي، انديشه اسلامي، جنبش اسلامي، انقلاب اسلامي.
انديشه اسلامي به عنوان يك نظام فرهنگي و تمدني، در اشتغالات فكري دنياي امروز مبحثي بنيادين به شمار ميآيد. انديشه اسلامي، از اين نظر، برتري نشان ميدهد و بر بسياري از نظامهاي فرهنگي، ديني و سياسي جهان پيشي گرفته است، حتي در زمان حاضر كه پيشرفتها و فروپاشيهاي بزرگي را در آن شاهد هستيم. در اين ميان آن دسته از تحولات براي ما اهميت دارند كه ويژگي فرهنگي و تمدني دارند، اگر چه با ديدگاهي عميق، تفكيك بين تحولات سياسي، اقتصادي و قانون گذاري از جنبههاي فرهنگي و تمدني آن دشوار است.
در پيشاپيش اين تحولات، فروپاشي نظام كمونيستي قرار دارد كه تازگي خود را از دست داد و به تاريخ پيوست. اين نظام خود را به عنوان تمدني جايگزين ليبراليسم سرمايه داري به جهان و به خصوص اروپا عرضه كرد و با ليبراليسم سرمايه داري وارد نزاع شد. كمونيسم شيوههايي را در ابعاد گوناگون معارف انساني و اجتماعي، مانند ادبيات، هنر، تكنولوژي، علوم اجتماعي، روان شناسي، اقتصاد، سياست و تاريخ براي خود بنياد نهاد كه در اين علوم به روش ماركسيستي معروف هستند؛ اما پس از هفت دهه، در مدت زمان سريعي كه براي محافل جهاني غير منتظره بود، دچار چنان فروپاشياي گرديد كه از نظر حجم، سرعت و تأثيرات بر ديگر كشورهاي اروپاي شرقي، جهان را دچار حيرت ساخت. اين فروپاشي، جهان كمونيسم را به حالتي از اضطراب فكري شديد و تشويش رواني وارد كرد و گزينههاي گوناگوني را فرا روي آن قرار داد. اين وضعيت معمولا از نظر فكري و رواني از سخت ترين دورهها به حساب ميآيد: وفاداري به كمونيسمي كه مفاخر آن فرو پاشيده است، پيوستن به غرب كه با مفاخر آن دشمني دارد و با اين حال به آن ميپيوندد، و انتخاب توقف و انتظار تا طوفانها آرام گرفته و پراكنده شوند.
در كنار اين گزينهها، انتخاب تمدني ديگر وجود دارد و آن روي آوردن به اسلام است. هر چند كه سهم اسلام از دنياي كمونيسم اندك است ولي به هر حال يك انتخاب در دسترس ميباشد؛ از اين رو نميشود سهم اسلام را تقليل داد يا آن را در نظر نگرفت. «روژه گارودي» از فرانسه و «احسان طبري» از ايران، اسلام را برگزيدند، در حالي كه آن دو از بزرگ ترين انديشمندان كمونيست در جهان بودند. همين طور نخبگان فرهيخته دنياي عرب و جهان اسلام، اسلام را از نظر عدالت اجتماعي و خاستگاه مردمي جايگزين مناسبي براي كمونيسم يافتند و اين دين را برگزيدند.
بايد بر اين نكته تأكيد ورزيد كه سقوط كمونيسم تأثير روشني بر شاخصههاي تمدني دنياي معاصر به جاي گذاشت و برخي از نخبگان فكري به منظور شناخت آينده تمدن به بررسي اين تأثير اهتمام ورزيده اند.
در كنار اين تحول و نيم دهه پيش از آن و در گستره تحولات فرهنگياي كه جهان شاهد آن بود، نهضت اسلامي در سراسر جهان اسلام از «طنجه» در غرب تا «جاكارتا» در شرق شروع به رشد و گسترش كرد. اين نهضت توانمندي اسلام را در احيا و انگيزش در دوراني كه در رفيع ترين سطوح نوگرايي و در آستانه قرن جديد و افقهاي تمدني جديد قرار دارد، براي جهانيان روشن ساخت.
فوكوياما در كتاب پايان تاريخ كوشيد تا از اهميت اين نهضت بكاهد و آن را اين گونه انگاشت كه بيرون از جهان اسلام هيچ گونه جاذبهاي ندارد و در سطح بين المللي فاقد تأثير گذاري است.هانتينگتون در كتاب برخورد تمدنها عكس آن را در پيش گرفت و بيان داشت كه در دنياي جديد، دين داراي مركزيت است و شايد دين همان قدرت بنياديني باشد كه ميتواند مردم را به حركت درآورده و آنان را گردهم بياورد. وي در صدد بود تا غرب را به پيشرفت اسلام متوجه سازد؛ اسلامي كه در آينده ممكن است در برخورد تمدنها، بيشترين مشكلات را با غرب داشته باشد.(1)
اما ادوارد سعيد معتقد است اين انديشهها روح جنگ سرد را زنده ميكند، با اين تفاوت كه اسلام و جهان سوم جاي كمونيسم و اتحاد شوروي را گرفته است [...].(2)
در اين اوضاع نهضت اسلامي آمد تا حضور اسلام را در جهاني كه به سطوحي از پيشرفت نايل شده است تثبيت كند؛ جهان با همه توانمنديهايش نتوانست اسلام را كنار بگذارد يا آن را از روند تاريخ ناپديد سازد. از ديرباز بر اين نكته تأكيد ميشود كه در دنياي كنوني اين امكان وجود دارد كه اسلام يكي از گزينههاي تمدني جهاني باشد. مراد هوفمان در كتاب اسلام به عنوان جايگزين(3) ، روژه گارودي دركتاب اسلام دين آينده(4) و عزت بگوويچ در كتاب اسلام بين شرق و غرب(5) نيز از همين مسأله سخن گفته اند. نكته قابل توجه در اين كتابها اين است كه اينها از پديدهاي پرده برمي دارند كه در جوامع غربي شروع به رشد و گسترش كرده است؛ پديدهاي كه توجه غرب را معطوف به خود خواهد ساخت و در برخورد با آن شيوه مراقبت و احتياط را برخواهد گزيد.
بنابراين بين نظام فروپاشيده كمونيستي و نظام رو به رشد اسلام، بايد ببينيم غرب و نظام ليبرالي آن چه جايگاهي دارد؟ اگر ليبراليسم را از طريق گفتههاي «پايان تاريخ» بررسي كنيم، غرب در حالتي از اميدواري مبالغه آميز قرار دارد، ولي اگر از لابه لاي گفتههاي «برخورد تمدنها» بررسي كنيم، غرب در حالتي از احتياط و تشويش در قبال آينده ديده ميشود. اين دو نظر از مهم ترين و بارزترين آرايي است كه غرب درباره تحولات جهاني پس از جنگ سرد ارائه داده و توجه جهاني را به خود معطوف داشته و گفت وگوهايي جدي را در قارههاي مختلف جهان برانگيخته است. زبيگينو برژينسكي در دو كتاب خود از اين دو حالت پرده برداشته است. او در كتاب شكست بزرگ؛ ظهور و سقوط كمونيسم كه در سال 1989 منتشر شد خوشبين و اميدوار است؛ اما در كتاب گريز؛ آشفتگي جهاني در شامگاه قرن بيست و يك كه در سال 1993 منتشر گرديد، محتاط و مشوش به نظر ميرسد.
كيشوري محبوباني از سنگاپور نيز از همين اضطراب و تشويش پرده داشته، ميگويد: در مراكز اصلي غرب در مورد آينده احساس اضطراب عميقي وجود دارد؛ اطمينان به اين كه غرب در قرن بيست و يكم مانند چهار، پنج قرن گذشته سيطره خواهد يافت، جاي خود را به احساس آژيرهاي خطر داده است كه قدرتهايي چون اسلام اصول گرا و نوخاسته، پيشرفتهاي بنيادين شرق آسيا و فروپاشي روسيه و اروپاي شرقي تهديدي حقيقي براي غرب به شمار ميآيد. او در آخرين سطر از نقد «برخورد تمدنها»، مقاله خود را با اين سخن به پايان ميبرد: انسان بايد خارج از غرب بايستد تا ببيند كه چگونه غرب با دست خود اسباب فروپاشي خود را فراهم ميسازد.(6) اين تشويش با روشني بيشتري در بيانيه راهبردي ساليانه مركز روابط بين المللي فرانسه يعني بيانيه 1995 قابل لمس است.(7) در اين جا در صدد احصاي همه انديشهها و آرايي نيستيم كه از تشويش غرب از آينده آن در جهان پرده برمي دارد، انديشههايي كه در سالهاي اخير بر آنها افزوده شده است.
خلاصه اين كه بارزترين نظامهاي جهاني بزرگ دچار پيشرفت و پسرفت است. برخي مانند نظام كمونيستي گرفتار فروپاشي شده اند، برخي مانند نظام سرمايه داري دچار اضطراب و تشويش هستند و برخي مانند اسلام در حال خيزش و رشدند.
اين در گستره ايدئولوژيها بود. اما در حيطه اديان، حقايق اشاره دارند كه از بين اديان بزرگ (مسيحيت، يهوديت و اديان شرقي)، اسلام بيشترين گسترش را در بين ملتها در قارههاي مختلف داشته است و غرب و پيروان اديان ديگر به شدت از اين مسأله در هراسند. يكي از رساترين اين هراسها در بيانيه مذكور، پاپ ژان پل دوم كه در اواخر سال 1990 صادر گرديد، ديده ميشود. در بيانيه پاپ غرب را از اين مسأله بيم داد كه اسلام تنها ديني است كه با گسترش مسيحيت مقابله ميكند؛ گرايش به اسلام رو به افزايش است و در خاور نزديك و افريقا از گستره مسيحيت كاسته ميشود و در جنوب اروپا گرايش به اسلام رو به فزوني نهاده است.(8)
پديدهاي كه توجه و تحير غرب را به خود جلب كرده، رشد تصاعدي اسلام در درون جوامع غربي است. شناخت علل، ريشهها، مؤلفهها و انگيزههاي اين پديده به پژوهشهاي گسترده و فشردهاي نياز دارد. سرمنشأ حيرت غرب اين است كه آنان چگونه پس از اين همه دستاوردهاي تمدني شگرف، از نوگرايي دست بردارند و به سوي اسلامي بروند كه فاقد نوگرايي است و دستاوردهاي تمدني قابل مقايسه با دستاوردهاي غرب امروز را ندارد.
از سوي ديگر، غربي كه قرنهاي متمادي كوشيد تا اسلام را در خانه اش محصور كند و جلو انتشار و گسترش آن را در بيرون از محدوده آن بگيرد، اكنون دريافته كه اسلام بر دروازههاي غرب ايستاده و دژهاي بلند نوگرايي، فن آوري و پيشرفت آن را شكافته است. چيزي كه بر اين پديده گواهي ميدهد، كتاب از ايمان به سوي ديگري نوشته ليزبث روشيه فرانسوي و فاطمه شرقاوي مراكشي است كه در نيمه دوم دهه هشتاد در فرانسه منتشر گرديد و در آن زمان در درون جوامع غربي جنجالي را برانگيخت. آن گونه كه مؤلفان گفته اند، براي شناخت علل گرويدن غربيها به اسلام سالها در اروپا و امريكا به پژوهش پرداختند. از ديدگاه آن دو، همگان معتقدند پس از آن كه تمدن غربي دچار انشعابات خطرناكي گرديد و انسان را به تصويري از غارهاي تاريك حواله كرد، اسلام به اين انسان رهايي ميبخشد. اين كتاب ذكر ميكند كه بيست هزار نفر در فرانسه و سه ميليون نفر در امريكا به اسلام گرويده اند. آن دو ميافزايند: آنچه نظر پژوهشگران را به خود معطوف داشته اين است كه اسلام تنها ديني است كه در اين زمان بيشترين گسترش را داشته است؛ حال آن كه اديان ديگر رو به زوال نهاده اند، و بيشتر غربيهايي كه به اسلام گرويده اند به واسطه باورهاي اعتقادي اين كار را انجام داده اند و هيچ گونه عامل سياسي در آن دخالت نداشته است. در بين آنان، فيلسوف، كارمند بانك و خانوادههاي متدين و اصيل ديده ميشود. نويسندگان كتاب درباره پيدايش انديشه نگارش آن ميگويند: فكر تدوين كتاب در خلال ديدار با يكي از كارمندان خطوط هوايي فرانسه بروز يافت كه به نويسندگان اين كتاب گفت اكنون چهل گذرنامه از شهروندان فرانسه دراختيار دارد كه به تازگي به اسلام گرويده اند و براي اداي فريضه حج براي خود جا ذخيره كرده اند. طبق گفته نويسندگان كتاب، آنان از همان لحظه تصميم گرفتند اين مسأله را در اروپا و امريكا بررسي كنند. به گفته آنان، مهم ترين دست يافته اين پژوهش اين است كه انگيزههاي اعتقادي هر فرد يا هر گروهي با فرد يا گروه ديگر تفاوت ميكند. اين مسأله تبلور توانمندي اعتقادي اسلام است [...].(9)
دل مشغوليهاي انديشه اسلامي معاصر: ويژگيها و مؤلفههاي تصوري و عيني، اسلامي و جهاني و حال و آينده مشغوليتهاي انديشه اسلامي معاصر كدامند؟
در خلال دهههاي هشتاد و نود، انديشه اسلامي در حالي خود را بازيافت كه با تواني بسيار به مشغوليتهاي جديدي پرداخته است. متغيرهاي اين دوره كه نوعاً داراي حجم بسيار، حركت سريع و حساس بودن است، اين مشغوليتها را به انديشه اسلامي تحميل كرد؛ از اين رو انديشه اسلامي ميبايد با ژرف نگري به اين دوره بنگرد و در چالشها، مشكلات، خواستها و پرسشهاي اين دوره بينديشد و الاّ حضور، همزماني و همگامي اين انديشه تضمين نميگردد. پس از آن كه انديشه اسلامي حضور گسترده خود را با ارائه «طرح اسلامي»(10) تثبيت كرد ـ يعني از زمان نهضت سيد جمال الدين افغاني ]1254 ـ 1315هـ/ 1838 ـ 1897م[ در نيمه دوم قرن نوزدهم ـ براي اولين بار در تاريخ معاصر اسلامي در نيمه دوم قرن بيستم به مرحله اداره حكومت، جامعه و دولت انتقال يافت و از هر سو نگاهها را متوجه خويش ساخت. بنابراين انديشه اسلامي از هر سوي مورد سؤال، مناظره و گفتوگوهاي گرايشها و جريانهاي درون جهان عرب و دنياي اسلام، غرب و داخل خود انديشه اسلامي قرار گرفت. وقتي انديشه اسلامي به خود مينگرد و پاسخها، تصورات، جايگزينها و برنامههاي خود را بازنگري ميكند، براي آن روشن ميشود كه در برابر دورهاي بسيار حساس قرار دارد كه از نظر انديشهاي و شناختي هيچ گونه آمادگي براي آن ندارد؛ از اين رو نياز دارد كه توان اجتهادي و نوسازي خود را به كار اندازد تا در اندازه اين دوره، چالشها و نيازمنديهاي فكري آن باشد و براي خلئي كه تحولات جديد از آن پرده برداشته، پاسخي درخور ارائه كند. بنابراين همه كوششهاي اجتهادي، نوسازي، نقد، بازنگري و تحكيم در پي آن است كه در عرصهها و ميدانهاي گوناگون سياسي، اقتصادي، اجتماعي، قانوني و تربيتي، جايگزينها و تصورات اسلامي را به دست آورد. اسلام گرايان بدون آماده سازي ابتدايي قانون اسلامي براي كشور به اداره جامعه و دولت در ايران دست يافتند و دريافتند كه آنان در برابر رسالت فكري بزرگي قرار دارند كه پيگيري آن مدت زمان بسياري را نياز دارد؛ زيرا وضع كشور، اصلاحات ريشهاي و فراگيري را ايجاب ميكند و انديشهها و مفاهيم در اختيار آنان نه تنها كافي نيست كه مشكلات جامعه بسيار بزرگ تر از مفاهيم و انديشههايي است كه در جهان اسلام بيش از اجراي عملي به نظريه پردازي، بيش از آرمان گرايي به واقع گرايي، بيش از جمع گرايي به فردگرايي، بيش از اجمال به تفصيل، بيش از ثابتها به متغيرها، بيش از كليات به جزئيات و بيش از اطلاقها به نسبيتها تمايل دارند. اينها ويژگيهاي همه انديشههايي است كه در دغدغههاي خويش در مقام عمل از پيگيري واقعيتهاي جامعه به دور هستند.
وضع ديگر تجارب اسلامي كه به مرحله اداره جامعه و دولت نرسيده اند نيز همين گونه است؛ آنها از مرحله مخفي به مرحله آشكار، از نيازهاي گروهي خاص به نيازهاي عمومي مردم، از دستاوردهاي فردي محدود به دستاوردهاي اجتماعي گسترده و از برخورد پشت پرده با واقعيت به برخورد فوق تصور با واقعيت و از حركت فردي به موجوديتي متكثر و گوناگون منتقل شده اند. گاهي اين اختلاف سياسي يا روشي در چارچوب مرجعيت فكري واحد است و گاهي ايدئولوژي و فكري ميباشد و با توجه به نوع اين روابط و تعدد آن، اختلاف بر سر گزينش پيچيدگي، درگيري، همزيستي يا هماهنگي در امور جزئي است. برآوردها نشان ميدهد كه صورتهاي مختلف اسلام گرايي در ابتدا با جامعه و واقعيت برخورد خواهند داشت؛ زيرا نوگرايي در نظامهاي فكري گروههاي اسلامي همپاي تحولات اجتماعي صورت نميگيرد.
از درون اين گروهها، استاد راشد الغنوشي در سال 1982 در مقالهاي با عنوان «انديشه اسلامي؛ بين آرمان گرايي و واقع گرايي» به اين قضيه پرداخته و معتقد است انديشه آرمان گرايي كه اسلام گرايان از دريچه آن به جامعه خود مينگرند، يكي از عوامل اصلي ناتواني آنان در فراگيري جامعه و توانمنديهاي پوياي آن و توليد انديشه اسلامي است كه آگاهي درست از جامعه و توان در اختيار گيري تواناييهاي جامعه به نفع منافع طرح تمدن اسلامي را در اختيار انسان مسلمان قرار دهد.(11)
اينها بخشي از متغيرهاي دروني طرح اسلامي معاصر بود كه در فعاليت انديشه اسلامي بازتاب يافته بود؛ اما از مهم ترين متغيرهاي عيني اين است كه دنياي اسلام گستره بين المللي را به فراموشي سپرده و از آن غايب است و در طول دههها پس از كسب استقلال ملي، در درون خود گرفتار نوعي ركود و جمود گشته است؛ اما به ناگاه در اواخر دهه نود به وضعيتي ديگر كه همراه با خيزش و تجديد حيات است منتقل ميگردد و كانون توجهات بين المللي ميشود. بنابراين اوضاع از حالت ركود به حركتي ناآرام تبديل شده و رويدادها به سرعت به وقوع ميپيوستند و همگان با احتياطي بسيار به پيگيري آن ميپرداختند. اين اوضاع كه در صدد تفصيل آن نيستيم، به منظور شناخت، ارزيابي و تعيين اولويتها و نيازمنديهاي جامعه اسلامي، تأملات و قرائتهاي تازهاي را دامن زد. اين تأملات بر اين ضرورت تأكيد ميورزيد تا انديشه اسلامي به خواستها، انتظارات و نيازهاي جديد بپردازد. بنابراين خط مشيهاي تازهاي را فرا روي انديشه اسلامي معاصر گشود.
غرب و احياي دوباره شرق شناسي: در خارج از جهان اسلام، غرب همواره چالشها و مشكلاتي را فراروي انديشه اسلامي برمي انگيزد؛ ولي اين بار مسأله را بزرگ تر از گذشته مييابيم؛ زيرا غرب توان فكري و تحقيقي خود را به كار گرفته و از نو به صورتي قابل توجه و تعجب بر انگيز درباره جهان اسلام و انديشه اسلامي دست به تحقيق زده است و در پي آن است تا به انگيزهها و زمينههاي اين پديده دست يابد. اگر چه در سال 1975 جان بيرك شرق شناس فرانسوي، پايان شرق شناسي را اعلام كرد و كنفرانسهاي شرق شناسان را كنفرانسهاي علوم انساني معرفي كرد، اما اگر بگوييم پژوهشهاي جديد احياي شرق شناسي است، اغراق نكرده ايم.
معروف است كه در طي قرنهاي متمادي، شرق شناسي توانست فشرده ترين و گسترده ترين پژوهشهاي تفصيلي و همه جانبه را درباره جهان اسلام و انديشه اسلامي در زمينههاي زبان، هنر، ميراثهاي تاريخي، دين، جامعه، دولت، علوم، جريانها و مذاهب به انجام برساند. سابقه اولين كرسي تدريس زبانهاي شرقي در دانشگاه فرانسه به سال 1245 م. باز ميگردد، ولي گسترش بسيار اين امر به اواخر قرن هجدهم باز ميگردد؛ زيرا كلمه «شرق شناس» اولين بار در زبان انگليسي در سال 1779 و سپس به زبان فرانسوي در سال 1799 ظهور يافت و فرهنگستان فرانسه در سال 1838 آن را پذيرفت.(12)
قرار بر اين بود كه شرق شناسي بتواند در تأمين نيازهاي فكري و شناختي غرب از جهان اسلام و انديشه اسلامي، غرب را به سرحد كفايت ـ اگر بيش از آن مقدور نباشد ـ برساند. از اين رو بين شرق شناسان، مؤسسات و فعاليتهاي شرق شناسي دولتهاي اروپايي در امر شناخت دانشها و جستوجوي آن در سرزمينهاي شرقي رقابت درگرفت. آنچه را امروز از غرب درباره توجه آن به پديدههاي اسلامي ـ با در نظر داشت حجم، گستره و نوع اين توجه ـ شاهد هستيم، ما را به ياد جنبش شرق شناسي مياندازد. يعني توجه غرب به احياي دوباره شرق شناسي با انگيزهها و خاستگاههاي جديد است.
از سوي ديگر، كساني كه به شرق شناسي مشغول بودند اين فرصت را يافتند كه غرب را قانع سازند كه آنان ميتوانند پژوهشها، تحليلها و قرائتهايي را درباره مسائل دنياي اسلام و انديشه اسلامي در اختيار غرب قرار دهند؛ زيرا با مرور زمان اين بخش اهميت خود را از دست داده و به سرحدي رسيده بود كه پايان آن اعلان گشت؛ ولي اوضاع جديد سبب شد كه اعتبار شرق شناسي باز گردد و حيات تازهاي به دست آورد. آنچه را ما شرق شناسي يا شبه شرق شناسي ناميده ايم، متمركزتر و تخصصي تر از شرق شناسي قديم است، به نحوي كه اولويت تحقيقات خود را به بررسي مقولههاي قدرت فعال سازي و بيدار سازي اسلام و آينده آن در دنياي معاصر، پديده نهضتهاي اسلامي و رشد، گسترش و پويايي آن، ديدگاه اسلام به زن، غرب، دولت و اقتصاد و مانند آن اختصاص داده است.
حقايق بيشماري براي ما روشن ميسازد كه غرب به صورت گستردهاي به پديده اسلام گرايي ميپردازد، به طوري كه نميتوانيم به همه گستره آن پي ببريم. تنها براي اثبات گفتههاي خود به بيان برخي از اين حقايق بسنده ميكنيم.
محمد حسنين هيكل، نويسنده و روزنامه نگار معروف مصري، طي يك سخنراني در دانشكده اقتصاد و علوم سياسي دانشگاه قاهره در 9 دسامبر 1987 به برخي از اين حقايق اشاره ميكند: طبق گزارش هيأت تحقيق كنگره امريكا درباره رسوايي ايران ـ كنترا، سازمان مركزي اطلاعات امريكا در سال 1983 به صورتي كامل يا جزئي، آشكار يا مخفي به حمايت مالي بيش از 120 كنفرانس و نشست در موضوع نهضت اسلامي پرداخته است.(13)
معروف است كه بيشتر موضوعات بررسي شده در نشستها و كنفرانسهاي مراكز تحقيقاتي خاورميانه امريكا به اسلام و پديده اسلام گرايي اختصاص دارد؛ براي نمونه «ميسا» يكي از بارزترين و مهم ترين كنفرانسهاي ساليانه امريكاست كه درباره خاورميانه برگزار ميشود. بيست و ششمين كنفرانس «ميسا» در سال 1992 در شهر پورتلند ايالت اورگون تشكيل شد. در اين كنفرانس در طول چهار روز، نود نشست و سخنراني ايراد شد كه بيشتر آن به اسلام، رشد آن در خاورميانه و رابطه آن با غرب اختصاص داشت.(14)
شايان ذكر است نشرياتي كه در مقياس فوق العاده زياد به اين موضوع ميپردازند، رو به افزايش هستند. در فرانسه يكي از رويدادهاي تازهاي كه به عرصه فرهنگي ـ سياسي وارد گرديده و محققان، روزنامه نگاران، انديشمندان و ناشران را وادار به توجه به آن كرده، پديده اسلام گرايي است. اين امر به انتشار يك سري نشريات درباره اسلام و جنبشها اسلامي يا تثبيت نشريات قديمي همراه با تجديد چاپ كتابهاي قديمي درباره اسلام و جهان عرب منجر گرديد كه اين خود پاسخي به خواست متغيرها بود.(15)
در آلمان «آن ماري شيمل»، شرق شناس در پژوهشهاي اسلامي، برنده جايزه سال 1995 آلمان گرديد. در لوح تقدير اين جايزه درج گرديده بود كه اين جايزه به جهت كارهاي ارزشمند او در خصوص دين اسلام و سهم وي در نزديكي تمدنها اعطا ميگردد. برخي در آلمان بر اين اعتقادند كه بزرگداشت يكي از شرق شناسان در اين زمان خاص، به معناي احياي اعتبار علمي است كه براي زمانهاي طولاني مهمل گذاشته شده بود و اين امر موجي از شادماني را در محافل شرق شناسان و دانشجويان پژوهشهاي شرقي پديد آورد؛ زيرا آنان براي اولين بار پس از مدتهاي طولاني، بزرگداشت يك گستره علمي را احساس كردند كه پيش از اين در بيرون از ديوارهاي دانشگاه بازتابي نداشت.(16) همين توجه و مشغوليت را در روسيه، بريتانيا، هلند، اسپانيا، ايتاليا، سوئد و ديگر دولتهاي اروپايي مشاهده ميكنيم. منبع تعدادي از اين مشغوليتها، روزنامهها، رسانهها، دانشگاهها، مراكز پژوهشي و... است. اگر چه اين حقايق در برابر حجم واقعي آن اندك است، ولي بر آنچه كه ما «احياي شرق شناسي» با رنگ، انگيزهها و روش جديد توصيف كرديم، صحه ميگذارد.
برخي از مشخصات اساسي شرق شناسي جديد عبارتند از:
1. بررسي اسلام و انديشه اسلامي، آن گونه كه در شيوه سنتي وجود داشت، تنها به شرق محدود نميشود، بلكه به بررسي اسلام در كشورهاي غربي نيز توجهي خاص شده است؛
2. بررسي اسلام و انديشه اسلامي به سبكي كه در شرق شناسي قديم رواج داشت به گذشته منحصر نميگردد، زيرا گذشته از بين رفته است، بلكه به بررسي آينده و نحوه رشد و پيشرفت اسلام ميپردازد؛
3. تأكيد بر جنبههاي خاصي كه مورد نياز و ضرورت و اساسي و ـ به تعبير فقها ـ مورد ابتلاست؛ از اين رو مانند شرق شناسي قديم گسترده و تفصيلي نيست؛
4 ـ تكيه بر فرزندان شرق و به ويژه جهان عرب كه در مؤسسات و دانشگاههاي غرب به تحقيق و آموزش مشغول هستند تا درباره اسلام، جهان اسلام و دولتهاي خويش پژوهشها و بحثهايي را ارائه دهند. در دانشگاههاي آمريكا و اروپا تأكيد ميكنند كه موضوعات اين پايان نامهها را به كشورهاي خود، اسلام و پديده اسلام گرايي اختصاص دهند. بر خلاف شرق شناسي سنتي كه بر حضور مستقيم در كشورهاي شرقي تأكيد داشت.
هنگامي كه غرب با همه توانمندي خود به امري ميپردازد بايد همه دنيا در اين كار با آن شريك شوند. ماهيت همه كساني كه تمدن برتري دارند همين است و تسلط غرب بر رسانههاي جهاني و نفوذ گسترده آن در جهان او را در اين هدف مساعدت ميكند. در شرق شناسي جديد غرب همه دنيا را به اين كار مشغول ساخته است؛ زيرا ميخواهد به صورت گسترده در سراسر جهان فضاي ترس از اسلام را به وجود آورد و تجربه كمونيسم را تكرار كند كه در آن كوشيد جهان را از كمونيسم بترساند و آن را به عنوان اولين دشمن غرب به تصوير كشد.
ماهيت دل مشغوليهاي غرب در مورد اسلام و انديشه اسلامي، معضلات و چالشهاي فكري و شناختي ايجاد ميكند كه از شيوه تعامل غرب با اين بخش خاص از پژوهشها به دست ميآيد. شيوه تعامل غرب با ديدگاهها و موضع گيريهاي انديشه اسلامي در مسائلي مانند زن، دموكراسي، حقوق بشر، آزاديها، نوگرايي و دولت، كه مورد توجه جهاني است، راههاي گوناگوني دارد و ميتواند شكل سؤال انگيزي، ترديد زايي، انتقادي يا انكاري به خود بگيرد. اينها معضلات و چالشهاي فكري و شناختي اند كه غرب در مسائل مورد توجه جهاني، براي انديشه اسلامي معاصر مطرح ميكند. همه اين چيزهايي كه گفتيم مهم ترين انگيزههاي درون گرا و عيني گرا، اسلامي گرا و جهاني گرا، كنوني گرا و آينده گرايي است كه انديشه اسلامي معاصر را به سوي دل مشغوليهاي فكري معاصر و جستوجوي خط مشيهاي جديد سوق ميدهد.
تحولات سياسي به جهت روشني و كثرت مشغوليت به آن معمولا به بحث و دقت نيازي ندارد، بلكه ماهيت آن توجه و پيگيري را اقتضا ميكند؛ اما تحولات فكري معمولا نيازمند تأمل و نظر است و جز كساني كه با فكر و فرهنگ از حيث پيوند، فراگيري، توليد، انديشه و انتقاد سروكار دارند، كسي به آن نميپردازد.
به طور كلي، تحولات فكري در جهان اسلام با وجود اندكش، حركتي آرام داشته و در معرض ديد نبوده و مورد نقد، گفتوگو، انتشار، توجه و دل مشغولي قرار نگرفته است. مگر آن انديشههايي كه از انسانهاي مشهور بروز يافته و با عرف يا مقدسات برخورد داشته اند. اين امر از بحران نقد و گفتوگو در انديشه مسلمانان پرده برمي دارد. يكي از اين موارد كتاب اسلام و اصول حكومت علي عبدالرازق ]1305 ـ 1386هـ / 1887 ـ 1966م [است كه هفت دهه پيش از اين با مقدسات برخورد داشت و در آن زمان غوغاي بزرگي را دامن زد. از موارد معاصر، كتاب سنت نبوي بين اهل فقه و اهل حديث نوشته شيخ محمد غزالي است. برخي آن را اعاده حيثيت خرد انسان مسلمان قلمداد كرده اند، برخي اين كار را سرپيچي از نظر مشهور دانسته اند، گروهي گفته اند كه اين كار او مثل سنگي در آب راكد است، برخي ديگر نظر داده اند كه اين كتاب دعوت به سوي پروسترويكاي اسلامي است، جمعي نيز گفته اند كه كوششي در جهت تجسم بخشيدن به ديدگاه اسلام گرايان در مورد مشكلات فقهي و ديني آنان در سايه تمدن جديد است. در كنار اين آرا، برخي ديگر آن را نقد و رد كرده و با تندي و ناشايستگي بدان خرده گرفته اند.(17) در حالي كه انديشههايي كه خود را به آرامي و به شيوهاي مثبت عرضه ميدارند و به سوي تمدن سازي و بيدار سازي كارآمدي خرد انسان مسلمان دعوت ميكنند، معمولا آن گونه كه سزاوار است بالندگي نداشته و حركت زا نيستند و اين يكي از آفات انديشه در جهان اسلام است. متغيري كه در خلال ده سال گذشته آن را لمس كرديم اين است كه تحولات فكري، در مقايسه با عملكرد گذشته آن، به رشد و حركت رو نهاده است. اگر تكانهاي شديدي كه دامنگير جامعه اسلامي گرديد نبود، حتي در سطوح انديشهها و مفاهيم نيز جمود و سكون مشاهده نميشد.
براي دقت، توصيف و تحليل در اين مسأله بيشتر توقف ميكنيم، زيرا انديشه اسلامي معاصر تحولاتي را در روشها و مفاهيم پشت سر نهاده و ضمن داشتن آگاهي از اين تحولات، در جهت برپايي تمدني جديد خود را نوسازي ميكند.
بنا به شرايط دروني و عيني، انديشه شيعه براي مدتهاي طولاني گرفتار جمود، عقب نشيني و عزلت بود؛ از اين رو شيعيان در مقياس بزرگي از نظر اجتماعي و فرهنگي از پيشرفت جهاني عقب ماندند و براي مشاركت در وظايف عمومي در گستره جامعه و دولت فرصتهاي اندكي را در اختيار داشتند و در كنار آن دچار ضعف اراده نيز بودند. مشغوليتهاي علمي و فكري علما و فقهاي شيعه به صورت اساسي به عرصههاي فقه، اصول و ادبيات محدود ميگشت و نظام آموزشي حوزههاي علميه نيز بر همين محور شكل گرفت؛ بزرگ ترين ضعف اين حوزههاي علميه محروميت از علوم اجتماعي و دانشهاي جديد بود.
اين نكته ثابت شده كه انديشه با گوشه گيري از جامعه و واقعيت پيشرفت نميكند؛ واقعيت زنده و تحول زاست كه انگيزه را در اختيار انديشه قرار داده و انديشه را از نيازمنديهاي مردم و متغيرهاي زندگي و زمانه آگاه ميسازد.
از خود محافل شيعي، تحقيقاتي در اختيار نداريم كه به روشني از اين اوضاع اجتماعي و فرهنگي سخن بگويند؛ اما نويسنده كتاب فرهنگ مكتبي درباره اوضاع آن روز جامعه شيعي چنين ميگويد:
در همه جا، از مرزهاي چين در افغانستان تا جنوب لبنان و از بصره تا پادشاهي عمان در خليج فارس و با عبور از همه ايران و عراق، وضعيت عقب ماندهاي را ديدم، عقب ماندگي شديد و عميق اوضاع شيعي را سياه كرده است. علي رغم حوادث بسياري كه در طول پنجاه سال اخير بر آنان گذشته است و با اين كه يكي از اين حوادث كافي بود تا بزرگ ترين ملتها را به حركت درآورد و به سوي دست و پنجه نرم كردن با زمان برانگيزد، اما آنان هنوز همان مردم ناتوان، فقير، متفرق، مورد ستم و شكست خورده هستند. در حالي كه ساير ملتهاي معاصر شيعه، در همه حقوق زندگي پيشرفت بيشتري داشته اند.(18)
اين وضعيت ديروز شيعيان بود؛ ولي پس از تحولات اسلامي در ايران به صورت نسبي شيعيان از وضعيت بهتري برخوردارند. اين رويداد سبب گرديد كه در جهان اسلام، انديشه اسلامي شيعي از تودههاي جمود و رسوبات ركود رهايي يابد و حركت، بالندگي و كارآمدي در دل آن جاي گيرد؛ و از عزلت به سوي حضور، از جمود به سوي حركت و از ميراث گرايي به سوي نوگرايي بيرون رود. بدين ترتيب حساسيت برخي خلأها در اين انديشه، آثار گوشه گيري از جامعه و ساير جوامع اسلامي و اكتفا به برخي علوم و در نظر نگرفتن علوم جديد آشكار گرديد. پس بايد انديشه اسلامي شيعي كمر همت ببندد تا با وظايف فكري سنگيني كه در انتظار آن است و از هر سوي آن را احاطه كرده، رو به رو گردد.
در ايران، انديشه اسلامي شيعي خود را در برابر جامعه، مؤسسات و دولتي با گسترهاي وسيع و با جمعيتي بسيار، موقعيتي حساس و داراي قوميتهاي گوناگون رو به رو ديد، در حالي كه فساد براي مدتهاي طولاني در ضمايم زندگي مردم نفوذ كرده بود؛ بنابراين اين جامعه نيازمند چنان عظمت فكري بود كه آن را به سوي ساختاري اسلامي و اسلامي كردن زندگي، دولت و جامعه انتقال دهد. پس انتخاب ديگري فرا روي انديشه اسلامي شيعي قرار نداشت جز اين كه از درون بپاخيزد و با مسؤوليتهاي سنگين فكري، فرهنگي و قانونياي كه در انتظار آن بود، رو به رو گردد.
استاد راشد الغنوشي درباره اين بيداري در انديشه اسلامي شيعي و تداوم آن در جهان اسلام چنين ميگويد: پيروزي انقلاب اسلامي در ايران چنان موجي شديد از انديشه شيعي به وجود آورد كه بسياري از فرهيختگان جهان و اهل سنت را در نورديد. در كوران حماسه پيروزيهاي انقلاب انديشههاي طلايه داران انقلاب اسلامي، نوشتههاي صدر، مطهري و شريعتي و حتي ميراثهاي شيعي بازتابي شكوهمند مييافت و پيروزيهاي انقلاب بسان برف روبي در برابر انديشه شيعي عمل ميكرد و راه را براي انديشه شيعي باز ميكرد و اين انديشه بدون مقاومت قابل توجهي به پيش ميرفت.(19) ترديدي نيست كه بيداري انديشه اسلامي شيعي به نفع انديشه عمومي اسلامي بود و ضرورتي براي آن به شمار ميآمد؛ زيرا از اين بيداري همه جهان اسلام بهره خواهد برد؛ ولي رسالتهاي فكري بسياري در انتظار انديشه اسلامي شيعي است كه به اجتهاد، نوگرايي، بازنگري و ريشه دار سازي نياز دارد.
كساني كه تحولات انديشه اسلامي در جهان اسلام را تاريخ نگاري كرده اند، مرحله جديدي را براي آن مطرح كرده اند، حتي برخي عنوان انديشه اسلامي جديد را بر آن نهاده اند.(20) دكتر طه جابر العلواني اين مرحله را چهارمين مرحله از تحول انديشه مسلمانان قلمداد كرده است. از ديدگاه او، مرحله اول همان شوك ابتدايي و تحير آغازين است. در اين مرحله مسلمانان از جايگاههاي فكري و فرهنگي خويش تكان شديدي خوردند و اعتماد به انديشه اسلامي شان را از دست دادند؛ در مرحله دوم، مردم به ثبات نسبي رسيدند و دوره تحير را پشت سرنهادند؛ مرحله سوم، كه در آن يا در بخشي از آن به سر ميبريم، مرحله خيزش اسلامي ناميده شده است، يعني مرحله آگاهي به خويشتن يا كشف خويش؛ مرحله چهارم، مرحلهاي كه به سوي آن گام ميبرداريم و آن مرحله ارائه جايگزين اسلامي و تمدني براي همه آن چيزهايي است كه غرب ارائه داده است.(21)
استاد منير شفيق براي انديشه اسلامي جديد، مرحله پنجمي را نيز در نظر گرفته است؛ زيرا از نظر او، مرحله اول همان چيزي است كه سيد جمال الدين افغاني بدان ميانديشيد؛ يعني تلاش براي اصلاح دولت عثماني از درون؛ مرحله دوم مرحله تثبيت گامهاي استعمار است كه تا پايان جنگ اول جهاني تداوم مييابد و نمونه آن انديشه محمد عبده، رشيد رضا، كواكبي و ارسلان است؛ مرحله سوم مرحله استعمار مستقيم است؛ مرحله چهارم تشكيل دولتهاي مستقل عربي پس از جنگ دوم جهاني است و مرحله پنجم پيروزي انقلاب اسلامي در ايران است. آغاز قرن پانزدهم هجري از ورود به چنين مرحلهاي خبر ميدهد. اين مرحله با تلاش انديشه اسلامي براي بازنگري تجربههاي گذشته و گذار به سوي اتخاذ موقعيت هجومي و لزوم تغيير جامعه، مشخص ميگردد.(22)
در ادبيات معاصر شاهد نداهاي مداومي هستيم كه با عناوين بسيار درصدند تا از مرحله تازهاي كه انديشه اسلامي بدان رسيده، خبر دهند؛ از جمله اين عناوين، «نوسازي انديشه اسلامي»(23) ، «اصلاح انديشه اسلامي»(24) ، «ضرورت نوگرايي در اجتهاد»(25) ، «احياي انديشه ديني»(26)، «دگرگون سازي در فرهنگ و فقه»(27) و «نوسازي اصول فقه اسلامي»(28) است. انديشه اسلامي با اين مرحله در صدد است تا از گرفتاريها و مشغوليتهاي سنتي خود بيرون رود و به سوي مشكلات تمدني بزرگ تر در جهان اسلام گام نهد، با مسائل دنياي معاصر همراه گردد و حيات اسلامي را به سوي افقهاي رشد همه جانبه برانگيزاند.
با دقت در گستره فرهنگ اسلامي در دو دهه اخير مشاهده ميشود كه مبارزه انديشهاي اسلامي از نظر كميت و كيفيت دچار دگرگوني گرديده است. از يك سو، درك اهميت مبارزه فكري و ضرورت ارتقاي آن رشد كرده است، به ويژه پس از ناكامي و عقب گرد در دهههاي گذشته كه انديشه مسلمانان با گوشه گيري و جمود به آن دچار شده بود. اگر به ژرفاي مشكلات فكريي كه بدان دچار هستيم آگاهي نمييافتيم و از بيتوجهي به مبارزهاي فكري كه به موارد فردي معدودي محدود ميشود مطلع نميگشتيم، اين بخش بسيار حياتي همچنان فراموش شده ميماند و ممكن بود اهميت، ضرورت، دورنماها و آيندههاي آن روشن نشده بماند. در طي دورهاي كه در آن تحولات انديشه اسلامي معاصر را بررسي ميكنيم، با درك اهميت مبارزه فكري متمركز و عميق، تعدادي از مراكز پژوهشي و مؤسسات تحقيقاتي، انجمنهاي فرهنگي و دانشگاههايي با ويژگي اسلامي شكل گرفت. اين مراكز و دانشگاهها آرمان ارتقاي مبارزه فكري و بر پايي تحقيقات علمي اسلامي و ايجاد ارتباط علمي بين انديشمندان و پژوهش گران جهان اسلام و دنياي عرب را به عهده گرفت، بررسيها و تحقيقات اسلامي با ويژگي علمي را سامان بخشيد و نشستها و كنفرانسهاي علمي اسلامي را منعقد ساخت. اين تلاشها ثمرات ارزشمندي را پديد آورد و هنوز هم زمان كافي در اختيار دارد تا بيش از آن كه هست به مراتب رشد و ترقي دست يابد.
از سوي ديگر، حجم وسيعي از نشريات فكري و فرهنگي در گستره اسلامي پديد آمدند كه به رسالت بيدار سازي مبارزه فكري اسلامي، دگرگون سازي گفتمان تمدن اسلامي معاصر و نقد وضعيت جامعه اسلامي پرداختند.
بنابراين براي ما مجموعهاي از ادبيات فكري اسلامي شاخص كه در گفتمانهاي خويش به موضوعات جديد ميپردازند، از روش منديهاي علمي برخوردارند، در راه حلهاي خويش منطقي و واقع نگر هستند و اصالت خويش را نيز حفظ كرده اند، آشكار گرديد و گروهي از دانشگاهيان اسلام گرا و نسل جديدي از انديشمندان اسلام گرا به عرصه انديشه اسلامي وارد شدند كه بين اصول گرايي و بهرهوري از علوم و فرهنگ روز جمع كردند و در عرصه اسلامي به ميزان بسياري سهم گيري علمي را به خود اختصاص دادند.
پيدايش بيداري در انديشه اسلامي، نوگرايي در روشها و پيشرفت در حركت اين انديشه در صورتي امكان پذير بود كه با بازنگريها و نقد انديشه مسلمانان و گفتمانهاي فرهنگي آنان هماهنگي داشته باشد تا جمود، رسوبات ديرپا، موانع روشي و جنبههاي منفي از آن زدوده شود. سيد محمد حسين فضل الله با جرأت بيشتر دعوت كرد بايد در حالتي اضطراري به سر بريم تا از سكون و جمود مردهاي كه بر بسياري از امور فرهنگي اسلامي سيطره يافته است رهايي يابيم.(29)
كساني كه در گذشته به بهانه سختي، زيان، احتياط، كمبود وسايل و مانند آن در دست زدن به نقد دچار ترديد ميشدند، پس از اين كه اين بهانهها برداشته شد، اكنون نقد ميكنند و پس از آن كه برخي از پديدههايي كه سكوت در برابر آنها جايز نيست ـ مانند درگيري نظامي بين برخي از گروههاي اسلام گرا، پديده تكفير و از اعتبار ساقط كردن جريانهاي اسلامي ديگر، دست زدن به خشونت بيجا، سيطره يافتن سنتها به حساب دين و معلق ساختن خرد به چيزهاي غير از آن ـ بروز پيدا كرد، نقد به صورت ضرورتي انكار ناپذير درآمد.
تلاشهاي اغلب گفتمانهاي اسلامي معاصر در اين دوره به بازنگريهاي فكري در بازسازي، دگرگوني و پيشرفته سازي مفاهيم موجود در آن گذشت؛ از جمله آنها يكي از شاخههاي گفتمان اسلامي سلفي است كه خود را به عنوان مظهر روشنفكري مطرح ميسازد. برخي از اين بازنگريها با روشني و آشكارا به اين كار پرداخته اند و برخي ديگر اين كار را پوشيده داشته اند؛ ولي خرد و حكمت ايجاب ميكند پس از اين همه تحولات و تغييرات بزرگي كه در جامعه اسلامي و عرصه بين المللي روي داده است، اين بازنگريها ثمره دهند.
در اين خصوص ميتوانيم برخي از نوشتههاي اسلامي معاصر را كه از اين پيشرفت و تحول انتقادي در انديشه اسلامي سخن رانده اند، برشمريم. برخي از اين نوشتهها عبارتند از: مسائل دشوار در فقه زن(30) نوشته شيخ محمد مهدي شمس الدين، بحران عقل مسلمان(31) نوشته دكتر عبدالحميد ابوسليمان، ميراث فكري ما در ترازوي عقل و دين(32) نوشته شيخ محمد غزالي، نهضت اسلامي بين تفاوت مشروع و جدايي ناپسند(33) نوشته شيخ يوسف قرضاوي، خود انتقادي؛ ضرورت خود انتقادي جنبش اسلامي(34) نوشته دكتر خالص جلبي و جنبش اسلامي در سايه تحولات بين المللي و بحران خليج]فارس[(35) با تنظيم احمد يوسف.
اينها نمونههايي از نوشتههايي است كه به نقد واقعيتهاي اسلامي و بازنگري برخي مفاهيم و مسائل فكري كه نياز به بازنگري و تجديد نظر دارند، پرداخته اند. اين نوشتهها به جهت جدي بودن گفتمان انتقادي و چشم اندازهاي آن براي نوگرايي و دگرگوني مورد توجه قرار گرفته اند.
دنياي امروز به اين نوع از نوشتههاي جدي و با جرأت در باب نقد واقعيتها و انديشههايي كه مانع از بيداري مان ميشوند، آزادي مان را به بند ميكشند، كارآمدي و پويايي خردهاي مان را متوقف ميسازند و ما را به سوي منفي گرايي، سطحي گرايي و پيچيدگي ميكشاند، نياز دارد.
كسي كه با جزئيات و تحولات جامعه زندگي نميكند، نميتواند نوگرايي را به عنوان يك روش شناختي درك كند و از آن بهره گيرد؛ حال آن كه جامعه و واقعيتهاي آن با همه توانمنديهاي فرهنگي، سياسي، اجتماعي، اقتصادي و تبليغاتي خود وجود دارد و بر انسان تأثير ميگذارد.
نوگرايي بر شالوده انديشهها، حركت و روش پياده سازي آن در جامعه، اولويتها و نظم اين انديشهها تأثيرات روشني به جا گذاشته است: اين كه چه انديشهاي بايد جلو انداخته شود و يا به تأخير افتد، فوريت دارد يا بايد مرحله بندي شود، بايد مقدمات آن فراهم گردد يا اين كه نيازي به فراهم سازي مقدمات آن نيست، بايد تعييني باشد يا انتخابي.
با شناخت روش قرآن كريم در ايجاد رابطه با جامعه در دوره نزول قرآن، ميتوانيم نوگرايي را به عنوان يك روش تشخيص دهيم. قرآن از ابتداي دعوت تا كامل شدن دين در طول 23 سال نبوت حضرت محمد(ص) به صورت بخشي نازل گرديد. از آيه «اقرأ» اولين چيزي كه از قرآن نازل گرديد تا آيه «اليوم أكملت لكم دينكم و أتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الإسلام ديناً»(36) آخرين بخش از قرآن كه نازل گرديد؛ اگر چه برخي از روايات در اين باره اختلاف دارند.
بنابراين روشي كه قرآن كريم در فرود آمدن آيات آن بر رويدادهاي اتفاق افتاده، پيگيري ميكند، از روش علمي مستحكمي پرده برمي دارد كه در آن قانون گذاري با حوادث رويداده ارتباط تنگاتنگي دارد. پس با دگرگون شدن اوضاع و تغيير شرايط جامعه اسلامي، قرآن كريم با توجه به نيازهاي دعوت اسلامي و جامعه اسلامي و ويژگيهاي گفتمانها، شرايط و نيازمنديهاي آن پاسخ لازم را ارائه ميداد. به نحوي كه در علوم قرآني، علم مكي و علم مدني تشخيص داده شده است. معروف است كه قرآن كريم در دوران دعوت، هيچ گونه خلأ قانون گذاري باقي نگذاشت و آن را برطرف ساخت، همه مشكلات را رفع كرد، همه رويدادهاي حيرت انگيز را روشن ساخت و به همه نيازها پاسخ مناسب ارائه كرد.
آنچه امروز شاهد آن هستيم اين است كه انديشه اسلامي در مقايسه با دو دهه پيش از اين، بسيار نوگراتر است، زيرا امروز خود را به جامعه نزديك تر ميبينيد و به زمان و مكان، شرايط و مقتضيات آن آگاه تر مييابد. امروز انديشه اسلامي در جايگاهي قرار دارد كه به واقعيت نزديك تر است. اكنون اين انديشه فراگيرتر گشته و گامهاي بيشتري به سوي نوگرايي برداشته است. ما اين مسأله را در ايران به خوبي لمس ميكنيم، زيرا انديشه اسلامي نه تنها به واقعيت نزديك است، بلكه حركت جامعه را رهبري ميكند. بنابراين انديشه اسلامي در ايران در عرصههاي گوناگون فكري، قانوني و قانون گذاري، به سرعت به سوي نوگرايي حركت ميكند؛ در گستره فقه، نقش و مفهوم زمان و مكان در مباني فقهي مطرح گرديده است. در تفسير قرآن نيز همين اتفاق رخ داده و جنبش نوگرايي ادامه يافته است، ولي مهم پيگيري آن است. به صورت كلي، انديشه اسلامي، امروز نوگراتر از هر زمان ديگر است و نوگرايي تحولي است كه متوقف نميگردد.
منظور از اين تحولات، تحولات عمومياي است كه به شالوده شناختي انديشه اسلامي و روشهاي عمومي آن ارتباط دارند. اما تحولاتي كه با پويايي انديشهها و نوع دل مشغوليهاي فرهنگي انديشه اسلامي در گستره مفاهيم و در دورهاي كه ما به تاريخ نگاري آن پرداخته ايم، مربوط ميشود خود به بررسي و تأملي جداگانه نيازمند است. معياري كه ما در جهت تعيين نوع اين تحولات برگزيدهايم همان حجم وسيع پرداختن به يك موضوع، به صورتي شاخص و با روشي جدي است كه تحولات جامعه را با دو عنصر زمان و مكان و تحولات انديشه را در مسير نوگرايي و دگرگوني مد نظر قرار ميدهد. اين تحولات جزئي از همان تحولات عمومي است، اما در برخي جزئيات خود با تحولات عمومي تفاوت ميكند. بنابراين چيزي كه در اين شرايط اولويت دارد ممكن است اولويت خود را در شرايطي ديگر از دست بدهد و جاي خود را به توجه جديدي بدهد؛ با اين حال امكان دارد كه در بيشتر شرايط، نوع و ماهيت رابطه خود با شرايط و متغيرات آن را حفظ كند. تحولاتي كه خط روندهاي جديد يا قديمي را تشكيل ميدهند در انديشه اسلامي معاصر از گذشته تفاوت ميكنند.
كساني كه به جنبش اسلامي پرداخته و درباره آن ميانديشند، در اين دوره بيش از دورههاي گذشته، ضرورت نوسازي جنبش اسلامي و انديشه انقلابي اسلامي را درك كرده اند؛ به ويژه پس از آن كه شرايط و اوضاع دگرگون شد و برخي تغييرات دروني مانند گذار از مخفي كاري به كارهاي علني، از كار گروهي به كارهاي مردمي، از فعاليتهاي فرهنگي به سياسي، از فعاليتهاي محدود به فعاليتهاي گسترده، از مخالفت منفي به مخالفت مثبت در برخي عرصهها و از درگيري به گفتوگو در جنبش اسلامي به وجود آمد. علاوه بر آن، نسل جديدي از قابليتهاي جوان به عرصه جنبش اسلامي وارد شدند و كارهاي اساسي را در اين جنبش برعهده گرفتند و همين طور نسل جديدي از جنبشهاي اسلامي پديد آمدند كه بر خلاف گذشته از مشكلات جنبشهاي اسلامي سنتي يا قديمي عبور كردند.
باورهاي امروزي بيش از هر زمان ديگري بر ضرورت نوسازي و ارزيابي انديشه انقلابي اسلامي تأكيد ميورزند. استاد محمد فريد عبدالخالق، از اعضاي سابق اخوان المسلمين مصر، ميگويد: «گرفتاري مبارزه اسلامي در اين زمان ويژگي خاصي دارد. اين گرفتاري پيش از آن كه مشكلي رفتاري و عملي باشد، يك گرفتاري فكري است».(37) استاد جاسم مهلهل الياسين از جنبش قانون اساسي كويت معتقد است: «يكي از بحرانهايي كه دامنگير جنبشهاي اسلامي گشته است، بحران انديشه انقلابي است كه دچار جمود و توقف گرديده است، به نحوي كه اين انديشه نميتواند خود را از اين بحران بيرون برد».(38)
استاد موسي ابومرزوق، از جنبش فلسطيني حماس، از اين بحران به عنوان انديشه رنج ياد ميكند و معتقد است انديشه انقلابي اسلامي در دهه شصت و اوايل دهه هفتاد با عكس العملهايي نشان دار گرديد كه سالهاي رنج و ابتلا، آن را به وجود آورده بود؛ از اين رو انديشه رنج رشد يافت كه تاكنون از آن در رنج هستيم. به همين دليل بسياري از راه حلها و طرحهاي كنوني انديشمندان معطوف به همين انديشه است كه ميكوشند اين انديشه را تغيير دهند يا آن را به سويي بكشانند كه از اين انديشه عبور كند و مباني انقلابي جديدي را پايه گذاري نمايد.(39)
دكتر حسن الترابي و استاد راشد الغنوشي از كساني اند كه براي نوسازي جنبش اسلامي اقدام و در اين باره تأمل كرده اند و به صورت مشترك كتابي را با عنوان جنبش اسلامي و نوسازي(40) نگاشته اند. منظور از نوسازي در اين كتاب، تبلور انديشه انقلابي جديدي است كه از انديشه اخوان المسلمين در دو مرحله حسن البنا] 1324 ـ 1370هـ/ 1903 ـ 1949م[ و سيد قطب] 1324 ـ 1386هـ./ 1923 ـ 1966م [انديشهاي كه براي سالهاي طولاني بر نهضت اسلامي شرق و غرب سيطره داشت و انديشه ابوالاعلي مودودي] 1321 ـ 1398هـ/ 1903 ـ 1979م[ پا فراتر نهاده بود. كتاب جنبش اسلامي؛ دغدغهها و مشكلات(41) به همين منظور نوشته شده و در مقدمه آن آمده است: «كارآمدي اين تأملات به اين است كه يكي از ابزارهاي انگيزش فكري باشد كه براي نظام فكري برنامه ريزي ميكند. نظامي كه ميكوشد روش جديدي را براي جنبش اسلامي ابداع كند».(42) كتاب جنبش اسلامي، چشم انداز آينده (مقالاتي در باب خود انتقادي) با تنظيم و مقدمه دكتر عبدالله نفيسي نيز(43) همين گونه بوده و مشتمل بر چهارده مقاله از انديشمندان و رهبران اسلامي است.
نشست «انديشه انقلابي اسلامي و راههاي نوسازي آن»با گسترهاي بيشتر در چارچوب طرح «نوآمدهاي انديشه اسلامي و آينده» از هشتم تا دهم فوريه 1993 تحت نظارت دبير خانه اوقاف كويت در كويت تشكيل گرديد. با اين حال انديشه انقلابي اسلامي براي رسيدن به سيماي پيشرفتهاي از جنبش اسلامي جديد، هنوز به نوسازيها و دگرگونيهايي نيازمند است.
انديشه اسلامي به مسائلي مانند آزاديهاي عمومي و حقوق بشر به عنوان مسائل فكري، سياسي، قانوني جديد و قديم پرداخته است. سابقه اين مشغوليت به عنوان يك تحول و پيشرفت فكري به نيمه اول دهه هشتاد باز ميگردد. در نيمه دوم همين دهه اين اهتمام به صورتي شاخص سيري صعودي يافت، چه در برخي از جوانب نظري مانند نگارش، نشر و تشكيل نشستها و چه در برخي از اقدامات عملي از طريق تشكيل برخي كميتههاي حقوقي يا نزديكي همكاري با سازمانهاي حقوقي بين المللي. پيش از آن در نيمه دوم دهه هفتاد برخي نوشتههاي اسلامي در اين باره وجود داشت، ولي بسيار محدود و غير معتنابه بود. استاد حسن توفيق ابراهيم در بررسي توصيفي حقوق بشر در كتابها و پايان نامههاي دانشگاهي و برخي نشريات عربي با تأكيد ويژه بر مصر،(44) از اين تحول در انديشه اسلامي معاصر پرده برمي دارد. طبق تحقيق او تعداد نسبتاً زيادي از كتابها به حقوق بشر در اسلام پرداخته اند.
عوامل و انگيزههاي بسياري باعث توجه و اهتمام انديشه اسلامي به مسائلي چون آزاديهاي عمومي و حقوق بشر شد، يكي از مهم ترين عوامل اين بود كه در خلال سالهاي گذشته اسلام از سوي گرايشهاي ديگر بيشترين گرفتاري را در اين باره متحمل گرديده بود. از سوي ديگر، اين مسائل مورد توجه همه جهان قرار گرفت و با وجود نقض حقوق بشر و محدود سازي آزادي عمومي در جهان، حضور هميشگي خود را بر جهان تحميل كرد. تشكيل نشستهاي اسلامي متعدد درباره اين موضوع در خلال دورهاي كه بدان اشاره كرديم بر موضوعات ديگر پيشي گرفت. اين امر بر اين نكته تأكيد ميورزد كه انديشه اسلامي به اين مسأله حياتي و انساني توجه داشته و نياز به چنين توجه گستردهاي را احساس ميكند.
در گذشته مسائل حكومت و دولت در اسلام جايگاه مهمي در انديشه اسلامي نداشت و همواره موضوع درجه دومي به شمار ميآمد و بيشتر اوقات مطرح شدن آن به داشتن ارتباط با موضوعات ديگر مربوط بود و نوشتههايي كه در دورههاي گذشته به اين موضوعات پرداخته اند با توجه به اهميتي كه اين موضوعات داشته اند فاقد ارزش معرفتي اند. يكي از عوامل اساسي عدم رغبت به اين مسائل، جدايي بين علما و دولت بود كه يكي از پيامدهاي آن خارج شدن موضوع دولت از محدوده بحثهاي فقهي و قانون گذاري بود؛ از اين رو پرداختن به اين مسائل به حيطه دولت ستمگر و جائر و با توجهي اندك محدود گرديد، زيرا بر دولتهاي موجود در سرزمينهاي اسلامي، عنوان دولت اسلامي صدق نميكرد و آنها نيز خود را با اين عنوان وصف نميكردند؛ از اين رو عنوان دولت اسلامي از فرهنگ واژهها ناپديد گرديد.
با پيدايش دولتهاي اسلامي و رشد دعوتهاي خواهان دولت اسلامي و اجراي شريعت اسلامي، اين مسائل مورد ابتلاي حقيقي پيدا كرد و انگيزههاي حقيقي و عملي براي پرداختن به موضوعهاي حكومت، دولت و حاكميت در اسلام تبلور يافت و نوشتههاي بسياري در اين زمينه پديد آمدند. اينها از تحول و رشد انديشه اسلامي معاصر خبر ميداد. بيترديد در اين زمان پيدايش دولتهايي كه راه حل اسلامي را پذيرفته اند تحول بزرگي به شمار ميآيد. عظمت اين تحول تكانهاي شديدي در انديشه اسلامي و فقه اسلامي به وجود آورد؛ به خصوص در انديشه شيعي كه تحولات بنياديني را در اين زمينه شاهد بود. بارزترين اين تحولات اساسي عبارتند از:
1. از گذشته در انديشه و فقه شيعي اين نظريه مطرح بود كه در عصر غيبت امام مهدي(عج) به پا داشتن دولت اسلامي مشروعيت ندارد و تنها امام زمان(عج) است كه بايد اين دولت را به پادارد. اكنون از چنين نظراتي كه به منفي گرايي و نااميدي تمايل دارند، چشم پوشي شده و قابل بازگشت نيستند.
2. تبلور نظريه ولايت فقيه: اين نظريه يكي از مهم ترين نظريات انديشه سياسي اسلامي شيعي است كه امروزه مطرح شده است و در بررسيهاي فقهي و پژوهشهاي سياسي به صورت مشخص و فراوان به آن پرداخته ميشود. براي مدتهاي طولاني به اين نظريه پرداخته نميشد و به آن دعوت نميشد. امام خميني(قدس سره) اين نظريه را در درسهاي فقهي خود در نجف اشرف مطرح كرد و پس از آن تحت عنوان حكومت اسلامي گرد آوري گرديد و امام(قدس سره) با جديت فراوان از آن دفاع كرد. اين نظريه در آن زمان بر خلاف امروز، با اهتمام بسياري مواجه نگرديد، ولي اين نظريه چشم اندازهاي گستردهاي را در باب رابطه فقها و علما با حكومت و دولت گشود؛ ارتباطي كه براي مدتهاي طولاني از انديشه سياسي شيعي ناپديد شده بود. البته هنوز درباره اين نظر، كشمكشهاي فقهي، قانوني و سياسي وجود دارد؛
3. اكنون در پژوهشهاي فقهي شيعي به موضوعات گوناگون دولت ميپردازند؛ در حالي كه در گذشته اين بحثها همواره پيرامون دولت جائر و ستمگر دور ميزد و در نبود دولت اسلامي، همه احكام ديني طبق عناوين مذكور تعيين ميگرديد. به جهت ضعف اعتقاد محافل اسلامي به برپايي دولت اسلامي و اين كه هيچ يك از دولتهاي موجود در جهان اسلام و دنياي عرب ادعاي حكومت اسلامي نداشتند، اين عنوان از دولتهاي حاكم بر كشورهاي اسلامي عربي گرفته شده بود. با برپايي دولت اسلامي، احكام فقهي بسياري كه متوقف و معطل مانده بود، مورد اصلاح و بازنگري قرار گرفت و همراه با آن مباحث فقهي، اصولي و حقوقي جديدي پا گرفت.
يكي از تحولات بسيار بزرگ در اين جنبه، دعوت برخي از گروههاي اسلامي به دولت اسلامي از طريق نظام دموكراسي و صندوقهاي رأي گيري، فراهم آوري برنامههاي سياسي از سوي گروههاي اسلامي، عينيت بخشيدن به راههاي عملي قانون اسلامي و گرايش به مشاركت سياسي با نظامهاي موجود بود؛ بنابراين، توجه به مسائل حكومت، دولت و حاكميت در اسلام را گسترش داد.(45)
4. اسلامي كردن شناخت: هنگامي كه برخي از فرهيختگان دانشگاهي مسلمان به علوم اجتماعي و انساني كه بخشي از بررسيها و تخصصهاي علمي آنان بود، نزديك شدند، دريافتند كه اين علوم در پيشرفت، رشد، نوسازي و تحول جامعه اهميت دارد. آنان به اين نكته حساس تر دست يافتند كه انديشه اسلامي از دانشهايي كه فرهنگ اروپايي بر آنها سيطره دارد و اروپا آن را به عنوان علوم انساني و جهاني ارائه ميكند، بيگانه است. غرب با تسلط خود بر اين علوم اساسي، پس از آن كه اين علوم روشهاي آموزش عالي و تخصصهاي دانشگاهي شدند، حساس ترين نقشهاي فرهنگي خود را ايفا كردند، اينان ضروري ديدند كه اين علوم را فرا گيرند، پس از آن كوشيدند تا آن بخشي از ميراث اسلامي را كه ارتباط مستقيم با اين علوم دارد، كشف كنند و معارف اسلامي برگرفته از قرآن و سنت را در موضوعات اين علوم وارد كنند. اين توجه بعدها به يك تلاش شناختي بسيار مهم تبديل گرديد؛ به ويژه تلاشي كه «مركز جهاني انديشه اسلامي» در واشنگتن دنبال كرد. اسلامي كردن شناخت و اصلاح روشهاي انديشه اسلامي از مسائل معرفتي مهمي است كه فعاليتهاي اين مركز از طريق روش علمي اسلامي درباره آنها تمركز يافته است.
به اعتقاد من، يكي از مهم ترين اولويتها، اجتهاد و نوسازي نظام معرفتي اسلام و روشمندي علمي اسلامي و نوسازي در عرصههاي علوم انساني است. علومي كه در شيوه علمي اسلامي، براي آنها مبنايي اسلامي، اصيل، جديد، عميق و علمي نمييابيم. اين شيوه جز با ريشه دار ساختن اين علوم و فراگيري آن كامل نميشود. اگر اين ريشه دار سازي به وقوع نپيوندد، ضعف آشكاري در نظام شناخت اسلامي در جنبههاي نظري و اجرايي پديدار ميگردد. از سوي ديگر، در انجام اين عمل تأخير بسياري كردهايم و پيامدهاي اين تأخير در تجاربي آشكار شد كه در آنها قوانين و ارزشها بر واقعيتهاي عملي پياده گرديد؛ در حالي كه فرهنگ اسلامي همان فرهنگ علوم اجتماعي و انساني است؛ زيرا فلسفه فرهنگ اسلامي همان انسان، جامعه و تمدن است، با اين حال عميق ترين نقصي كه دانش اسلام گرايان داشت، همان كمبود آشكار در علوم اجتماعي است كه باعث تزلزل و خلل در نظام روشي و شالوده شناخت اسلامي گرديد.(46)
با همه اينها، سخن گفتن از اسلامي كردن شناخت هنوز هم با بيرغبتي رو به رو ميشود؛ از اين رو اگر كساني اين مسأله را در سخنراني يا مقالهاي مطرح سازند، دهها صداي اعتراض بلند ميشود كه شناخت را با اسلامي كردن چه كار؟ زيرا شناخت، منبع آن هر چه باشد، يكي است و به تمام افراد بشر با همه ملل و فرقههاي گوناگون تعلق دارد. آيا ميخواهيد اسلام را در همه چيز به زور جا دهيد! در حالي كه حقيقت علوم از تلاشهاي تجربي انسان بيرون نيست و تخصصهاي افراد و جوامع در جنبههاي گوناگون زندگي بر روشهاي علمي مشخص و ثابتي استوار است كه دين و مذهب دانشمند در آن تأثيري ندارد، پس چرا اسلام را با آن درمي آميزيد؟ حال آن كه اسلام ديني است كه فقط رابطه فرد با پروردگارش را تعيين ميكند و رفتار او را پيراسته ميسازد، ولي شناخت، ميراث انساني مشتركي است كه تحول و جهاني بودن از ويژگيهاي آن است. ممكن است بدون درك حقيقت طرحي كه ما بدان معتقديم، اين مشكل به يك ناتواني تبديل شود؛ يعني نتواند بين علم و خاستگاهها، اهداف، حكمت و ارزشهايي كه چپاول فرهنگي به جاي گذاشته است، تمييز دهد. همين طور اين بيرغبتي و كراهت بين علم و فرهنگ تفاوتي قائل نيست و نميتواند بين چيزي كه خنثي، نظري و قطعي بوده و چيزي كه جانبدارانه، رفتاري و متحول است، تمييز دهد. اينها تفاوتي است كه بين علوم طبيعي و علوم اجتماعي وجود دارد.(47)
اين روش در انديشه اسلامي معاصر توجهات گوناگوني را در پي داشته است. كساني هستند كه بر اسلامي كردن ادبيات، اقتصاد، روان شناسي، علوم اجتماعي و ساير علوم انساني و اجتماعي تأكيد ميكنند. اگر اين بررسيها به ضوابط علمي و قوانين روشي پاي بند باشند، حساسيتي كه برخي در درباره اسلامي كردن اين علوم مطرح ميكنند، ضرورتي نخواهد داشت. اين بررسيها با همه كلي بودنشان خلأهاي مهمي را در نظام انديشه اسلامي پر ساخته است.
5. طرح تمدني: يكي از مفاهيمي كه به صورت گسترده در گفتمانهاي اسلامي معاصر مطرح شده، مفهوم «طرح تمدني» است. برخي، از اين مفهوم به عنوان يك چشم انداز و بعضي به عنوان يك چالش ياد كرده اند و برخي ديگر براي عينيت سازي، مشخص كردن معنا و مؤلفههاي معرفتي آن به گفتوگو درباره آن دعوت ميكنند.
اگر سابقه تاريخ تحولات انديشه در جهان اسلام را بررسي كنيم درمي يابيم كه در دورههاي تاريخي خاصي، انديشههاي بزرگي استيلا داشته اند. اين انديشههاي بزرگ ارتباط محكمي با ماهيت دوره، نوع متغيرهاي موجود در آن و گرايشهاي تأثيرگذار بر آن داشته اند. با حركت سيد جمال الدين افغاني در نيمه دوم قرن نوزدهم، مفهوم «جامعه اسلامي» بروز يافت. اين مفهوم بازتاب جداييها و تفرقههايي بود كه دامنگير جهان اسلام بود. در نيمه اول قرن بيستم، مفهوم «فراگير بودن اسلام» مطرح گرديد. اسلام گرايان مصر با توجه بسيار از اين مفهوم سخن ميراندند. اين مفهوم در واكنش به فروپاشي خلافت عثماني در سال 1924 و مطرح شدن جدايي دين از سياست، جامعه و دولت مطرح شد. در نيمه دوم قرن بيستم، مفهوم «راه حل اسلامي» بروز يافت. اين مفهوم پس از شكست اعراب در سال 1967 و در واكنش به عقب گرد ايدئولوژيهاي فكري مطرح گرديد، زيرا دولتهاي نوپاي عربي پس از استقلال، تفكر كمونيسم، لاييسم و مانند آن را پذيرفتند. با پيدايش خيزشهاي اسلامي در دهه هشتاد و تبلور مفهوم دولت اسلامي، مفهوم «طرح تمدني» بروز يافت. اين مفهوم همان جزئي ساختن روشهاي راه حل اسلامي و ارائه اسلام به عنوان يك طرح تمدني است.(48) بيترديد استيلاي اين مفهوم در اين زمان، نشانههايي دارد كه با محتواهاي اين مفهوم و آرمانهاي انديشه اسلامي در اين زمان مرتبط است.
در كنار تحولات معاصر، برخي انديشهها و مسائلي وجود دارند كه انديشه اسلامي به آنها نپرداخته است، زيرا در برخي حالات راه را به خطا برده، در حالاتي دچار توقف گرديده و در بعضي حالات به خوبي بياعتنا شده است. بنابراين شايسته است كساني كه به انديشه اسلامي ميپردازند درمانهاي تازهاي براي اين مسائل ارائه كنند. پيش از پرداختن به اين مسائل، بايد به پديدهاي اشاره كنيم كه همزمان با آغاز دهه هشتاد و پيدايش تحولات پي در پي، بر فعاليت انديشه اسلامي و تحولات آن تأثيراتي را به جاي گذاشت. و آن از دست دادن گروهي از نخبگان جهان اسلام بود كه تأثيرات فكري مهمي بر تحولات انديشه اسلامي در ارتباط با متغيرهاي جديد و رويدادهاي تازه داشتند: دكتر علي شريعتي(1977م)، شيخ ابوالاعلي مودودي(1979م)، شيخ مرتضي مطهري(1979م)، سيد محمد باقر صدر(1980م)، سيد حسن شيرازي(1980م) و سيد موسي صدر(1980م). اين انديشمندان با دادههاي فكري مبرز و اساسي خويش شناخته شدند و تأثير فكري روشني بر جهان اسلام داشتند؛ زيرا آنان از جمله پرچم داران بيداري، نوسازي و اصلاح امت اسلامي بودند. آنان در حالي جهان اسلام را ترك كردند كه جهان اسلام بيشترين نياز را به آنان داشت ولي قضاي الهي همين بود.
از جمله مسائلي كه چالشهايي را در برابر انديشه اسلامي معاصر نشان ميدهد و نياز دارد كه مورد توجه بسيار و بررسي عميق و توجه شناختي قرار گيرند، عبارتند از:
1. تا كنون همه تحولاتي كه بر انديشه اسلامي معاصر گذشته است به فرهيختگان و پردازندگان به مسائل انديشه و فرهنگ اختصاص دارد كه با اين تحولات آشنا بوده و با آن تعامل داشته اند؛ از اين رو اين تحولات از عموم مردم و فهم آنان به دور ماند و سبب گرديده كه اين تحولات از بالندگي بيشتر بازمانند. يكي از مهم ترين مشكلات و موانع در جامعه و انديشه اسلامي نيز همين است؛ يعني علما و انديشمندان در مقايسه با جمعيت بسيار مردم نسبت ناچيزي را تشكيل ميدهند. اين نقيصه شكاف عميق و گستردهاي پديد ميآورد كه به بيداري انديشه و فرهنگ در جهان اسلام آسيب ميزند. از سوي ديگر، تحولات انديشه اسلامي نتوانست توجه و همكاري دولت، مؤسسات دولتي، برنامه ريزيها و طرحهاي دولتي را به خود جلب كند. از اين رو از بالندگي و كارآمدي فرهنگي اين تحولات در جهت رشد و پيشرفت جامعه و دولت در جهان اسلام استفادهاي نميشود.
2. مسائل مربوط به زن در انديشه اسلامي، به ويژه پس از آن كه عرفها، سنتها، ميراثها و افسانهها وارد آن شدند، هنوز هم از ابهامات سختي رنج ميبرد و وضع به گونهاي شده كه بسيار مشكل ميتوان ديدگاه اصيل اسلام درباره زن و مسائل آن را تشخيص داد. زن مسلمان در جامعهاي كه در آن به سر ميبريم، چيزي كه او را به سوي رشد و بيداري تشويق كند و بر بيداري و پيشرفت سراسر جامعه تأثيرگذار باشد، نمييابد.
3. از مهم ترين معايب انديشه اسلامي، مسائلي است كه در گفتگو، تعدد و اختلاف در داخل جامعه اسلامي بروز مييابند. تاكنون اين مسائل تشنجات شديدي را در جامعه اسلامي دامن زده كه بسياري از نزديك شدن به آن احساس رنج و ترس ميكنند. در حالي كه اين مشكل از گرايشهاي ديگر برداشته شده و گفتوگو با آنها صورت ميگيرد؛ مانند گفتمان اسلام گرا ـ مسيحي، گفتمان اسلام گرا ـ ملي گرا يا حتي گفتمان اسلام گرا ـ لاييك. ولي اين به معناي پرهيز كردن از اين گفتوگوها يا اعتراض به آنها نيست. هدف ما اين است كه از حساسيتها و تشنجاتي كه درباره گفتمان اسلام گرا ـ اسلام گرا وجود دارد، پرده برداريم. اين امر سبب شده كه برخي از اين قضايا روي گردان شوند. در باب تكثر، حق تعدد و اختلاف را براي جريانهاي اسلامي ديگر قائل نيستيم. يعني حق خردورزي، انديشه و اجتهاد را از آنان سلب كرده ايم. بر اين مسائل، جدايي فرهنگي بين انديشمندان اسلام گراي سني و شيعه را نيز بايد افزود؛ زيرا براي برخي مانعي وجود ندارد كه از فرهنگ غرب بگيرند تا اين كه از انديشه شيعه بگيرند يا شيعه از انديشه سني استفاده كند. برخي با اين مسأله با سختي بسيار برخورد ميكنند.
4. مسائل آموزش و پرورش، آموزش عالي و پژوهشهاي علمي در سرزمينهاي عربي و اسلامي از جدي ترين دغدغهها و مشكلاتي است كه لازم است انديشه اسلامي مورد توجه قرار دهد، زيرا ما هنوز از آموزش و مبارزه با بيسوادي در حد پاييني حمايت ميكنيم و پس از اين همه سال نتوانستهايم بيسوادي را ريشه كن كنيم. اين امر اقتضا ميكند كه آگاهي و ديدگاه مردم را در نحوه برخورد با علم بالا ببريم. بسيار شگفت انگيز است كه آموزههاي ديني ما در خصوص علم و آموزش با وضعيت ما در زمينههاي آموزش و پرورش تناقض كلي دارد و ما قدمي به سوي علم و تمدن برنداشته ايم.
5. مسائل رشد و توسعه از موارد ديگري است كه بايد انديشه اسلامي مورد توجه قرار دهد، زيرا فقر، محروميت و تنگدستي از خطرناك ترين مشكلات اجتماعي و اقتصادي در كشورهاي عربي و اسلامي است.
6. در حالي كه دنيا به اسلام ميپردازد و كساني ميخواهند چهره اسلام را واژگونه نشان دهند و جهان را از رشد و پيشرفت اسلام بترسانند، ما نتوانستهايم اسلام را به جهانيان عرضه كنيم. در اين زمينه مسأله رابطه غرب و اسلام، گفتوگو و شناخت تمدنها پديد آمده است. معضل رابطه غرب و اسلام يكي از بزرگ ترين مسائل فكري و تمدني در سطح جهان است. در كنار اينها، مشكل تعامل با ميراثها، بحران عقب ماندگي و بحران فرهنگي از اموري است كه بايد انديشه اسلامي معاصر مورد توجه قرار دهد.
نتيجه گيري پاياني اين است كه ما در دورهاي قرار گرفتهايم كه ميتوانيم آن را مرحله تازهاي در روند انديشه اسلامي بناميم. در اين مرحله، تحولات و متغيرهاي گوناگون از هر سوي انديشه اسلامي را احاطه كرده اند و آن را مجبور ميسازند كه بر مشغوليتهاي خود بيفزايد و روشهاي خود را بازسازي كند تا بتواند رويدادهاي جديدي را كه از هر سو آن را احاطه كرده اند و برخي آن را خلأگاه گسترده ناميده اند، فرا بگيرد و توانمنديهاي اجتهادي و نوسازي خود را كه حضور آن را پس از مدتها غيبت تضمين ميكند، به حركت درآورد. نتيجه ديگر اين كه انديشه اسلامي راه حركت را در پيش گرفته است؛ در برخي جنبهها رو به پيشرفت نهاده و در برخي جهات ديگر راه خطا را در پيش گرفته است؛ اما هنوز وظايف بسياري انتظار آن را ميكشند، برخي از اينها از گذشته به جا مانده اند و برخي ديگر حاصل رويدادهاي جديدند و برخي ديگر چالشها و دورنماهاي آينده هستند.
من به صورت قاطع نميتوانم بگويم كه توانسته ام به همه تحولات انديشه اسلامي و روند جديد آن يا چالشها و موانع بر سر راه آن بپردازم، ولي معتقدم كه به مسائل اساسي و مهم اين تحولات پرداختهام.
پينوشتها
1. جمعي از پژوهشگران، صدام الحضارات (بيروت: مركز مطالعات استراتژيك، 1995م) ص25 ـ 84.
2. ادوارد سعيد، (سخنراني)، «صراع الحضارات أو خلافات في التعريف»، نشريه الحياة، ش 11686 (17 فوريه 1995م).
3. اين كتاب در بيروت بدون ذكر ناشر و به دست م. محمد مصطفي مازح در 1993م، منتشر شده است.
4. صدام الحضارات، ص 57 ـ 62.
5. اين كتاب را انتشارات دار الايمان بيروت با ترجمه عبدالمجيد بارودي، در 1983م به عربي ترجمه كرده است.
6. اين كتاب را انتشارات دار الشروق قاهره با همكاري مجله النور كويتي و انتشارات آلماني در 1994م منتشر كرده است.
7. قيس جواد العزاوي، «قراءة في تقرير فرنسي عن العلاقات الدولية الجديدة»، نشريه الحياة، ش 11798 (12 ژوئن 1995م).
8. شوقي أبو خليل، الاسقاط في مناهج المستشرقين و المبشرين (بيروت: دار الفكر المعاصر، 1995م) ص10. نگاه كنيد به: The new York Times Intenational, Wendesday, January 32, 1991.
9. زكي ميلاد، الحركة الاسلامية و المنهج الحضاري (بيروت: دار البيان العربي، 1991م) ص 25.
10. المشروع الإسلامي.
11. راشد الغنوشي، محاور اسلامية (خرطوم: بيت المعرفة، 1989) ص 27.
12. سالم حميش، الاستشراق في أفق انسداده (رباط: منشورات المجلس القومي للثقافة العربية، 1991) ص 7.
13. المستقبل العربي، چاپ لبنان، ش 108 (فوريه، 1988).
14. صالح بن حمد الصقري، (تهيه) مركز دراسات الشرق الاوسط في الغرب و اهتمامها بالمسلمين، مقدمهاي بر كنفرانس «المسلمون في الغرب» كه در سال 1993م درلندن منعقد گرديد. نگاه كنيد: به نشريه الشرق الاوسط (چاپ لندن: ش 5448، (28/10/1993م).
15. نشريه الحياة، ش 117903 (24 سپتامبر 1995م).
16. همان، ش 11790 (3 ژوئن 1995م).
17. درباره اين آرا و مناقشات، ر.ك: زكي الميلاد، «السنة النبوية بين أهل الفقه و أهل الحديث»، المنهج و أزمة النقد الاسلامي»، نشريه البصائر، چاپ لبنان، سال چهارم، ش 8 (تابستان 1. 992م).
18. أحمد ناصر، الثقافة الرسالية (بيروت: دار التوجيه الاسلامي، بي تا) ص3.
19. راشد الغنوشي، الحريات العامة في الدولة الاسلامية (بيروت: مركز مطالعات وحدت عربي، 1993م) ص 142.
20. قيس خزعل العزاوي، الفكر الاسلامي المعاصر نظرات في مساره و قضاياه (بيروت: دار الرازي، 1992م).
21. طه جابر العلواني، الأزمة الفكرية المعاصرة تشخيص و مقترحات علاج (واشنگتن: مركز جهاني انديشه اسلامي، 1993م).
22. منير شفيق، الفكر الاسلامي المعاصر و التحديات (بيروت: دار الناشر، 1991م) ص 30.
23. زكي الميلاد، الفكر الاسلامي بين التأصيل و التجديد (بيروت: دار الصفوة، 1994م).
24. طه جابر العلواني، اصلاح الفكر الاسلامي: ورقة عمل (واشنگتن: مركز جهاني انديشه اسلامي،، 1991م).
25. يوسف قرضاوي، مدخل لدراسة الشريعة الاسلامية (بيروت: مؤسسة الرسالة، 1993م).
26. مرتضي مطهري، احياء الفكر الديني (بيروت: دار التعارف، 1989م).
27. سيد محمد تقي مدرسي، التشريع الاسلامي مناهجه و مقاصده (تهران: انتشارات مدرسي) ج2.
28. حسن الترابي، تجديد أصول الفقه اسلامي (بيروت: دارالجيل، 1980م).
29. نشريه السفير، چاپ لبنان، سال 23، ش 7224 (دوشنبه 30 اكتبر 1995م).
30. محمد مهدي شمس الدين، مسائل حرجة في فقه المرأة (بيروت: مؤسسة بين المللي مطالعات، 1994م).
31. عبدالحميد ابوسليمان، أزمة العقل المسلم (واشنگتن: مركز جهاني انديشه اسلامي، 1992م).
32. محمد غزالي، تراثنا الفكري بين ميزان العقل و الشرع (قاهره: دار الشروق، بي تا).
33. يوسف قرضاوي، الصحوة الاسلامية بين الاختلاف المشروع و التفرق المذموم (بيروت: مؤسسه الرسالة 1985م).
34. خالص جلبي، في النقد الذاتي: ضرورة النقد الذاتي للحركة الاسلامية (بيروت: مؤسسه الرسالة، 1985م).
35. كتاب حاصل مجموعه نشستهايي است كه تحت نظارت مركز جهاني انديشه اسلامي با همكاري مؤسسه مطالعات المتحدة در 19 ـ 21 ژوئن 1992م در واشنگتن تشكيل و به وسيله احمد يوسف تنظيم گرديد.
36. مائده(5).
37. نشست «اتجاهات الفكر الاسلامي المعاصر»، ـ بحرين 22 ـ 25/2/1985م، كتاب از سوي مكتب التربية العربي لدول الخليج، در سال 1987م منتشر گرديد (ص449).
38. «الفكر الحركي الاسلامي و سبل تجديده» بحثها و تحليلهاي نشست دوم مستجدات الفكر الاسلامي و المستقبل (كويت: دبير خانه اوقاف، 1993م) ص311.
39. الحركة الاسلامية في ظل التحولات الدولية و أزمة الخليج، ص412.
40. الحركة الاسلامية و التحديث (بيروت، دار الجيل، 1984م).
41. اين كتاب با نام كيمياي نظر به فارسي ترجمه شده است.
42. سيد محمد حسين فضل الله، الحركة الاسلامية هموم و قضايا (بيروت: دار الملاك، 1990م) ص 5.
43. عبدالله النفيسي (تنظيم، مقدمه و نشر) الحركة الاسلامية رؤية مستقبلية: اوراق في النقد الذاتي (كويت، 1989م).
44. علي مصر و حسنين توفيق ابراهيم «حقوق الانسان في الكتب و الرسائل الجامعية و بعض الدوريات العربية» (مع التركيز علي مصر. حسنين توفيق ابراهيم، نشريه، منير الحوار، سال سوم ش9 (بهار 1988).
45. عبدالجبار الرفاعي، مصادر الدراسة عن الدولة و السياسة في الاسلام (تهران: سازمان تبليغات اسلامي، 1986م).
46. الفكر الاسلامي بين التأصيل و التجديد، ص396.
47. زكي الميلاد، اصلاح الفكر الاسلامي بين القدرات و العقبات، ص 12.
48. زكي الميلاد، «مقدمات في صياغة المشروع الحضاري الاسلامي المعاصر» نشريه الكلمة، چاپ لبنان، سال دوم، ش 7 (بهار 1995م).